X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : یکشنبه 22 مهر 1397 در ساعت 00:22 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

علم بهتر است یا ثروت یا شعور؟

@Kari Modén


دقیقا شد دو میلیون و هشتصد و هفتاد و چهار هزار تومان. یعنی با این 30 هزار تومنی که امروز بابت ویزیت پرداخت کردم کلش شد اینقدر. این کل هزینه اییه که از پارسال شهریور تا مهر امسال بابت یک اشتباه کوچک پزشکی پرداخت کردم. پارسال شهریور ماه بود که بعد از یک دوره حس و حال بد به یک متخصص داخلی به نام مراجعه کردم. یک مدت بود که کمی تپش قلب داشتم و حس می کردم دمای بدنم بالاست و همش  اضطراب دارم. من که همیشه خدا دست و پام یخ بودم و سردم بود چند ماه بود که همش حس گرگرفتگی داشتم. گفتم نکنه دارم یائسه میشم؟ نکنه هورمون هایم بهم ریخته؟ و یک مدت هم بود که چاق شده بودم و علیرغم ورزش کردن، وزنم پایین نمی آمد. این شد که رفتم پیش دکتر حکیمی. پزشک پیری که مطبش فلکه سوم تهرانپارس هست و وقت هم نمی دهد. یعنی باید بری بنشینی در مطب که در بهترین حالت دو تا سه ساعت بعد نوبتت شود.اولین بار که رفتم پیشش برایم آزمایش نوشت و وقتی جوابش را دید گفت داری مبتلا به کم کاری تیروئید میشوی و دلیل مشکلاتت هم همینه. بهم قرص لووتیروکسین داد که روزی یک عدد باید قبل از صبحانه میخوردم. گذشت و من باید هر سه ماه یکبار میرفتم پیش ایشان که برایم آزمایش بنویسد و روند بهبودم را بررسی کند. پارسال هزینه ویزیتش پنجاه هزار تومان بود. یک مدت گذشت و من در بحبوحه ماموریت رفتن و بعدش هم استعفا دادن بودم و اصلن متوجه تغییرات بدنیم نشدم. مهمترینشان نامنظم شدن پریودم بود و افزایش تپش قلب. که من همه را ربط می دادم به شرایط استرس زایی که در این مدت پشت سر گذاشته بودم. اما با اینکه اون دوران سپری شد و حالا دیگر در آرامش بودم باز هم این مشکلات ادامه داشت. این شد که رفتم پیش دکتر پناهی که متخصص زنان بود. او هم یک عالمه قرص و آزمایش نوشت و گفت بیا برای لاغر شدن متفورمین بخور. دلیل پریود نشدنت چاق بودنته. گذشت و شرایطم روز به روز بدتر شد. یعنی از شدت تپش قلب و آریتمی قلبی چند بار کارم به بیمارستان کشید و اونجا دکتر کشیک باهام دعوا کرد که چرا متفورمین میخوری خطرناکه نخور. مشکلاتم کما بیش ادامه داشت تا اینکه بهار رفتم پیش دکتر خلیل نژاد که متخصص قلب و عروقه. ازم اکو گرفت و معاینه ام کرد و گفت قلبت مشکلی ندارد. تا آزمایشاتم رو دید گفت تو که اصلن مشکل تیروئید نداشتی چرا لووتیروکسین میخوری. نمیدونستم باید چی بگم. گفت بخشی از تپش قلبت به این خاطره. بعد پرسید در روز چقدر کافئین میخوری؟ گفتم دو تا قهوه دمی و چهار تا پنج تا لیوان چای. چشمانش گرد شد و گفت خوب دختر خوب تمام مشکلاتت برای دوز بالای کافئینه. تپش قلب، حس گرگرفتگی و گرما و تنگی نفس و اضطراب بالا. بعد همانطور که به بقیه گفته بودم به ایشان هم گفتم که از پارسال تابستان گیاه خوار شدم. گفت بالا رفتن وزنت در آن زمان به خاطر گیاه خوار شدنت بوده چون کربوهیدارت بیشتری میگرفتی ولی الان که بهتری؟ گفتم بله. گفت همین جوریه بعد که رژیم غذاییت متعادل میشه و بدنت بهش عادت میکنه شروع میکنی به وزن کم کردن. پریود نشدنت هم مال قرص های لووتیروکسین بوده. بعد یک دکتر غدد خوب بهم معرفی کرد و گفت برم پیشش. دکتر غدد خیلی عصبانی شد از اینکه یکسال الکی قرص خورده بودم و حالا به پرکاری تیروئید مبتلا شده بودم. امروز آخرین آزمایشم را بردم پیش دکتر غددم. گفت خداروشکر سطح هورمونت نرمال شده و دیگه مشکلی نداری. گفت میدونی میتونی از اون دکتر شکایت کنی؟ گفتم دکتر ولم کن حوصله داری کلی باید این ور اون ور برم تا به نتیجه برسم. راستی الان تقریبا 5 ماهه خوردن کافئین رو ترک کردم و حالم کاملا خوب شده و دیگه تپش قلب و ضربان قلب بالا و گرگرفتگی و و اضطراب و  ... را ندارم.  این همه مدت هی الکی از دکتر حکیمی به دکتر پناهی و از آنجا به آزمایشگاه و سونوگرافی و ... پاس داده شدم و نه تنها نتیجه نگرفتم بلکه به مشکلاتم هم اضافه شد. برایم جالب است که من همه شرایطم را مو به مو برای این چهار دکتر گفتم و دو تای اول یعنی حکیمی و   پناهی حتی محض رضای خدا یکی از مشکلاتم را هم درست تشخیص ندادند. دکتر خوب واقعا نعمته. 


