X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 19 خرداد 1396 در ساعت 13:35 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

bittersweet medicine

روزها پشت سر هم می آیند و می روند و  وقتی تاریکی دم در خانه می رسد به این فکر می کنم که چقدر کار ناتمام دارم. ایکاش شبانه روز من بیشتر از 24 ساعت بود. وقتی به رختخواب می روم و می بینم یک روز دیگر هم گذشت و باز هم من در وبلاگم ننوشتم، حالم بد می شود. جدیدا وقتی مشکلات بهم هجوم می آورند، میخوابم. یعنی مغزم را آف می کنم و میخوابم. احساس می کنم این یک سیستم دفاعی جدید است که بدنم برای مقابله با مشکلات اتخاذ کرده. 10 روز دیگر باید پروژه بازرایابی را تحویل دهم و هنوز نگاهش هم نکرده ام. 20 روز دیگر امتحان فنون مذاکره دارم و هنوز کتابش را هم نخریدم. یکی نیست بگوید آبت نبود نانت نبود، دکترا گرفتنت چه بود آن هم در رشته غریبی همچون مدیریت. آمدم اینجا بنویسم که از خودم و خواننده های اینجا شرمنده ام با این غیبت های طولانی. وبلاگ نویسی، من را با نوشتن آشتی داد. هرگز تحت هیچ شرایطی اینجا را رها نخواهم کرد. اما چون تنها وقت آزاد من برای نوشتن صبح و در اداره است و از آنجایی که سیستم هایمان کنترل می شود متاسفانه امکان بروز کردن وبلاگم را ندارم. برای علاج درد نوشتنم تصمیم گرفتم یک اکانت اینستاگرام برای وبلاگم درست کنم و آنجا بنویسم. کوتاه یا بلند اما بنویسم و از این درد ننوشتن رها شوم. رفتن به اینستاگرام برایم مثل یک نقل مکان موقت است. به امید اینکه بتوانم هرچه سریعتر فشار و ترافیک کاری و ذهنی را خلوت تر کنم و به وبلاگم بیشتر سر بزنم. در آخر اینکه باعث خوشحالی و افتخار من است که  پست هایم را در اینستا دنبال کنید:



زمان ثبت : یکشنبه 8 اسفند 1395 در ساعت 21:57 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

On the day you crossed the line, I found out love is war


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، دوستی های دوزاری، ذره ای شادی، حس خوب آزادی


آخرین قلمو را هم تمیز میکنم و بند و بساط آبرنگ را جمع میکنم. چهار ساعتی میشه که محمد روی تلگرام پیغام داده اما جوابش را ندادم. انگیزه ای برای جواب دادن ندارم. رابطه ای بی رمق و کم رنگ، که دارد لک و لک های آخرش را می کند. امسال را با خودم مرور میکنم درگیر چند رابطه شده بودم که به علت اصرار بیش از حد طرف مقابل شکل گرفته بود و در مدت زمانی کوتاه تمام شده بود؟ با محمد می شوند 3 نفر. هر سه نفر مدارج عالی تحصیلی داشتند و در سازمان هایی مشهور صاحب پست های عالی رتبه بودند. در محیط های کاری و پروژه ای آشنا شدیم.  شاید در این مدت یک یا دوبار کافه رفته بودیم. بقیه ارتباط با تلگرام و چت بود.مشکل کجاست؟

همه این آدم ها در چندین رفتار مشترک  بوده اند: 

1) بسیار خودخواه و بی توجه به طرف مقابل. تنها در صورتی برایت قدمی بر می دارند که به خواسته هایشان تن دهی. این" قدم برداشتن" می تواند حتی به بدیهی بودن  قرار گذاشتن برای دیدار یکدیگر باشد.

2) ناتوان از درک این مسئله که شکل گیری یک رابطه امری زمان بر است و یک شبه اتفاق نمی افتد، بنابراین تا علاقه و شناخت ایجاد نشود صمیمیتی در طی مدت یک ماه و حتی شاید چندین و چند ماه نیز ایجاد نخواهد شد.

گاهی وقت ها به خودم شک می کنم که نکند مشکل از من است؟  نکند من مثل اصحاب کهف از خواب چند صد ساله بیدار شده ام و با شگرفی به تغییرات رفتار آدم ها و توقعات غیرمنطقی شان می نگرم. 

