X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : جمعه 19 مرداد 1397 در ساعت 22:45 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

diving to the deep blue


اوضاع خراب است. از خراب هم فراتر رفته و به معنای واقعی کلمه we are royally screwed. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم نمیدانم قرار است امروز چه خبری از این آشفته بازار بشنوم . شب ها هم که خواب به چشمانم نمی آید و مغزم دست از فکر کردن بر نمی دارد. پارسال پاییز با همکلاسی ها مشغول راه اندازی شرکتی بودیم که روی برندینگ استارت آپ ها متمرکز بود و  و قرار شد بعد از عید با تمرکز شروع به کار کنیم که این اوضاع پیش آمد و تمام کارهایمان لغو شد. استارت آپ ها به این نتیجه رسیده بودند که در این اوضاع کی برند می خواهد، آن ها می گفتند ما اگر بتوانیم کلاه خودمان را بچسبیم تا باد نبردش، شانس آورده ایم. در این حین، من مشغول شروع کسب وکار خودم هم بودم که  مرتبط با هنر، کتاب، نقاشی و پوشاک بود. وقتی این اوضاع پیش آمد ما هنوز شروع نکرده، متوقف شدیم. همه چیز نایاب شد. گران شد. دیگر چه کسی حوصله دارد به هنر فکر کند و برایش هزینه کند. چند هفته ای گذشت و ما که آماده لانچ سایت و محصولات بودیم همه چیز را متوقف کردیم. 

احساس می کنم تمام رویاهایم نابود شده است. چه کسی جوابگوی این همه رویای نابود شده است؟ چه کسی جوابگوی این نسل خسته است که هنوز به چهل سالگی نرسیده فکر می کند هزار سال است که عذاب کشیده؟ وقتی به بچه های دهه هفتاد و هشتاد نگاه میکنم دلم برایشان می سوزد. دلم برای این همه استعداد و رویای بر باد رفته می سوزد. در مقاله ای می خواندم که 30 درصد جمعیت ایران را جوانان تشکیل می دهند که بعد از یک کشور دیگر از نظر نسبت جمعیت جوان در مقام دوم قرار داشتیم. این نسبت برای کشورهای اروپایی و آمریکا همانند یک گنج است که به خوبی می دانند چگونه از این پتانسیل استفاده کنند. اما ما چه کردیم با این جوان ها جز اینکه رویاها و آینده اشان را نابود کنیم و از درون بپوسانیمشان. 

 دیروز امیر مهدی ژوله در اینستاگرامش پستی گذاشته بود با این مضمون که ما باید یک بار دیگر  به دنیا بیاییم در جایی دیگر، دنیایی دیگر و بهتر، به خدا این حقمان نیست. این همه عذاب. ناگفته نماند که خیلی ها همین چهار کلمه را هم بر نمی تابند و ریپورتش کردند و اینستا هم پستش را حذف کرد. گذشته از این حرف ها من واقعا به این  فلسفه متعقدم که زندگی ما همین جا متوقف نمی شود و بهشت و جهنم به معنایی که برایمان به تصویر کشیده اند وجود ندارد. این دنیا و این زندگی می تواند بهشت و جهنم خیلی هایمان باشد. به گفته آلدوس هاسکلی خالق کتاب دنیای قشنگ نو :" شاید این دنیا جهنم جهان دیگری است". کافیه سرتان را بگیرید بالا و به آسمان نگاه کنید یا یه سری به گوگل بزنید و نقشه جهان رو سرچ کنید. ببینید که سیاره ما در برابر عظمت دنیایی که تا به امروز ما انسان ها با این علم محدودمان موفق به کشفش شدیم، هیچ است. آیا امکان ندارد در نقطه دیگری از کهکشان شکل دیگری از حیات وجود داشته باشد؟ پیشرفته تر یا پست تر از ما؟ شاید در زندگی های بعدیمان تجربه شان کنیم، شاید هم دوباره از همین سیاره سر در آوریم. همه چیز به این بستگی دارد که الان و با این زندگی که در اختیارمان است چه می کنیم. من نمی دانم در زندگی قبلی ام چه افتضاحی به بار آوردم که الان باید در این دوره و در اینجا باشم فقط می دانم و مطمئنم که نباید این افتضاح تکرار بشه چون اصلا نمی خواهم در این سیکل معیوب بمانم. می دانم که نباید تسلیم شوم. درست است که در برابر تغییرات کنونی ناتوانم اما حداقل می توانم  تلاش خودم را بکنم.