نمیدونم چیکار کنم. به نظر شما از اون دکتر شکایت کنم؟  یادم می آید یکبار، هم دکتر حکیمی برایم آزمایش نوشته بود و هم دکتر پناهی اما چون آزمایش ایشان در آزمایشات دکتر پناهی هم بود آزمایشگاه برگه دکتر زنان را جدا کرد و اسم  دکتر پناهی را بالای برگه نوشت. چشمتان روز بد نبیند وقتی  حکیمی اسم آن یکی دکتر را پای  برگه آزمایشم دید، برگه را پرت کرد وسط اتاق و گفت این آزمایش را من ننوشتم. بعد هم زنگ زد به منشی اش و گفت ازش 20 تومن دیگر بگیرید. (وقتی آزمایش داشتی ازت 30 تومن ویزیت می گرفت). گفتم دکتر خودتان برایم این آزمایش را نوشتید و بعد نسخه را نشانش دادم و براش توضیح دادم. نمی دانست چه بگوید با غیض دفترچه را گرفت و شروع کرد به دارو نوشتن. بعد هم گفتم در ضمن من 20 تومن را نمی دهم نه اینکه بحث بر سر پول باشد نه، مسئله این است که حق با من است. جالب اینجاست که متخصص غدد ویزیتش 30 تومنه، متخصص قلب هم 30 تومن بود.  اونوقت ایشون پارسال 50 تومن میگرفت و تمام روزهای هفته از 6 صبح ویزیت میکنه، حتی جمعه ها. فقط یک حساب سرانگشتی کافیه که بفهمید درآمدش چقدره. آنوقت برای 20 تومن زشت ترین رفتار را از خودش نشان داد. از آن به بعد پیشش نرفتم و هرگز هم نخواهم رفت. ولی هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم حقشه ازش شکایت کنم.