دینگ دینگ، اس ام اس برایم آمده، بازش می کنم. محمد است: می شود یک لحظه بیایی تلگرام؟ باهات کار دارم. از دیشب داشتم فکر می کردم چگونه تمامش کنم؟ راستش اصلن در این کار خوب نیستم چون احساس ظالم بودن بهم دست می دهد و حس می کنم آدم بدی هستم. می دانم فکر احمقانه ای است. 

با محمد در یک گروه استانداردهای مهندسی آشنا شدم. ساکن کرج بود و  در یک شرکت به نام پیمانکار و سازنده نیروگاه کار می کرد که اتفاقا چندین پروژه در دست اجرا با آن ها داشتیم. تقریبا اواخر آذر ماه آشنا شدیم و تا دیروز که تمامش کردیم فقط یک بار بیرون رفتیم. دی ماه که از قضا ماه تولدم هم بود هر هفته به یک بهانه قرار گذاشتن را منتفی نمود. یکبار دندان درد داشت. یکبار دیگر جلسه داشت و یکبار ماموریت و یکبار هم که خوب، حال نداشت. در ابتدای آشنایی، توجه به همین مناسبت های خاص می تواند احساس دوستی و علاقه بیشتری در آدم ها ایجاد کند. نیازی به تهیه و تدارک و کادوی گرانقیمت نیست. یک شاخه گل و دعوت به یک قهوه هم همان کار را می کند. یعنی هی فلانی من به فکرت بودم. الان اینجام که بهترین و مهمترین روز سال رو با هم جشن بگیریم. باااا هممم. اینه که مهمه.

ماه بهمن هم به همین منوال گذشت. فقط در این ماه یک جمعه که آن هم 8 بهمن بود بالاخره قرار شد برویم بیرون. از صبح جمعه منتظر بودم که قرار را فیکس کند که هیچی به هیچی. از صرافتش افتادم و خودم را با تابلوی نقاشی سفارشی که داشتم مشغول کردم. بالاخره نزدیک ظهر پیغام داد که: مستاجرم یهو میخواد بلند شه، باید گوش به زنگ باشم برم بنگاه برای تحویل خونه.

باور نکردم. اما به روی خودم هم نیاوردم. بعد از آن روز دیگر حرفی از قرار گذاشتن نزدم. برایم خنده دار بود. نه به آن همه اصرار و اصرار و اصرار نه به این رفتار. من هم بی تفاوت شدم. تا به جایی رسید که چند بار جواب تلفن هایم را نداد و تمام شدن شارژ گوشی یا جلسه داشتن را بهانه کرد. تا همین چند وقت پیش برای ماموریت خارج از کشوری که قرار بود برود و به فایل های زبان و تمرین speaking نیاز داشت و یا زمانی که می خواست برای پروژه شان مواد شیمیایی تهیه کند، برای گرفتن مشورت تلفن از دستش نمی افتاد و فرانچسکا جان هم از زبانش.

پنجشنبه به اصرار، آیدی اینستاگرامم را گرفت و من را پیدا کرد و هی هم اصرار که برو من را،  اد کن. رفتم ادش کردم و برای اینکه ناراحت نشود چرخی در عکس هایش زدم تا چند تا را لایک کنم. ناگهان یک عکس توجهم را جلب کرد. خود عکس نه، نوشته زیر آن: یه جمعه خوب با بهترین دوستم آقای فلان، کنسرت بیسار: جمعه 8 بهمن. اسباب کشی مستاجر، تا نه شب تو بنگاه یه لنگه پا منتظر و یهو شارژ گوشیم تموم شد و خاموش شد، همش دروغی بیش نبود. مشکل من رفتنش به کنسرت نیست. این است که چرا دروغ می گویی؟ بگو می خواهم امشب را با دوست قدیمی ام آقای فلانی باشم. اصلن اسمش را هم نگو ولی دروغ نگو. به نظر من آدم ها تا مطمئن نباشد کار خلاف و اشتباهی انجام نمی دهند، دروغ نمی گویند.