از این رو بی توجه به افسردگی که دامنمان  را گرفته، گفتم باشد فعلا سایت را لانچ نکنیم اما اینستا را استارت می زنیم. دو روز است راهش انداختیم و یکسری برنامه برایش داریم. مهم نیست اگر کسی حوصله نداشته باشد در این زمان برای هنر پول خرج کند اما شاید با دیدن کارهای ما کمی حالش خوب شود. همین که بتوانیم  کمک کنیم حتی یک نفر به دنبال آرزوهایش برود برایمان کافی است. بخشی از کار ما مرتبط با کتاب است. یعنی با کتاب و موسیقی و فیلم گره خورده و ازشون الهام میگیریم و کارهای هنری مختلفی رو خلق می کنیم. از این رو و با توجه به یکسری درخواست هایی که اینجا و تو اینستا از دوستان داشتم مبنی بر یادگیری زبان انگلیسی، ما پایه کار خودمان را بر کتاب داستان های انگلیسی و کتاب های فارسی که به انگلیسی ترجمه شده اند گذاشتیم. به این ترتیب که برای مدتی یک کتاب را انتخاب می کنیم و شروع می کنیم به خواندن آن و کاری که شما می کنید این است: لغت ها و اصطلاحات جدیدش را یاد میگیرید و یکسری کار دیگر که همگام با یاد گرفتن لغت ها و برای درک بهتر آن ها انجام می دید. یکی از مهم ترین ارکان یادگیری زبان انگلیسی یاد گرفتن لغت است. هر چه بیشتر لغت بدانید بهتر است. وقتی برای اولین و آخرین بار در یک دوره آمادگی آیلتس شرکت کردم فهمیدم که تنها ضعف من لغت است. وقتی لغت بدانی می توانی بهتر بنویسی. از آن ها در صحبت هایت استفاده کنی و همچنین در نوشته هایت. اگر نفهمی طرف مقابلت چه می گوید نمی توانی جوابش را بدهی حتی اگر متوجه شوی چه می گوید. از این رو شروع کردم به یادگرفتن لغت و به جای استفاده از کتاب هایی از قبیل 504 و آکسفورد و ... شروع کردم به کتاب انگلیسی خواندن و به این ترتیب مشکل لغتم حل شد. در اصل مهم ترین کاری که ما اینجا انجام می دهیم این است که  همدیگر را همراهی کرده و به هم انگیزه می دهیم که تجربه ثابت کرده است معمولا در مسیر یادگیری زبان وجود همراه میتواند خیلی موثر باشد. برای این کار فقط کافیه اپلیکیشن Hermes را از بازار دانلود کرده و مبلغ ناچیزی برای فعال کردن دانلود نامحدودش پرداخت کنید. به این ترتیب به منبع غنی از کتاب های زبان اصلی با امکان استفاده از جعبه لایتنر برای حفظ لغات دسترسی پیدا می کنید. اگر موافق این برنامه هستید تو اینستا (mims_planet) بهمون خبر بدید. اگر تعداد به حد کافی رسید شروعش می کنیم. و خبرها رو هم تو استوری اینستا می گذاریم. در اصل بدنه اصلی صفحه مربوط به کار اصلی ماست و این فعالیت را تو استوری و در زمان مشخصی دنبال می کنیم و همینطور اینجا. یکسری برنامه هم تو ذهنمون داریم برای آموزش آنلاین گرامر و ... که ببینیم این چطور پیش میره. اگر جواب داد آن را هم شروع می کنیم. اولین کتابی که باهاش شروع می کنیم شازده کوچولو یا همان (the little prince) هست.


پ.ن: اپلیکیشن هرمس یکسری کتاب های فانتزی از جمله هری پاتر و ارباب حلقه ها را حذف کرده که نمیدونم  به چه دلیلی این کار را کرده. شاید اپلیکیشن من مشکل پیدا کرده اما با به روز رسانی هم این مشکل حل نشد. اما کتاب شازده کوچولو را دارد و مشکلی برای دانلودش نخواهید داشت. در نهایت اگر استفاده از این اپلیکیشن برایتان مقدور نیست می توانید پی دی اف کتاب را دانلود کنید. اگر پیدایشان نکردید اینجا را کلیک کنید.