پ.ن: خوووووب پاترهدها آماده اید بریم هاگوارتز؟

زمان ثبت : شنبه 14 مهر 1397 در ساعت 00:26 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

coconut eye makeup remover

@Tina Armenante


امروز میخواهم یکی از تجارب بسیار خوبم را در زمینه آرایشی و بهداشتی باهاتون به اشتراک بگذارم. شاید همانقدر که برای من مفید بود به درد شما هم بخورد. طی سالها برای پاک کردن آرایش صورت و به خصوص چشم محصولات و برندهای متنوعی اعم از ایرانی و خارجی را استفاده کردم که تقریبا بهترینشان چشم پاک کن دوفاز ایوروشه بود که آخرین بار قبل از گرانی ها خریدمش 32 تومان و آرایش پاک کن (هم آرایش پاک کن و هم چشم پاک کن) بایودرما که سایز کوچکش باز هم قبل از این بلبشو 58 تومان بود. الان خدا می داند چقدر شده اند. ایوروشه را که می دانم همه محصولاتش را تقریبا دوبرابر کرده است. از بایودرما بی خبرم. بعد از استفاده از این محصولات، صورتم را با فوم ایگو یا پاک کننده سینره میشستم و تازه بعد از آن هم باز کمی رد سیاهی  یا کرم پودر روی دستمال باقی می ماند که مجبور میشدم چند بار صورتم را بشورم. چند وقت پیش به مطلبی برخوردم در مورد تهیه چشم پاک کن دوفاز خانگی. نحوه درست کردنش به این ترتیب است:

یک قاشق غذاخوری شامپو بچه (من از شامپو بچه فیروز استفاده کردم) و یک قاشق غذا خوری روغن نارگیل را درون یک لیوان ریخته و تا کمی کمتر از نصف لیوان را با آب ولرم رو به گرم  پر  کنید و اجازه دهید مخلوط شوند. سپس چند عدد پد آرایشی را در یک قوطی شیشه ای یا پلاستیکی قرار داده و محلول را روی آن بریزید طوری که پدها آغشته به محلول شوند. اجازه دهید خوب خیس بخورند اگر محلول زیاد شده چند تا پد دیگر اضافه کنید یا اضافه اش را خالی کنید. پاک کننده شما آماده است. 

الان تقریبا یک ماه است که من از این پاک کننده برای پاک کردن آرایش صورت و چشم استفاده می کنم. با یک پد می توانید هم آرایش صورت و هم چشم تان را پاک کنید. اصلن اثری از بقایای ریمل و کرم پودر  روی صورتم نمی ماند. متاسفانه من پوست و چشم بسیار حساسی دارم و قادر به استفاده از هر محصولی نیستم اما تا به اینجا از این  پاک کننده نارگیلی بسیار راضی بودم. امیدوارم به درد شما هم بخورد.


پ.ن1:  یک خبر دارم برایتان، بردیا یک برادر دیگر هم دارد به اسم عرشیا که در دوره ابتدایی است. فکر کنم این یکی شب ها می خوابد چون تا دیروز که سر مشق نوشتنش سوسن غوغا بپا کرد، حضورش را از همگان مخفی کرده بود. همین الان که دارم این را مینویسم، سوسن فهمیده که عرشیا یکی از پلوکپی هایش را انجام نداده، راهکار سوسن: بردیااااااااااا بشین براش حل کن. یه جورایی دلم برای بردیا میسوزه.

پ.ن2: خوب اوضاع و احوال پاترهدها چطوره؟  وقتی در جریان پیشرفت هاتون قرارم میدید خیلی خوشحال میشم. همین جوری پیش برید بچه ها. این هم از فصل بعدی.

زمان ثبت : شنبه 7 مهر 1397 در ساعت 00:00 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Susan & Bardia

