زمان ثبت : چهارشنبه 23 اسفند 1396 در ساعت 13:20 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Our lives begin to end the day we become silent about things that matter

@Deanna Halsall

آخرین پاراگرف را هم ترجمه میکنم و فایل را برای مشتری می فرستم. از کودکی به یادگیری زبان انگلیسی علاقه داشتم و از هر فرصتی برای یادگرفتن آن استفاده می کردم. از همان وقت که 5-6 ساله بودم و همیشه در گوشم آهنگ های پینک فلوید، کویین، دیوید بویی، نیروانا، لدزپلین و ... بود. پدر و مادرم از طرفداران موسیقی راک بودند و من چه خوش اقبال بودم که با این آهنگ ها بزرگ شدم. کم کم زبان انگلیسی جزوی از زندگیم شد و الان هم که به صورت مترجم آزاد و کپی رایتر فعالیت می کنم، بخش جدایی ناپذیر زندگیم شده است. لپ تاپ را خاموش می کنم و برای خواب آماده می شوم. البته قبل از خواب حتما  سری به دنیای مورد علاقه ام یعنی دنیای بی انتهای داستان و کتاب میزنم. امشب می خواهم کمیک بخوانم. جنگ ستارگان. خیلی ها دوستش ندارند. اما من دارم. همان قصه همیشگی جنگ خیر و شر. نور و تاریکی. مگر می شود دوستش نداشت. اصلا چرا نباید دوستش داشته باشم وقتی با چاشنی  علم و تخیل هم مخلوط شده و کاملا باب طبع من است. هندزفری را در گوشم میکنم و در حالی که  به آهنگ Humanity گروه scorpions گوش می دهم یه سری هم به تلگرام میزنم. ما یک گروه دوستی داریم به یاد دورانی که در پژوهشگاه  درس می خواندیم، 10 تا عضو دارد و همه از بچه های پژوهشگاه هستند و تحصیلاتشان ارشد به بالاست و همه زن هستند. بعضی هایشان تشکیل خانواده داده اند و یک یا دو بچه هم دارند. طبعا بعضی از افراد گروه عقاید و نظراتی دارند که من نمی پسندم اما زیبایی جهان به زندگی در تعادل و پذیرفتن همه عقاید و احترام به آن هاست. 

گروه را باز میکنم، یکی از اعضا یک مطلب گذاشته که گروه بزرگی از جامعه یعنی زنان رو به سخره می گیرد و مطالبه حقوقشان را در حد یک دسته طی بالای یک چهارپایه می بیند. خوب من با یک جمله "مطلبی که فرستادی اصلن جالب نبود و هشتگ زنان علیه زنان" بهش جواب دادم. تلگرام را بستم و رفتم سراغ جنگ ستارگان. 

صبح که بیدار شدم دیدم برایم جواب فرستاده که " این حرکت اوج خلاقیته" و من بهش پاسخ دادم  "به نظرم به سخره گرفتن زنانی که برای اعاده حق امثال من و تو به زندان میرن قشنگ نیست. و آیا اوج خلاقیت شما اینه؟ دسته طی و چهارپایه؟" 

ایشون با یک پاسخ برگشت، سراسر بی احترامی و خشم و فریاد که مضمونش این بود همینه که هست نخون چیزایی که من میزارمو و اگه خیلی دلت براشون میسوزه برو ال کن و بل کن و.....

خیلی جالب است نه. این جماعت خودخواه و جبرگرا تا به در بسته می خورند یک حرف دارند: نمی خوای نبین، نمی خوای برو از ایران و .... همینه که هست.

نه عزیز من دیگه همینه که هست نداریم. همیشه همه در مقابلتان ساکت بودند و شما هرچه خواستید کردید و همیشه هم با سلیطه بازی حرف خود را به کرسی نشاندید اما دیگر دوره تان به سر آمده.

جوابش را دادم، خیلی مودبانه اما محکم. تمام مدت خانم محترم صدایش زدم و بهش یادآوری کردم که همه چیز را نباید دستمایه جوک و شوخی کرد. بهش گفتم بنده خدا داری خودت با زبان و دست خودت، ماهیت وجودیت و حقوقت را به سخره میگیری. واقعا چه مادری هستی؟ چه فرزندی می خواهی تربیت کنی؟ چه پسری می خواهی تربیت کنی؟ 

در تمام مدت بقیه افراد گروه ساکت بودند و فقط دو نفر که از دوستان نزدیکم هستند، نه به دفاع از من بلکه در جواب حرف های ایشان به دفاع از عقایدشان واکنش نشان دادند. آن 7 نفر دیگر که از قضا در بینشان 4 دکتر هم وجود دارد، با سکوت خود به من فهماندند که راه دراز است و به احتمال زیاد آنقدر عمر نمی کنم که روزی را ببینم که زن ها پشت به پشت هم از حقوقشان دفاع می کنند و به هم احترام می گذارند. رویای من به  به الهام از مارتین لوتر کینگ: 

I have a dream that the women of my country will one day live in a nation where they will not be judged by just being a woman, but by the content of their character

زمان ثبت : شنبه 21 بهمن 1396 در ساعت 18:05 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

No Need to Argue


نمی دانم چرا نمی توانم از صدای گیرا و زیبای Dolores Mary O'riordan و آهنگ No Need to Argue دل بکنم.