زمان ثبت : دوشنبه 18 تیر 1397 در ساعت 11:12 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Close Encounters of the Third Kind

@Fatinha Ramos


آشنایی من با وبلاگ و وبلاگ نویسی بر می گردد به بیش از 12 سال پیش که اصلن هم آشنایی خوبی نبود.آن زمان یک دختردایی داشتم که خیلی برایم عزیز بود. مثل خواهر نداشته ام دوستش داشتم و البته همین حس را هم از او می گرفتم. یعنی فکر می کردم که می گیرم. من و آرزو یکسال با هم تفاوت سنی داشتیم . او کوچکتر بود. سعی می کردم همیشه و همه جا در کنارش باشم. هر وقت بهم نیاز داشت حتی با اینکه خودم درگیر بودم بهش نه نمی گفتم و مادرم هم عاشقش بود. 

 از خوب روزگار بعد از یکسری اتفاقاتی که چندسال پیش افتاد رابطه خانوادگی مان قطع شد. و الان که دارم این سطور رو مینویسم باید اعتراف کنم که خوشحالم این اتفاق افتاد شاید من هیچوقت قدرتش رو نداشتم که خودم اینکار رو بکنم.

چند وقتی بود که نگار در حرف هایش هی از بلاگفا صحبت می کرد، از اینکه می نویسد و دوستانی  پیدا کرده که سرشان به تنشان می ارزد. با آنها قرار می گذارد به کافه و پارک می روند و گپ می زنند. خوب مسلمه که هیچوقت اسم وبلاگش رو به زبان نمی آرود و من هم ازش نمی پرسیدم و البته او هم هرگز فکرش را نمی کرد که من بتوانم پیدایش کنم. از هر ده جمله پنج تایش این بود من تو وبلاگم... اون در جواب من تو وبلاگش....

چندین ماه گذشت و یک روز که داشتم راجع به مقاله ای در وب سرچ می کردم و خسته از نتیجه نگرفتن، یکهو به سرم افتاد وبلاگش رو پیدا کنم. میدونستم کار درستی نیست ولی کنجکاو شده بودم و خودم را اینطور توجیه کردم که اگر نمی خواست اینقدر راجع بهش حرف نمی زد.

تو 10 ثانیه پیداش کردم. یک اسم مستعار داشت که تو خونه به اون اسم صداش می زدند. آدرس وبلاگش به همون اسم بود. قلمش خوب بود و قشنگ می نوشت. یک پست، دو پست...

سومین پست، راجع من نوشته بود. به بدترین وجه ممکن. دو پست بعد ترش از مادرم و مادربزرگمون نوشته بود به افتضاح ترین وضع ممکن.

یادم میاد همیشه وقتی من و نگار در کنار هم بودیم همه به اون توجه می کردند. همیشه مادر بزرگم غذای مورد علاقه اون رو درست می کرد چون کوچکتر بود و صدالبته بچه داییم بود. همیشه کادوهای تولدش بهتر بود و همیشه همه براش سنگ تموم میگذاشتند و من نمی فهمیدم که چی داره میگه. اونجا بود که فهمیدم چقدر مریضه و براش متاسف شدم که این همه سال  مجبور بوده دو تا نقش رو به بهترین وجه ممکن بازی کنه، واقعا بازیگر قابلی بود. دلم براش سوخت و برای خودم و برای مادرم که اینقدر دوستش داشت. من حقم بود داشتم چوب فضولیم رو می خوردم. نباید هیچوقت دنبال وبلاگش می گشتم.

تقریبا بیست تا از پست هاش رو خوندم و ولش کردم. بستم و گذاشتمش برای همیشه کنار. رفتارم باهاش تغییری نکرد به مادرم هم هیچی نگفتم. ولی همه چی عوض شده بود حالا منم شده بودم یک بازیگر مثل خودش، شایدم بهتر.