@Rui Ricardo

گاهی وقت ها باید خلاف جهت آب شنا کرد، اما در امر ساختمان سازی، خلاف جهت آب شنا کردن میتواند برای خودت و صد البته بیشتر برای بقیه دهشتناک باشد. خانه ما جنوبی است یعنی حیاط پشت ساختمان است و طبعا اتاق خواب ها هم در عقب ساختمان قرار دارند و آشپزخانه و پذیرایی در قسمت جلویی. در کوچه ما تمام خانه هایی که سمت جنوبی ساخته شده اند از این سبک پیروی کرده اند غیر از یک خانه که همسایه بغلی ماست و  پارسال خانه ویلایشان را  کوبیدند و ساختند و از توش یک آپارتمان چهار طبقه درآوردند. این آپارتمان برعکس تمام خانه ها آشپزخانه اش سمت جنوب و اتاق خواب هایش رو به کوچه اند. از بخت بد من پنجره آشپزخانه نزدیک پنجره اتاق خواب من است. بماند که گاهی وقت ها از بوی پیاز داغ و انواع غذاها کلافه می شوم و مجبورم پنجره ام را ببندم ، خصوصا ماه رمضان که واقعا کلافه کننده است فکر کنید ساعت سه صبح با بوی قرمه سبزی توی دماغتان از فرط گرسنگی از خواب بپرید. اما این کمترین مشکل من است. مشکل اساسی مامان بردیاست یعنی سوسن. بردیا و مامانش تازه به یکی از واحد های این آپارتمان اسباب کشی کرده اند و اگر بخواهم منصف باشم تقریبا 80 درصد زمانشان را در آشپزخانه سپری می کنند.  من تا به حال بردیا و مادرش را ندیدم. اما صدایشان را از صد فرسخی هم که بشنوم میشناسمشان. علاوه بر بردیا و مامانش سوسن، من دوستان مامانش یعنی خاله پری، افسی (به گمانم منظور همان افسانه است) و مریم را هم می شناسم. خاله پری دقیقا مثل خاله غورباقه می خندد. محال است خنده هایش از ذهنتان پاک شود مخصوصا اگر ساعت چهار صبح یک بند ریسه برود و بخندد و از فرط شادی جیغ بکشد و بعد هم پیشنهاد بدهد که چایی دم کن سوسن، امشب تا صبح بیداریم. می توانم به جرات بگویم که کل تابستان را ساعت 4 صبح به بعد خوابیدم به علت سرو صدای بسیار زیاد سوسن خانم و دوستانش. چند بار سعی کردم با کولر روشن بخوابم که در نهایت منجر به سرما خوردن من و مامان شد و این راه حل منتفی شد. بقیه دفعات سعی کردم گوش گیرهای شنایم را بگذارم در گوشم و بخوابم که اولش خوب جواب داد ولی بعد از یک مدت توی گوشم را زخم کرد. تا اینکه تقریبا یک ماه پیش طاقتم تمام شد و گفتم من دیگر نمی توانم شلوغ بازی های سوسن را تحمل کنم یک نامه می نویسم و میچسبانم پشت در آپارتمانشان. اگر هم افاقه نکرد هر روز این کار را میکنم. نامه ام هم با این عنوان شروع می شد. سلام سوسن جان به خدا من گناهی ندارم شما از تیره خون آشام ها هستید و شب و روز بیدارید و به خواب نیاز ندارید. اما مامان نگذاشت که بشود. گفت زن بنده خدا گناه دارد تنهاست (نمی دانم همسرش مسافرت است، طلاق گرفتند یا فوت کرده)، تنهایی یک بچه را به دندان گرفته و بزرگ کرده خدا را خوش نمی آید یک وقت به گوش صاحبخانه می رسد و بلندش می کند. واقعا مادرم قابلیت تبدیل شدن به یک فیلمنامه نویس ترکی  یا هندی را دارد. گفتم مامان به خدا من هم گناه دارم. این شد که تقریبا سه هفته دیگر را با سوسن طی کردم. فهمیدم که عاشق بستی توت فرنگیه اما وانیلی و سنتی را هم دوست داره. خیلی دیر به دیر خورشت کرفس می خورند چون بردیا کرفس دوست نداره، بادمجان هم دوست نداره چون بهش حساسیت داره  زبان و دهنش خارش میگیره، عوضش عاشق آش رشته است. همیشه در مورد ناهار فردا نصفه شب تصمیم گیری می کنند یعنی حدود ساعت 2 موقعی که دارند شام می خورند. سوسن عاشق چایی با هل و دارچینه. خرت و پرت های آشپزخانه را از کریستال فروشی آقا محسن میخره. چند روز پیش با صاحبخونش سر اضافه کردن اجاره خونه بحثش شده بود. راستی یادم رفت بگم بردیا رتبه کنکورش شد 5000 و خورده ای و نمی دونم چه رشته ای قبول شد اما می دانم قبول شده چون به لطف قبولی بردیا در دانشگاه و دانشجو شدنش سوسن دیگه  شب ها خیلی کمتر سروصدا میکنه و بیشتر شب ها ساکته و دورهمی هاش با پری و افسی و مریم به روشنایی روز یا شب های تعطیل موکول شده. دیگه لازم نیست بگم که از اسرار مگوی سوسن و دوستهاش هم خبر دارم یعنی می تونم بلک میلش کنم دیگه سر ساعت بگیره بخوابه فقط  اگر مامان دست و پایم را نبسته بود و هی به وجدان من شوک وارد نمی کرد.