There's no need to argue anymore
I gave all I could, but it left me so sore
And the thing that makes me mad
Is the one thing that I had

I knew, I knew
I'd lose you
You'll always be special to me
Special to me, to me

And I remember all the things we once shared
Watching T.V. movies on the living room armchair
But they say it will work out fine
Was it all a waste of time

'Cause I knew, I knew
I'd lose you
You'll always be special to me
Special to me, to me

Will I forget in time, ah
You said I was on your mind?
There's no need to argue
No need to argue anymore
There's no need to argue anymore


پ.ن: آهنگ از آلبومی به همین نام و از گروه راک ایرلندی The Cranberries است.

زمان ثبت : چهارشنبه 11 بهمن 1396 در ساعت 14:42 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Do not fear to be eccentric in opinion, for every opinion now accepted was once eccentric

Jane Mjolsness


چشمانم رو بستم و روی کاناپه دراز کشیدم. لیوان قهوه در دستم است و گرمایش بهم آرامش میدهد و بوی قهوه، بوی دل انگیز قهوه... به جنبش دختران سرزمینم فکر میکنم. دختران جسور و قوی سرزمینم. هیچوقت فلسفه حجاب را درک نکردم. هیچوقت فلسفه اجبار را درک نکردم. یک زمانی جوان و پرشور و هیجان بودم. چادر سرم می کردم، چرا؟ واقعا چرا؟ انتخاب خودم بود. ولی چرا؟ محیط من را این طور پرورش داده بود. در محیطی بودم که تمام کسانی که با آن ها ارتباط داشتم از دوست صمیمی بگیر تا معلم همه چادر سر می کردند. وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم شستشوی مغزی چیز غریب و فرازمینی نیست. چرا از این واژه استفاده می کنم؟ چون در محیطی به دور از  فشار نبودم که با فراغ بال و بدون محدودیت انتخاب کنم. انتخابی آزاد و به دور از هرگونه جبر. یادم می آید ساعت ها با خانواده ام و فامیل می جنگیدم و دعوا می کردم و به همه شان وعده جهنم می دادم. چرا؟ چون با عقیده من مخالف بودند. چون بهشت مال من بود و من بهترین بودم.

گذشت و گذشت. یک ظهر کرخت تابستان. خانه مادربزرگ ولو شده بودم روی تخت و خیالبافی می کردم. سال آخر بودم و کنکور داشتم. بلند شدم رفتم سراغ کتابخانه و خیلی اتفاقی کتابی را برداشتم که باعث شدآن روز برای همیشه در ذهنم حک شود. اولین جمله ای که از برتراند راسل خواندم این بود: 

I would never die for my beliefs because I might be wrong

روزها و روزها به این جمله فکر کردم. شاید من اشتباه می کنم. مگر قانون نسبیت اینشتین ثابت نمی کند که همه چیز در این دنیا نسبیه و هیچ چیزی مطلق نیست. همه چیز به این بستگی داره که کجای مکان و زمان ایستادی. من کجا ایستادم؟ من کی ام؟ من چه حقی دارم خودم را برحق بدانم و بقیه را گناهکار؟

 سرک می کشیدم تو کتابا، راسل، هگل ویتنگشتاین، نیچه... نمیگم این ها افرادی کامل بودند و عقادیشون بی نقص. اما آن ها به من یک چیز را یاد دادند:

Question everything

هیچوقت ساده از کنار هیچ چیز نگذر. همه چیز را به چالش می کشیدم و خوب همیشه هم عاقبت خوبی نداشت. یاد گرفتم لازم نیست همه رو متقاعد کنم، در حقیقت اصلن نیاز نیست این کار را انجام بدهم. من در جایگاهی نبودم و نیستم که بخواهم کسی را قضاوت کنم. مگر نه این که انسان موجودی است مختار؟