به قول نیچه: 

“I'm not upset that you lied to me, I'm upset that from now on I can't believe you”

و اینگونه بود که تمام دفعاتی را که گفته بود جلسه دارم و شارژ گوشیم تمام شد چه راست و چه دروغ، من دروغ پنداشتم. هنوز هم دلیل این دروغگویی ها و از طرف دیگر ادعاهای بیشمارشان را درک نمی کنم. این مسئله را نه فقط در این مورد بلکه در تمامی موارد این آقایان دیدم و نه تنها این آقایان بلکه در دو دوست پسری که در سال های دور نیز داشتم هم این رفتارها وجود داشت. به این نتیجه رسیدم که مردان ایرانی به هردلیل مشکلات اساسی در نحوه شروع و نگهداشتن یک رابطه و همچنین تمیز دادن شخصیت های دختران مختلف با نگرش ها و ایدئولوژی های متفاوت  را دارند. آن ها برای شروع رابطه فقط به خودشان و نیازهایشان که بالاخره شخصی باید آن ها را سر و سامان دهد، می نگرند و لاغیر و 80 درصد کلامشان این است ما مردها با شما زن ها فرق داریم. نحوه ابراز علاقه مان متفاوت است. نیازهای ما جنس دیگری دارند.

تلگرامم را باز میکنم و مینویسم: بگو کاری داشتی؟

میگوید: ببین فرانچسکا به نظرم من دوست خوبی برای تو نیستم.

گفتم: آره نیستی و نمی خوامم دیگه باشی.

و رد و بدل شدن یکسری حرف ها که مظمون همه شان این بود: من خیلی خوبم و یکسری نیازهایی دارم که باید بهشان رسیدگی شود. و جواب من هم این بود: به نظر منم بهتره بری  به نیازات رسیدگی کنی، بای

مردی که نمی فهمد رابطه ای که هنوز عمرش به دو ماه نرسیده و فقط یک دیدار دو ساعته چاشنی اش بوده، اصلن جایی برای این حرف ها ندارد، مطمئنن هیچ هدفی جز اینکه به اموراتش رسیدگی شود در سر نمیپروراند. از فیلم ها و فرهنگ غرب فقط یک قسمت 10 دقیقه ای اش در مغزمان ضبط شده و لاغیر. احترام متقابل، پا به پای هم در برابر مشکلات جنگیدن و زمانی که صرف شناخت و ایجاد علاقه می کنند متاسفانه جایی در فرهنگ ما ندارد و اگر هست بسیار کم است.

صدای زنگ در می آید. پستچی است. می گوید خانم  از خارج بسته دارید. بسته را تحویل می دهد، هزینه حمل تا درب منزل را میگیرد، من امضا می کنم و از پله ها بالا می آیم. بسته از طرف یک دوست بسیار عزیز است، شخصی که به من معنای دوستی واقعی را نشان  داد ، باعث رشد و پیشرفت من شد و به من کمک کرد تا دید و نظرم نسبت به مردها عوض شود و همه را با یک چشم نبینم.

ادامه دارد...

زمان ثبت : شنبه 30 بهمن 1395 در ساعت 00:27 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

My Busy Days


برچسب‌ها : ذره ای شادی، روزهای شلوغ اما خوب، در میان مشنگ ها

© Nishant Choksi


آلارم موبایل شروع به نواختن می کند و من را به زور از قایق تفریحی ام بیرون کشیده و  وارد دنیای واقعیت می کند. چشمهایم را به سختی باز می کنم و به صفحه موبایل خیره می شوم. گاهی اوقات یادم می رود در این حالت باید چکار کنم، کجای صفحه را لمس کنم یا کدام کلید را فشار دهم. خدایا چقدر خسته ام. هر روز که می گذرد بیشتر به این موضوع ایمان می آورم که دچار فرسودگی شغلی شده ام. وقتی برای رسیدن چهارشنبه لحظه شماری میکنی و با رسیدن شنبه عزا می گیری، یعنی یک جای کار می لنگد و من خوب می دانم کجا.