پ.ن: خوب پاترهد های مصمم و با اراده اینم از فصل پنجم.
زمان ثبت : شنبه 31 شهریور 1397 در ساعت 00:33 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Who wants to live forever?

@Denis Zilber


در هفته ای که گذشت خیلی اتفاقی خبرهای مختلفی در شبکه های علمی  راجع به تلاش افراد مختلف در به ثمر رساندن پروژه های جاودانگی انسان و عمر ابدی، شنیدم. یکی از این پروژه ها متعلق به یک فرد ثروتمند بود که افرادی را به خدمت گرفته بود تا راز جاودانگی را برایش کشف کنند. بیشتر از اینکه این خبرها برایم جالب باشند ترسناک بودند. انگار که دیگر از قالب داستان های علمی تخیلی و فانتزی درآمده و دارند مسیر خود را طی میکنند تا فرم واقعیت به خود بگیرند. اولین چیزی که از شنیدن این خبرها به ذهنتان میرسد، چیست؟ اولین چیزی که به ذهن من می رسد پیوند جاودانگی انسان با تمام بدمن های داستان های علمی و تخیلی است. تمام افراد شروری که به دنبال اکسیر حیات و چشمه جاودانگی بودند. جالبتر اینکه هدف این پروژه ها هم مثل خیلی چیزهای دیگر به پای ما عوام الناس بدبخت نوشته می شود. این کار با هدف یافتن راهی برای درمان بیماری ها و بهبود کیفیت زندگی مردم انجام می شود. خوب یک لحظه فکر کنیم که تیر این دانشمندان به هدف بخورد و اکسیر جاودانگی را بیابند. چه می شود؟ آیا سرمایه داران و سیاستمداران که عروسک های خیمه شب بازی آن ها هستند اجازه می دهند این اکسیر به دست مثلا بیماران یا عوام برسد؟ خیر. هرگز. در اینصورت دیگر نه تنها کره زمین بلکه کهکشان راه شیری هم جوابگوی جمعیت ما آدمیان نخواهد بود. از طرفی آب و غذا را چه کنیم؟ همین الان هم خیلی ها به آب سالم دسترسی ندارند و صد البته مشکل غذا هم در بسیاری از نقاط به شکل بحرانی است. پس این اکسیر هم  بلایی خواهد بود برای ما مردمان و جاودانگی اش تنها برای بدمن های دنیای واقعی است. آن هایی که الان هم برایمان می برند و می دوزند و ما باید لباس بدقواره شان را به تنمان کنیم. بلایی خواهد شد مثل بمب اتم که ایکاش اوپنهایمر مغزش یخ می زد و هیچوقت پروژه ساخت اولین بمب اتمی که بر هیروشیما فروریخت را رهبری نمی کرد. 