یادم میاد یکی از پست هاش اشاره کرده بود به شیرینی که من برای قبولی در آزمون ارشد بهش دادم. یادم میاد اون موقع تو قلم چی کار میگردم و اون هم که خداروشکر هیچوقت پولمون رو نمی داد و همیشه هشتم گرو نهم بود. گفت بریم  بوف و من مهمونش کردم پیتزا. خوب واقعا پولم نمی رسید بیشتر از پیتزا سبزیجات بخرم و اون هم اوکی بود، ولی مثل اینکه نبوده. نوشته بود که من بردم بهش علف دادم و توهین هایی که دیگران زیر این پست به من کرده بودند برایم جالب بود ....

این افراد نویسنده های معمولی نبودند. واقعا بین وبلاگ نویسان سرشناس بودند. خیلی راحت می آمدند و فحش را می کشیدند به من و مادرم و مادربزرگم. چرا واقعا؟ شما که ما را نمی شناختید. یادم می آید یکیشان اسم وبلاگش یک میان وعده غذایی بود که الان هم مثل اینکه در اینستا خیلی معروف است. هی دوستان صفحه اش را برایم می فرستند که این را فالو کن ببین عالیه کتاب میخوانند، نقد می کنند. یک صفحه فوق العاده. 

و من نمی توانم بگویم نمی خواهم مرسی. قبلا از ایشان به ما رسیده، من نمی خواهم این آدم خیلی خیلی خوب و مهربان و روشنفکر را فالو کنم. اون موقع که زیر آن پست ها بدون اینکه من و خانواده ام را بشناسد نقدمان می کرد برای من هیچکدام از این ها نبود. 

این مسئله اصلا مهم نیست. واقعا مهم نیست ولی گاهی وقت ها اسم بعضی ها با خاطره هایی بسیار متعفن در ذهنت گره خورده که هیچ رقمه نمی خواهی بیادشان بیاری. مثل یک زخم می مونه که مدت هاست خوب شده ولی دوباره سر باز می کنه.

وقتی به خودم در آینه نگاه می کنم، به صفحات اینستاگرام زل می زنم و وبلاگ می خونم میبینم که همه ما مستحق اسکاریم.


زمان ثبت : چهارشنبه 23 اسفند 1396 در ساعت 13:20 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Our lives begin to end the day we become silent about things that matter

@Deanna Halsall

آخرین پاراگرف را هم ترجمه میکنم و فایل را برای مشتری می فرستم. از کودکی به یادگیری زبان انگلیسی علاقه داشتم و از هر فرصتی برای یادگرفتن آن استفاده می کردم. از همان وقت که 5-6 ساله بودم و همیشه در گوشم آهنگ های پینک فلوید، کویین، دیوید بویی، نیروانا، لدزپلین و ... بود. پدر و مادرم از طرفداران موسیقی راک بودند و من چه خوش اقبال بودم که با این آهنگ ها بزرگ شدم. کم کم زبان انگلیسی جزوی از زندگیم شد و الان هم که به صورت مترجم آزاد  فعالیت می کنم، بخش جدایی ناپذیر زندگیم شده است. لپ تاپ را خاموش می کنم و برای خواب آماده می شوم. البته قبل از خواب حتما  سری به دنیای مورد علاقه ام یعنی دنیای بی انتهای داستان و کتاب میزنم. امشب می خواهم کمیک بخوانم. جنگ ستارگان. خیلی ها دوستش ندارند. اما من دارم. همان قصه همیشگی جنگ خیر و شر. نور و تاریکی. مگر می شود دوستش نداشت. اصلا چرا نباید دوستش داشته باشم وقتی با چاشنی  علم و تخیل هم مخلوط شده و کاملا باب طبع من است. هندزفری را در گوشم میکنم و در حالی که  به آهنگ Humanity گروه scorpions گوش می دهم یه سری هم به تلگرام میزنم. ما یک گروه دوستی داریم به یاد دورانی که در پژوهشگاه  درس می خواندیم، 10 تا عضو دارد و همه از بچه های پژوهشگاه هستند و تحصیلاتشان ارشد به بالاست و همه زن هستند. بعضی هایشان تشکیل خانواده داده اند و یک یا دو بچه هم دارند. طبعا بعضی از افراد گروه عقاید و نظراتی دارند که من نمی پسندم اما زیبایی جهان به زندگی در تعادل و پذیرفتن همه عقاید و احترام به آن هاست. 