آماده می شوم برای رفتن به سر کار. امروز عصر بعد از اتمام ساعت کاری کلاس دارم. قرار است بعد از اتمام دوره تحولی در زندگی ام ایجاد شود. یعنی باید بگویم هنوز که در نیمه راه هستم، تغییرات مثبت را به وضوح میبینم. مشغول سپری کردن دوره MBA هستم و باید بگم از محسنات بیشمار آن می توانم به خودشناسی و واقع نگری بیشتری که برایم به همراه داشته اشاره کنم  و همچنین تجربه ای متفاوت از محیط آکادمیک که بیشتر به تجربیات عملی نزدیک تراست تا تئوری و کلن لذت دوباره یادگیری و نشستن سرکلاس. از معایب آن این است که دیگر نمی توانی حتی برای لحظه ای یک رئیس احمق را تحمل کنی و این برای من که برای تامین هزینه های دوره نیاز به نقدینگی بیشتری دارم متاسفانه مشقت آور تر از چیزی شده است که فکرش را می کردم. اینکه بقیه و حتی رئیست تغییرات تو را حس می کنند و در رفتارهایشان تغییر و حتی نوعی دوگانگی شامل ترس و عقب نشینی های مکرر را میبینی خوشایند است. این مسئله باعث شده مدیریت عامل خیلی کمتر از گذشته به پر و پای من بپیچد والان خودم به تنهایی یک واحد خودمختار دارم. همین امر فعلن اینجا را برایم قابل تحمل کرده است.

آشنا شدن با دوستان جدید که همگی شاغل و در رده های بالای سازمانی هستند و خیلی هایشان هم کارآفرین اند و کسب کار خود را دارند از دیگر خوبی های این دوره بود. اینکه با ایده های جدید آشنا میشو ی، در این بین شریک سرمایه گذار پیدا میکنی و ... همگی بهم یادآوری میکنند که راه درستی را دارم طی می کنم.

حال  که به پایان دوره MBA نزدیک شدم و در حقیقت ترم آخر را طی می کنم، ناگهان شرایطی فراهم شد که DBA را هم با یک سری آفر مالی هیجان انگیز بخوانم. امکان یادگیری در محضر برخی اساتید به نام مدیریت و قرار گرفتن در کنار یک سری مدیر حرفه ای و یاد گرفتن از آن ها، دلایل لازم و کافی من برای طی این دوره است. وقتی این مسئله را با دوستان در میان گذاشتم، همه اولین حرفی که بر زبان آوردند این بود: خووووب پس باید صدات کنیم خانم دکتر؟ به تنها چیزی که فکر نکرده بودم، این بود. هیچوقت فکرش را نمی کردم در حوزه ای غیر از شیمی دکترا بگیرم ولی الان دارد این اتفاق می افتد و جالب اینجاست که یک جورایی مدرک و عنوان آن اصلن برایم مهم نیست. وقتی این مسئله را با خانواده در میان گذاشتم سوال آن ها این بود: با این مدرک چیکار می خواهی بکنی و آیا به دردت می خورد؟ 

به نظرم اصل مطلب همین است. گاهی اوقات ما از سر علاقه، تفنن و یا بیکاری به ادامه تحصیل روی می آوریم و گاهی اوقات برای رسیدن به هدفی مانند درآمد و جایگاه شغلی بهتر. 

من چه می خواهم؟ مثل دوستانم جایگاه بهتر و درآمد بالاتر؟ عنوانی پرطمطراق؟ نه یکم هدف من با دو تا دوست دیگرم که دوره را با آن ها شروع کردم فرق می کند. من با رویاهام زندگی می کنم و عاشق این جمله دکتر کینگ هستم: I have a dream

دارم روی کسب و کار خودم فکر می کنم و کارهای اولیه اش را هم انجام داده ام و امیدوارم تا سال دیگر راه اندازیش کنم. وقتی در جلسه مصاحبه دکتر ف ازم پرسید دلیلت برای خواندن MBA چیه؟ گفتم می خوام کسب و کار خودم را داشته باشم. گفت: چقدر دیر به این فکر افتادی.

 تا آن موقع هرگز به سن ام و اینکه دارد دیر میشود فکر نکرده بودم. راستش اصلن این طرز فکر را ندارم. همان موقع هم به دکتر گفتم، به نظر من هیچوقت برای تغییر دیر نیست. ما به این دنیا آمده ایم که هر روز چیز تازه ای را تجربه کنیم و یاد بگیریم و لذت ببریم. متاسفانه این چیزیه که خیلی از ما فراموشش کردیم. 

باید عجله کنم، یکبار سریع وسایلم را چک میکنم، موبایلم، کیف پولم، کارت مترو، ناهارم و جزوه هام. یادم نره به مامان یادآوری کنم دیر میام خونه.