حال فکر کنید که همه چیز خوب پیش می رود و این اکسیر بدون هیچ تبعیضی در دسترس همه قرار می گیرد. فرض کنیم شما حق انتخاب دارید که آن را بخورید و جاودانه شوید یا نخورید و میرا باقی بمانید. ولی این شانس فقط یک بار به شما داده می شود. شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا نامیرایی؟

وقتی به این فکر می کردم که دلم می خواهد عمر ابدی داشته باشم یا نه، یاد کتاب همه میمیرند از سیمون دوبوار افتادم. قهرمان کتاب عمر ابدی داشت و اولش از این بایت خوشحال بود ولی بعد از یک مدت برایش شبیه یک نفرین شد و تنها آرزویش این بود که بمیرد. ما انسان ها موجودات تنوع طلبی هستیم. عمر ابدی با فلسفه وجودی ما همخوانی ندارد، حداقل در این مرحله از تکامل. بعد از مدتی مثل قهرمان کتاب سیمون ازش خسته می شویم. همان طور که از خیلی چیزهای دیگر در زندگی روزمره مان خسته  می شویم  و برایمان عادی می شوند. این هم مثل همان هاست. حتی الف های رمان ارباب حلقه ها هم که عمر جاودان داشتند از یک جایی به بعد از زندگی خسته می شدند و رهایش می کردند.

حال شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا نامیرایی؟


پ.ن1: عنوان آهنگی به همین نام از گروه راک انگلیسی Queen.

پ.ن2: خوب پاترهد ها در چه حالید؟ از طریق اینستا در جریان روند پیشرفت بعضی هاتون هستم. امیدارم بقیتون هم هنوز کار رو دنبال کنید. خوب  بریم سراغ قسمت چهارم.

این هم برخی از اصطلاحات فصل سوم:

coat of arms: نشان یا علامت خانوادگی 

every now and then: گهگاهی

sharp turn: پیچ تند  و ناگهانی

bolt upright: صاف نشستن

tiptoe through the tulips: نام یک آهنگ  

پ.ن 3: آهنگ tiptoe through the tulips رو تو یوتیوب دیدم، خداییش رو اعصاب بود آهنگش  واقعا رولینگ بهتر از این نمیتونست آهنگی پیدا کنه که به شخصیت عمو ورنون بخوره.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 22 شهریور 1397 در ساعت 20:50 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

gentlemen thieves!