گروه را باز میکنم، یکی از اعضا یک مطلب گذاشته که گروه بزرگی از جامعه یعنی زنان رو به سخره می گیرد و مطالبه حقوقشان را در حد یک دسته طی بالای یک چهارپایه می بیند. خوب من با یک جمله "مطلبی که فرستادی اصلن جالب نبود و هشتگ زنان علیه زنان" بهش جواب دادم. تلگرام را بستم و رفتم سراغ جنگ ستارگان. 

صبح که بیدار شدم دیدم برایم جواب فرستاده که " این حرکت اوج خلاقیته" و من بهش پاسخ دادم  "به نظرم به سخره گرفتن زنانی که برای اعاده حق امثال من و تو به زندان میرن قشنگ نیست. و آیا اوج خلاقیت شما اینه؟ دسته طی و چهارپایه؟" 

ایشون با یک پاسخ برگشت، سراسر بی احترامی و خشم و فریاد که مضمونش این بود همینه که هست نخون چیزایی که من میزارمو و اگه خیلی دلت براشون میسوزه برو ال کن و بل کن و.....

خیلی جالب است نه. این جماعت خودخواه و جبرگرا تا به در بسته می خورند یک حرف دارند: نمی خوای نبین، نمی خوای برو از ایران و .... همینه که هست.

نه عزیز من دیگه همینه که هست نداریم. همیشه همه در مقابلتان ساکت بودند و شما هرچه خواستید کردید و همیشه هم با سلیطه بازی حرف خود را به کرسی نشاندید اما دیگر دوره تان به سر آمده.

جوابش را دادم، خیلی مودبانه اما محکم. تمام مدت خانم محترم صدایش زدم و بهش یادآوری کردم که همه چیز را نباید دستمایه جوک و شوخی کرد. بهش گفتم بنده خدا داری خودت با زبان و دست خودت، ماهیت وجودیت و حقوقت را به سخره میگیری. واقعا چه مادری هستی؟ چه فرزندی می خواهی تربیت کنی؟ چه پسری می خواهی تربیت کنی؟ 

در تمام مدت بقیه افراد گروه ساکت بودند و فقط دو نفر که از دوستان نزدیکم هستند،  به دفاع از من  در جواب حرف های ایشان و به دفاع از عقایدشان واکنش نشان دادند. آن 7 نفر دیگر که از قضا در بینشان چند دانشجوی دکترا هم وجود دارد، با سکوت خود به من فهماندند که راه دراز است و به احتمال زیاد آنقدر عمر نمی کنم که روزی را ببینم که زن ها پشت به پشت هم از حقوقشان دفاع می کنند و به هم احترام می گذارند. رویای من به  به الهام از مارتین لوتر کینگ: 

I have a dream that the women of my country will one day live in a nation where they will not be judged by just being a woman, but by the content of their character

زمان ثبت : شنبه 21 بهمن 1396 در ساعت 18:05 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

No Need to Argue


نمی دانم چرا نمی توانم از صدای گیرا و زیبای Dolores Mary O'riordan و آهنگ No Need to Argue دل بکنم.


There's no need to argue anymore
I gave all I could, but it left me so sore
And the thing that makes me mad
Is the one thing that I had

I knew, I knew
I'd lose you
You'll always be special to me
Special to me, to me

And I remember all the things we once shared
Watching T.V. movies on the living room armchair
But they say it will work out fine
Was it all a waste of time

'Cause I knew, I knew
I'd lose you
You'll always be special to me
Special to me, to me

Will I forget in time, ah
You said I was on your mind?
There's no need to argue
No need to argue anymore
There's no need to argue anymore


پ.ن: آهنگ از آلبومی به همین نام و از گروه راک ایرلندی The Cranberries است.