زمان ثبت : سه‌شنبه 2 شهریور 1395 در ساعت 22:45 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Final fantasy


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، کمی درنگ، دنیای وارونه، من و BRT، چالش زنان و صندلی های خالی BRT

© Anson Liaw


ساعت 7:40 دقیقه است و من هنوز سوار BRT نشده ام. به لطف وسواس های فکری خانم های عزیز که فقط دوست دارند روی چند تا صندلی خاص بنشینند، صف خانم ها یک قرن طول میکشد تا یک متر حرکت کند. بالاخره سوار می شوم و می نشینم. حدود چهار تا صندلی خالی است، با دست به کسانی که بیرون ایستاده اند اشاره می کنم که صندلی ها خالی است، چرا نمی نشینید؟ همگی سرشان را کمی به سمت راست و با زاویه به سمت آسمان می چرخانند که یعنی وای وای ما گیلاسیم. حالا فرض کنید در این شرایط یک نفر بدون صف سوار شود و روی یکی از همان چهار صندلی خالی بنشیند، موجی از فحش و ناسزا سمتش روانه می شود. در اصل این دوستان دل انگیز نه خودشان مینشینند نه دوست دارند شخص دیگری هم رو صندلی های خالی بنشیند.

نفر بغل دستی ام وقتی تلاش بیهوده مرا دید به همین موضوع اشاره کرد. دختری بود تقریبا هم سن و سال خودم، صورت  دلنشینی داشت و ابتدا از عجیب بودن رفتار برخی از خانم ها گلایه کرد و بعد اشاره کرد که زن ها قابل اعتماد نیستند و اما مردها همیشه پشت همدیگرندو بعد از محل کارش گفت که قبلن یک کارمند خانم داشته که مدام غر میزده و کار نمی کرده و پس از مدتی جای او را با دو پسر کم سن و سال عوض کردند که خیلی نسبت به آن خانم بهتراند و خوب کار می کنند و خوش اخلاقند و حتی کلی بامزه بازی در می آورند و او را می خندانند.

به ماشین های در حال حرکت نگاه می کنم. ماشین هایی که در ترافیک مانده اند و ما با سرعت از کنارشان رد می شویم. بهش می گویم: نمی توانی آدم ها را مرز بندی کنی. در محل کار من مردهایی وجود دارند که کار کردن با آن ها بسیار سخت است، چون دهن بین، زیر آب زن و فوق العاده حراف اند و زمانی که بهشان نیاز داری نه تنها پشت همکار مونث شان بلکه پشت رفقای شفیق مذکرشان را هم خالی می کنند. 

در جوابم گفت: باورت میشه یه بار یه دختر رو با دوست صمیمیت بیرون میبری دیگه اون دوست صمیمی رو نداری، باور میکنی؟ به همین سادگی دورت میزنن. 

اتوبوس تو ایستگاه رسالت توقف می کند و سیل جمعیت وارد می شود. یک خانم عملن کیفش را گذاشته روی سرم و من برای اینکه هم خودم و هم او را راحت کنم کیف را ازش می گیرم و روی پایم می گذارم. زن با نگاه سرد و دهان بسته اش من را نظاره کرده و حتی یک تشکر هم نمی کند، انگار که دارم وظیفه ام را انجام می دهم. 

دختر ادامه می دهد: مثلن من شش ساله با یه پسره دوستم، نمی دونم کی می خواد خودشو جمع کنه و موقعیتش را پیدا کنه که بیاد خواستگاریم. فکر کنم آخرش خودم باید ازش خواستگاری کنم. اما مامانم میگه خاک برسرت اگه اینکار رو بکنی همش میزنه تو سرت که تو خودت خواستی، خودت اومدی جلو.

با خودم فکر می کنم مادرش چه دل خوشی دارد، تا ته قضیه رفته و جواب مثبت را هم از پسره گرفته. بهش گفتم خوب بهتر نیست به یک مشاور مراجعه کنی؟

انگار که حرف من را نشنیده باشد گفت: الان دو هفته است که ندیدمش همش میگه کار دارم و سرم شلوغ است. گفتم خوب یه سر پاشو بیا خونمون پیشم، آخه میدانی خانه هایمان به هم نزدیک است. گفت اینجوری دوست ندارم هول هولی  بیام،  دلم می خواد سه چهار ساعت پیش هم باشیم.