 ولی  برای هر لحظه زندگیش یک قانون تعریف شده حتی اینکه چجوری لباس بپوشه و حق داره از خونه بره بیرون یا نه؟ انسان موجودی است مختار. آیا این یک شوخیه؟ یا اینکه زن انسان نیست؟ یا معنی اختیار تو دیکشنری من و خدا یکی نیست. یاد گرفتم که زن و مرد نزد خدا برابرند و آن که با تقواتر است عزیزتر است. ولی چراباید سهم الارث مادر من بعد از سال ها زندگی 1/8 باشد؟ مگر  نزد خدا برابر نبودند؟ چرا باید قیم ذکور حق داشته باشد برای من تکلیف تعیین کند؟ چرا؟ مگر مغز مرد کامل تر از مغز زن است؟ چه آزمایش علمی ثابت میکند مرد بیشتر از زن میفهمد؟  مگر نزد خدا برابر نبودند؟  فیزیولوژیمان فرق میکند، احساساتمان فرق میکند ولی مگر نه این که سال های سال در گذشته این زن ها بودند که خانواده ها را اداره می کردند؟ مگر نه اینکه مدیریت مادرانه یکی از سبک های رهبری و اتفاقا یکی از بهترین هاست. چرا وقتی به نفعمان است به زن ها حق رای می دهیم؟ آن موقع صلاحیت تصمیم گیری دارند ولی نوبت به خودشان که میرسد ندارند؟

دخترها هنوزم زنده گور میشوند. هر روز. روحشان، موجودیتشان، احساساتشان. وقتی برای رسیدن به ساده ترین و بدیهی ترین حقوقشان باید جان بکنند هنوز دارند زنده به گور میشوند. 


پ.ن: عنوان از برتراند راسل.

زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 در ساعت 20:12 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Darling have mercy!

Nathan Yoder@
فقط یکم دیگر مانده فقط یکم. قدم هایم را سریع تر می کنم و تقریبا می دوم، میپرم تو اتوبوس و راه می افتیم به سمت تجریش. از آن اتوبوس قدیمی هاست. میروم و می نشینم ردیف عقب، به یاد قدیم ها. هندزفری را در گوشم فرو میکنم و شروع می کنم به گوش دادن آهنگ های خواننده ای که تازه کشفش کردم، Bishop Briggs. می توانم بگویم از معدود خواننده هایی است  که بدون استثنا تمام آهنگ هایش را دوست دارم. امروز باید بروم بیمه تامین اجتماعی شعبه شمیران تا بیمه ام را به خویش فرما تغییر دهم. سوز سرما از لابه لای درزهای اتوبوس به صورتم می خورد، سرد اما لذت بخش. بالاخره زمستان خودی نشان داد. برخلاف انتظار خبری از ترافیک نیست و تا چشم برهم میگذارم به تجریش می رسم. نمی دانم چرا بدبینی در درون مان لانه کرده است، حتی زمانی هم که مشکلی وجود ندارد خودمان دنبالش می گردیم. راه می افتم به سمت ساختمان بیمه، وارد می شوم. شماره 383. چه شماره ای را خوانده؟ 85. تقریبا 300 نفر جلویم هستند، چه خوب. اصلن نمی دانم در این آشفته بازار کجا باید بروم. همین طور که برای خودم می چرخم یهو یه آقایی جلوی ام سبز می شود و می پرسد شماره ات چند است؟ می گویم: خیلی مونده به من برسه سیصد و خورده ای. گفت بیا بگیر. یه شماره گذاشت تو دستم و ناپدید شد. شماره چند بود؟ 96. چه خبره؟ چی شده؟ نکنه امروز روز شانس منه؟ غرق در افکار خودمم که ناگهان شماره ام را از بلندگو می شنوم. می روم جلوی باجه و کار م را می گویم. متصدی گفت باید بروم اتاق 13، یعنی اصلن لازم نبوده شماره بگیرم و کاری با آن باجه ها نداشتم. شماره نازنین سوخت به همین سادگی.
از این جا به بعد دوی ماراتن من شروع می شود. از این طبقه به آن طبقه. از این اتاق به آن اتاق. از این ساختمان به  ساختمانی 500 متر آن طرف تر. این وسط سوز سرما و برف هم که در چشم و چارم می دوید و بی چاره ام می کرد. 
تا همین نیم ساعت پیش از آمدن سرما و برف و زمستان در پوست خودم نمی گنجیدم و الان داشتم به خودم، بیمه تامین اجتماعی، زمستان، برف و همه فحش می دادم. وقتی اون فیش پرداخت لعنتی را داد دستم ساعت 12:30 بود و من چهار ساعت بود که در رفت و آمد و دویدن از این طرف به آن طرف بودم. خوب حالا باید با این فیش چیکار می کردم؟ خدا را شکر نه یک توضیحی، نه یک نوشته ای هیچی.
یک لحظه سرجایم میخکوب شدم. انگار که بهم شوک وارد شده باشد. با خودم گفتم. فرانچسکا، سه ساعت تو یه اداره دولتی بالا و پایین رفتی مغزت از کار افتاد؟ خوب برو گوگل علیه الرحمه رو باز کن ببین چیکار باید بکنی. خدا را شکر از سیر تا پیازش در اینترنت بود. حتی فهمیدم می شود فیش پرداخت را هم اینترنتی گرفت و نیازی به رفتن به شعبه نیست. نمی دانم چرا افراد که همگی هم جوان بودند و مثل من هم تازه ثبت نام نکرده بودند، در صف های طولانی در شعبه می ایستادند تا فیش بگیرند. تازه باید بابت پرینت فیش پول هم پرداخت می کردند. به زور خودم را از لابه لای جمعیت بیرون می کشم و به سمت در خروجی می روم. واااای خدای من همه جا سفید پوش شده و برف به شدت می بارد. برف زیبا، زمستان دل انگیز.