زمان ثبت : چهارشنبه 11 بهمن 1396 در ساعت 14:42 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Do not fear to be eccentric in opinion, for every opinion now accepted was once eccentric

Jane Mjolsness


چشمانم رو بستم و روی کاناپه دراز کشیدم. لیوان قهوه در دستم است و گرمایش بهم آرامش میدهد و بوی قهوه، بوی دل انگیز قهوه... به اتفاقات اخیر فکر می کنم.  هیچوقت فلسفه حجاب را درک نکردم. هیچوقت فلسفه اجبار را درک نکردم. یک زمانی جوان و پرشور و هیجان بودم. چادر سرم می کردم، چرا؟ واقعا چرا؟ انتخاب خودم بود. ولی چرا؟ محیط من را این طور پرورش داده بود. در محیطی بودم که تمام کسانی که با آن ها ارتباط داشتم از دوست صمیمی بگیر تا معلم همه چادر سر می کردند. وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم شستشوی مغزی چیز غریب و فرازمینی نیست. چرا از این واژه استفاده می کنم؟ چون در محیطی به دور از  فشار نبودم که با فراغ بال و بدون محدودیت انتخاب کنم. انتخابی آزاد و به دور از هرگونه جبر. یادم می آید ساعت ها با خانواده ام و فامیل می جنگیدم و دعوا می کردم و به همه شان وعده جهنم می دادم. چرا؟ چون با عقیده من مخالف بودند. چون بهشت مال من بود و من بهترین بودم.

گذشت و گذشت. یک ظهر کرخت تابستان. خانه مادربزرگ ولو شده بودم روی تخت و خیالبافی می کردم. سال آخر بودم و کنکور داشتم. بلند شدم رفتم سراغ کتابخانه و خیلی اتفاقی کتابی را برداشتم که باعث شدآن روز برای همیشه در ذهنم حک شود. اولین جمله ای که از برتراند راسل خواندم این بود: 

I would never die for my beliefs because I might be wrong

روزها و روزها به این جمله فکر کردم. شاید من اشتباه می کنم. مگر قانون نسبیت اینشتین ثابت نمی کند که همه چیز در این دنیا نسبیه و هیچ چیزی مطلق نیست. همه چیز به این بستگی داره که کجای مکان و زمان ایستادی. من کجا ایستادم؟ من کی ام؟ من چه حقی دارم خودم را برحق بدانم و بقیه را گناهکار؟

 سرک می کشیدم تو کتابا، راسل، هگل ویتنگشتاین، نیچه... نمیگم این ها افرادی کامل بودند و عقادیشون بی نقص. اما آن ها به من یک چیز را یاد دادند:

Question everything

هیچوقت ساده از کنار هیچ چیز نگذر. همه چیز را به چالش می کشیدم و خوب همیشه هم عاقبت خوبی نداشت. یاد گرفتم لازم نیست همه رو متقاعد کنم، در حقیقت اصلن نیاز نیست این کار را انجام بدهم. من در جایگاهی نبودم و نیستم که بخواهم کسی را قضاوت کنم. مگر نه این که انسان موجودی است مختار؟

 ولی  برای هر لحظه زندگیش یک قانون تعریف شده حتی اینکه چجوری لباس بپوشه و حق داره از خونه بره بیرون یا نه؟ انسان موجودی است مختار. آیا این یک شوخیه؟ یا اینکه زن انسان نیست؟ یا معنی اختیار تو دیکشنری من و خدا یکی نیست. یاد گرفتم که زن و مرد نزد خدا برابرند و آن که با تقواتر است عزیزتر است. ولی چراباید سهم الارث مادر من بعد از سال ها زندگی 1/8 باشد؟ مگر  نزد خدا برابر نبودند؟ چرا باید قیم ذکور حق داشته باشد برای من تکلیف تعیین کند؟ چرا؟ مگر مغز مرد کامل تر از مغز زن است؟ چه آزمایش علمی ثابت میکند مرد بیشتر از زن میفهمد؟  مگر نزد خدا برابر نبودند؟  فیزیولوژیمان فرق میکند، احساساتمان فرق میکند ولی مگر نه این که سال های سال در گذشته این زن ها بودند که خانواده ها را اداره می کردند؟ مگر نه اینکه مدیریت مادرانه یکی از سبک های رهبری و اتفاقا یکی از بهترین هاست. چرا وقتی به نفعمان است به زن ها حق رای می دهیم؟ آن موقع صلاحیت تصمیم گیری دارند ولی نوبت به خودشان که میرسد ندارند؟

دخترها هنوزم زنده گور میشوند. هر روز. روحشان، موجودیتشان، احساساتشان. وقتی برای رسیدن به ساده ترین و بدیهی ترین حقوقشان باید جان بکنند هنوز دارند زنده به گور میشوند. 


پ.ن: عنوان از برتراند راسل.

   1       2       3       4       5       6    >>