از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکنم، به ماشین هایی که بعد از گذشت این همه سال هنوز نفهمیده اند که حتی اگر خود را ریز ریز هم بکنند، مامور راهنمایی و رانندگی درب آهنی را فقط برای عبور اتوبوس باز می کند و نه آن ها. تقریبا 10 دقیقه است که به خاطر یک راننده خودخواه در ترافیک مانده ایم. در برایش باز نمی شود و رانندگان دیگر هم بهش راه نمی دهند تا از مسیر اتوبوس خارج شود.

دختر ادامه می دهد میدونی از مخ های شریفه، دوسال برای کنکور ارشد خواند و پارسال قبول نشد. از اون موقع افسرده شده، میگه زندگی برام بی معنیه. با خودم فکر می کنم که مخ شریف اولن اینجا نمی ماند، دومن دو سال پشت کنکور نمی ماند. ادامه میدهد که البته سنش بالا رفته الان 33 سالشه فکر نکنم دیگر بخواهد دوباره کنکور بدهد. همش بهم میگه مجبورم کار کنم دیگه بالاخره یکی باید نون در بیاره. به اینجا که رسید نیشش باز شد انگار قند تو دلش آب شده باشد ادامه داد: آخه بهش میگم حالا میخوای نون کی رو بدی تو که زن نداری. لبخند رو لبش می ماند و با همان حال به روبرو خیره می شود. خیلی تلاش میکنم هیچی نگویم چون می دانم بی فایده است، او فقط می خواهد درد و دل کند، ولی برخلاف فرمان های مصادره شده از سمت مغزم، دوباره میگویم: بهتره پیش یک مشاور بری. گفت: دوست نداره میگه مشاورا همشون دیوونن. 

بالاخره مجیدیه رو رد کردیم، دیگه دارم میرسم به ایستگاه مقصد یعنی سید خندان. ادامه میدهد: راست میگه مشاورا همشون دیوونن خودم یه بار رفتم پیش یکیشون بهم گفت خانوم ولش کن خودت رو اینقدر اذیت نکن. بهش گفتم چی چی رو ول کنم؟ شش سال زندگیمو؟ من دوستش دارم اونم عاشقمه و گرنه شش سال کنار هم دووم نمی آوردیم. حتما تفاهیم داریم که تونستیم. ولش کنم که یکی از این دخترای دهه هفتادی قاپش رو بدزده؟

دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: مطمئنی این شش سال به خاطر تفاهمتون بوده که کنار هم موندین؟ احیانن تو همش فداکاری نکردی و نازش رو نکشیدی و دنبالش نرفتی؟

تو چشمام نگاه میکنه و میگه چرا همش من دنبالشم. میدونی یک ساله بیرون نرفتیم باهم، وقتی بهش زنگ میزنم و گلایه میکنم فقط سکوت میکنه و بعدش گوشی رو قطع میکنه. میخنده و میگه دختر خواهرم میگه: خاله عاشقته بلد نیست بگه، آخه از این بچه درس خوناست همش کلش تو کتاب بوده و گرنه عاشقته، خوب منم دوستش دارم.

تو دلم میگویم وااای خدای من چرا فکر میکنی بچه خرخونا احمقند؟ چرا فکر میکنی بدون اون زندگیت به آخر میرسه که اینقدر خودت را تحقیر می کنی؟ رسیدم به ایستگاه و باید پیاده بشم. بهش رو میکنم و میگم ببین یک نصیحت بهت میکنم من اگر جای تو بودم اینکار رو میکردم، ازش خواستگاری کن، یکی از دوست های من همین جوری از دوست پسرش که خیلی بچه خرخون بود خواستگاری کرد و الان دو تا بچه دارند. چشماش برق میزنه و میگه واقعا؟ راست میگی؟ مرسی عزیزم.

گفتم: آره و به زور خودم رو از لابه لای جمعیت بیرون کشیدم و این دیالوگ معروف تو ذهنم نقش بست که یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایانه. 


پ.ن1: چرا اینقدر از رفتن پیش مشاور واهمه داریم؟ چرا فکر میکنیم دانای کل هستیم و جواب همه معما ها را میدانیم؟

پ.ن 2: جریان خواستگاری دوستم واقعی است. ولی  رابطه او با شوهرش کاملن متفاوت از رابطه این خانم با دوست پسرش (البته اگر بشه اسمش را گذاشت دوست پسر، به نظر من که این عبارت فقط برای این خانم رسمیت داشت و نه طرف مقابلش)  بود، آن ها  واقعا با هم خوب بودند و شوهرش به خاطر درونگرا بودن کمی در این موارد با تعلل جلو میرفت به خاطر همین دوست من در خواستگاری پیشقدم شد و الان دو تا دختر دوقلو دارند.