@Aad Goudappel

چشم های سبز مایل به خاکستری دارد و  تقریبا  طاس است و آنچه باقی مانده دیگر سفید شده. همیشه لبخند به لب دارد و تا جایی که بتواند بهت کمک می کند و کارت را راه می اندازد. کتاب فروش محل قبلی مان را می گویم. نمی دانم چند وقت است که آنجا کتابفروشی دارد ولی  از وقتی یادم می آید آنجا بوده است. آخرین باری که بهش سرزدم  می خواستم برای یکی از دوستانم کتاب بخرم. تقریبا بیشتر کتاب فروشی پر شده بود از کتاب های کمک آموزشی ولی خوب بازهم پر از کتاب بود و من رو یاد قدیم ها انداخت. جویای چند تا از کتاب هایی که می خواستم شدم، نداشت. گفت سفارش بذار برات میارم. سفارش گذاشتم و شماره تلفنم را دادم.
خیلی وقت است که از شهر کتاب، کتاب نمی خرم و غیر از دو سه مورد محدود از باغ کتاب هم دیگر کتاب نخریدم. به نظر من این گونه مکان ها سبب بی رونقی و کم کم تعطیلی کسب وکارهای محلی مانند کتاب فروشی های قدیمی می شود. خصوصا در این دوران که هر انتشاراتی هم برای خودش نه تنها فروشگاه دارد بلکه خنزل پنزل فروشی و کافی شاپ هم زده است. 
در این گیرو دار مقوای کتان برای نقاشی آبرنگ نایاب شده به همه جا نزدیک خانه مان سر زدم و حتی تا شهر کتاب مرکزی هم رفتم، نبود که نبود. اول از همه به شهرکتاب هفت حوض که همیشه ملزومات هنری را از آنجا خرید می کنم رفتم. گفت نداریم. خوب من یکم لابه لای مقواهایش را گشتم و متوجه شدم که دارد و آن ها را  درون کاغذ الگو پیچیده است. رو بهش گفتن پس اینا چیه؟ گفت اونا مقوای کتان نیست. خوب چرا دروغ میگی؟ بگو فروش ندارم. نمی فروشمشان. گذاشتم بیشتر گران شوند و بعد بفروشمشان. به خودم لعنت می فرستم. ایکاش دو سه تا مقوا بیشتر خریده بودم. نمی دانستم این وضعیت احمقانه پیش می آید. دیگر مجبورم یه سر به افق بزنم. فروشگاه افق واقع در انقلاب  ملزومات هنری می فروشد. یک فروشگاه بزرگ که معمولا هر آنچه که به دنبالش هستید را آنجا می توانید پیدا کنید. اگر اخلاق بد و نگاه از بالا به پایین فروشندگانش را ندید بگیریم جای خوبی برای خرید است اما از نظر قیمتی هیچ فرقی با شهر کتاب ندارد. 
راستش حس انقلاب رفتن ندارم. خیلی درگیرم و سرم شلوغ است. یک پروژه سنگین ترجمه دارم. پروژه یکی از درس هایم را باید تحویل بدهم. و کلی کار دیگر. این شد که یه چرخی در اینترنت زدم و یک فروشگاه جالب پیدا کردم که خرید اینترنتی داشت و هر آنچه بهش نیاز داشتم را پوشش می داد. آدرسش هم تخت طاووس بود. یعنی بازار و پخش کننده عمده نبود ولی قیمت هایش خیلی پایین بود. مقوای کتان 50% سیصد گرمی در ابعاد 50*70 را قبل از این بلبشوی دلار از شهر کتاب 10 هزار تومان می خریدم و یکبار هم اوایل گرانی خریدم 17هزار تومان. این فروشگاه این مقوا را در ابعاد 70*100 داشت 7 هزار تومان. مگه میشه؟ دو تا بسته پنج تایی مقوای کتان گرفتم و یک بسته 5 تایی مقوای اکرلیک و کاغذ کرافت و جوهر طراحی و .... اما ناگهان شک کردم گفتم آخه قیمت هایش خیلی پایین است بگذار یک زنگ بهش بزنم. زنگ زدم و گفتم فروش آنلاین دارید؟ فروشنده که آقایی با صدای بسیار آرام بود گفت بله. گفتم قیمت هاتون همینه که تو سایته؟ گفت برخی از اقلام عوض شده ولی یکسری ها رو هنوز عوض نکردیم.  کدام اجناس مد نظر شماست؟ گفتم مقواهای کتان. گفت اون ها گران شده ولی هنوز عوضشان نکردیم. گفتم خوب چقدر گران شده؟ گفت برای شما نه. شما با همان قیمت قبل خریدتان را بکنید، گفتم آخه اینجوری که درست نیست. هر چه اصرار کردم قبول نکرد. باورم نمی شد. واقعا باورم نمی شد. آخر قیمت هایش حتی از قیمت قبل از گرانی شهر کتاب هم کمتر بود. خریدم را کردم و یک ساعت بعد با پیک برایم فرستاد. تمام بسته ها پلمپ و بسته بندی خود شرکت سازنده یعنی فابریانو ایتالیا را به همراه داشت. بسیار مرتب و منظم. شهر کتاب واقعا باید از خودت خجالت بکشی. آخه چه تو جیهی برای این همه گرون فروشی  داری؟  مثلا نهاد فرهنگی هستی.

پ.ن: خوب هری پاتر خوان های عزیز، فصل سوم را  از اینجا دانلود کنید. تا اینجا چطور پیش رفتید؟ چقدر لغت یاد گرفتید؟ چه می کنید با لیسنینگ؟
این هم  برخی از جملات کاربردی فصل دوم:
get a move on: بجنب، عجله کن
his face fell: ناامید شد (ناامیدی از چهره اش می بارید)
his heart gave a leap: ذوق زده شد
laugh himself silly: از خنده روده بر شد
it was all too good to last: اینقدر همه چیز خوب بود که باورش براش سخت بود
by way of a morning greeting:  به جای صبح بخیر گفتن
   1       2       3       4       5       ...       8    >>