پ.ن.1: امیدوارم روزی برسد که اکثر کارهایی که با ادارات دولتی داریم همگی به شکل الکترونیک بشه و نیازی به حضور فیزیکی  در محل ادارات نداشته باشد.
پ.ن.2: از حق نگذریم رفتار افرادی که در بیمه تامین اجتماعی شعبه شمیران کار می کنند خیلی خیلی بهتر از دیگر شعباتی (فاطمی و تهرانپارس)  است که من گذرم به آن جا افتاده است، شاید خیلی خوش اخلاق نباشند اما حداقل کارت را راه می اندازند، اما شعبات دیگر نه تنها اخلاق ندارند و کارت را هم راه نمی اندازند بلکه کاری می کنند که  پروردگار از خلقت ما و ایشان پشیمان شود، به همین سادگی.

زمان ثبت : دوشنبه 25 دی 1396 در ساعت 22:19 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Hope is a dangerous thing, Hope can drive a man insane

Matt Chinworth@


سرم به شدت درد می کند، این سرما خوردگی لعنتی دست از سرم بر نمی دارد. از جایم بلند می شوم و می روم آبی به صورتم می زنم. نیم ساعت وقت دارم آماده شوم. امروز روز ارائه یکی از درس هایم است و باید به آموزشگاه بروم. دو هفته به شدت درگیر کار بر روی این پروژه بودیم. خدا رو شکر امروز تمام می شود. از صبح گوشی ام را چک نکرده ام و کلن چند روزی است خبرها را دنبال نمی کنم. اینستا را باز می کنم. اولین چیزی که می بینم خبر غرق شدن سانچی است. به سراغ خبرگزاری های خارجی می روم، خدا رو شکر همگی غیر از سی ان ان فیلتر هستند. متاسفانه خبر صحت داشت. چهره خانواده های منتظر و امیدوارشون از جلوی چشمم دور نمی شود. بی اختیار وسط اتاق نشستم و گریه کردم. پارسال هم همین موقع بود که حادثه پلاسکو اتفاق افتاد. امید تو کشور من چیز خطرناکیه. نباید امید داشته باشی چون آخرش به بدترین نحو ممکن حالت گرفته می شود. روزها امید داشتیم آتش نشان ها زنده بیرون بیایند. واقعا همه امید داشتند، حتی کم ولی باز امید داشتند به این که معجزه ای رخ بدهد. امید داشتیم ملوان ها را نجات بدهند، با خودمون می گفتیم: مگه میشه، نفت کش به این بزرگی حداقل یک نفر از توش زنده بیرون نیاد. چین که کشور دوست و برادر بود. چی شد پس؟ 
خیلی وحشتناکه تو کشوری زندگی کنی که در همه زمینه ها ضعیفه: در فهمیدن مردمش، دیدن نیازهاشون، حمایت ازشون، در خوشحال کردن شون، در فراهم کردن حداقل های زندگی برای آن ها، در ارتباط برقرار کردن با کشورهای دیگر، در فرهنگ و تمدنی که فقط نامی از آن را به یدک می کشد...
این روزها خیلی خسته ام
خیلی خسته
انگار دارم قصری روی آب برای خودم می سازم
هر چه سعی می کنم به دور دست ها نگاه کنم و نقطه روشنی پیدا کنم که بهش چنگ بزنم  هیچی نمی بینم،
هیچی

پ.ن1: عنوان برگرفته از دیالوگ مورگان فریمن در فیلم رستگاری در شائوشنگ
پ.ن2: همیشه به این معتقدم که باید  به زندگی و آینده امید داشت ولی دارم کم کم حس می کنم شاید این فرمول اینجا جواب نمی دهد.
   1       2       3       4       5       6    >>