زمان ثبت : شنبه 9 مرداد 1395 در ساعت 00:24 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

با اجازه بزرگترها


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، روزمرگی ها، دیوانه خانه، خواستگار زنون
© Summer Rose Morrison

کاهو پیچ را خیلی دوست دارم. تمیز و مرتب است و جان میدهد برای سالاد سزار درست کردن. کاهو ها را  با دست خورد میکنم. چون مامان در فلان برنامه تلویزیونی شنیده که فلان دکتر گفته کاهو را با چاقو خرد نکنید خوب نیست، خواصش از بین می رود. صدای زنگ تلفن بلند می شود و به دنبال آن چالش یافتن گوشی تلفن شروع می شود. خاله جان است. مامان در حین صحبت کردن به اتاق خواب می رود و در را می بندد. خواهر داشتن نعمت بزرگی است. بعضی وقت ها دلم می خواهد خواهر داشته باشم. یعنی اصلن قرار بود برادر کوچکم دختر شود نمی دانم چرا پسر شد. مادر و پدرم فقط یک بچه می خواستند. روزهایی را به یاد می آورم که سر میز ناهار آنقدر عر میزدم که چرا ما فقط سه نفریم و سر میز ما فقط سه تا بشقاب است که مادرم چند تا بشقاب اضافه تر هم می آورد سر میز می گذاشت که از شدت عر زدن من کم کند. اما درد من بشقاب نبود. یک خواهر می خواستم چون تنها بودم. بعد از کلی التماس و دعا و گریه بالاخره قرار شد خواهر دار شوم. اما آخرش هیچکس توضیح واضحی بهم نداد که چرا خواهرم تبدیل به برادر شد. تا یک ماه بعد از به دنیا آمدن برادرم حاضر نبودم حتی نگاهش کنم چه برسد به اینکه بغلش کنم. بالاخره شوک بزرگی بهم وارد شده بود. یجورایی احساس می کردم بهم خیانت شده است. شاید به همین خاطر بود که تا چهار سالگی  برای برادرم لاک میزدم و موهایش را بلند می کردیم. اگر الان بداند حتما من را می کشد.
تکه های مرغ را درون کاهو میریزم و بعد نان تست را اضافه میکنم. مامان از اتاق بیرون می آید و هنوز مشغول صحبت است از لحن حرف زدنش میفهمم که دیگر با خاله حرف نمیزند بلکه با شوهر خاله است. تلفن را قطع می کند و به آشپزخانه می آید. بی مقدمه می رود سر اصل مطلب. آقای ف (شوهر خاله) گفته که می خواهد یک نفر را به من معرفی کند. یعنی در اصل من را به یک نفر معرفی کرده است. قضیه از این قرار بوده که آقای ف که مدیر فروش یک شرکت بزرگ تولیدی است در جلسه ای که با یک شرکت تبلیغاتی داشته و از قضا این شرکت چند سال است که کارهای تبلیغاتشان را انجام می دهد متوجه می شود که مدیر بازرگانی آن شرکت  سالهاست به دنبال زن رویایی خود می گردد و از آنجا که نمی تواند او را بیابد و با این وصف که دوره و زمانه بد شده و نمی توان به کسی اعتماد کرد، تمامی یافته های مادر و خاله و خانباجی ها را نیز رد می کند و در همان جلسه از آقای ف می پرسد که آیا او مورد خاصی می شناسد که به ایشان معرفی کند؟ شوهر خاله هم من رامعرفی می کند.  نامبرده متولد سال 59 بوده یعنی الان 35 سال سن دارد.مامان که می داند من از این مدل آشنایی ها متنفرم می گوید: فقط به خاطر آقای ف قبول کن که باهاش حرف بزنی، شاید آدم خوبی باشد. مثل منگول ها نگاهش می کنم که what the f**k  و می گویم باشد این هم به خاطر آقای ف. 
فردا آقای ف بهم زنگ می زند و مستقیم از خودم کسب اجازه می کند و می گوید فرانچسکا من زیاد نمی شناسمش و فقط در چند جلسه کاری دیدمش به نظرم آدم مناسبی است برای زندگی، شغل خوبی دارد، خانه و ماشین هم دارد. اگر حرف نامناسبی زد یا به هر دلیل او را نپسندیدی به من بگو.آقای ف گفت نمی دانی هر روز به من زنگ می زند که پس چی شد؟  بیا باهاش یه صحبتی بکن. بعد شماره فرد مذکور را به من می دهد تا اگرزنگ زد جواب دهم چون می داند من شماره غریبه ها را جواب نمی دهم. حوصله مزاحم های نافهم را ندارم.
خوب الان  از دیدگاه یک مدیر فروش که شوهر خاله بنده باشد، تمامی ارکان معامله جور است و این یک مورد اوکازیون است. دیگه از خدا چی می خوای فرانچسکا هان؟
نامبرده که آقای میم باشد ساعت 7 بعد از ظهر تماس می گیرد. این است تمام صحبتی که بین من و ایشان در مدت زمان مکالمه مان رد و بدل شد:
-میم: سلام خوب هستید من میم.ر هستم. آقای ف گفت به شما زنگ بزنم.
-فرانچسکا: ؟؟؟؟ (مگه خودش نمی خواسته زنگ بزنه؟) بله منم فرانچسکا هستم از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
-میم: خوب بیایید شروع کنیم یکسری سول و جواب ها رو رد و بدل کنیم تا با هم بیشتر آشنا بشیم.
-فرانچسکا: بفرمایید ( خدا به خیر کند)
-میم: خوب من میم.ر هستم متولد 25 آذر 59. شما؟
-فرانچسکا: منم فرانچسکا هستم متولد 21 دی 62.
-میم: من مهندسی نساجی خوندم دانشگاه کاشان. الان هم تو یه شرکت که مال پسرعموم هست مدیر بازرگانیم. میدونید خیلی شرکت بزرگ و معروفیه کل تبلیغات نمایشگاه بین المللی دست ماست. شما؟
-فرانچسکا: منم ارشد شیمی دارم از خواجه نصیر و تو یه شرکت مدیر فنی ام.
-میم: خوب من اهل مشروب و سیگار نیستم. آدم مذهبی نیستم ولی بی ایمانم نیستم.
-فرانچسکا: خیلی خوبه منم اهل مشروب و سیگار نیستم.
-میم: خوب اعتقادات مذهبی، اعتقادات مذهبی رو نگفتید.
-فرانچسکا: اوه ببخشید جا افتاد. مثل شما. (یادم رفت بپرسم نمره منفی داشت یا نه)
-فرانچسکا: البته به نظر من این ها سوالات کلیشه ای هستند و تا آدم ها همدیگر رو نبینند هیچ شناختی  ولو اندک حاصل نمیشه. به نظرم بهتره یک دیدار حضوری داشته باشیم اونجا هم میشه این سوالات رو پرسید.
-میم: نه دیگه ما الان باید بریم رو این سوال و جواب ها فکر کنیم. ببینیم آیا به درد هم می خوریم یا نه بعد همدیگه رو ببینیم. این مرحله اوله دیگه.
-فرانچسکا: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( این سوال و جواب ها چی بود که آخه بشه از روش فهمید کسی به درد زندگی می خورد یا نه؟ لعنتی حتی یکم از علایق شخصی هم نپرسیدی آخه، انگار داشت  نوشته ای یا دستورالعملی رو اجرا می کرد)
-خداحافظی و اتمام مکالمه.
مامان و بابا و برادرم با بهت و حیرت به حرف های من گوش می دهند. مامان می گوید: واقعا وقتی گفتی همدیگه رو ببینیم گفت نه؟ بابا گفت: خوب مشخص شد که چرا تا الان زن رویاهاش رو پیدا نکرده چون فکر کنم هیچوقت به مرحله دیدار حضوری نرسیده. برادرم با خنده می گوید: خوب میگفت رزومت رو براش ایمیل میکردی اون که کاملتر بود.

پ.ن: نامبرده بعد از گذشت یک ماه هنوز دارد فکر می کند. البته ناگفته نماند من هم مراتب نارضایتی خود را به شوهر خاله (جوری که ناراحت نشود) رساندم که بابا این دیوانه کی بود دیگهههههه.
   1       2       3       4       5    >>