X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 در ساعت 13:44 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

?Are we friends yet


برچسب‌ها : روزمرگی ها

© Zina Saunders


- مثل همیشه زود میرسم سر کلاس زبان، چون از محل کارم تا اینجا فقط 30 دقیقه پیاده روی است.  هوا به طرز ناجوانمردانه ای گرم است. وقتی وارد می شوم منشی جدید را میبینم. سلام و احوال پرسی می کنیم. دختر ساکت و  آرامی است. مطمئنم تا چند وقت دیگر عوض خواهد شد. رفتار مسئولان موسسه را با منشی هایشان دوست ندارم. منشی قبلی را اینقدر اذیت کردند که رفت. بارها دیدم که حتی سر یک دستشویی رفتن چقدر با دخترک جر و بحث می کردند.  یک لیوان آب خنک از آب سرد کن بر می دارم و وارد کلاس می شوم. چراغ ها را روشن می کنم. خدا را شکر کولر روشن است و فضای کلاس خنک است. سرجایم می نشینم. ردیف اول می نشینم. چون کلاسمان مستطیل شکل است و تعداد بچه ها زیاد است و متاسفانه پسر های کلاس هم مزه پران و تیکه بنداز هستند، ترجیحا برای گوش سپردن به استاد و فهمیدن درس، جلو می نشینم. 

هندزفری را در گوشم می گذارم و مشغول گوش کردن به بخش اول CD تمرین می شوم. از بعد از عید خیلی تنبل شده ام و مثل قبل درس نمی خوانم. همه اش تقصیر هوای رخوت آور بهار است.  بخش اول را که گوش می دهم، چند تا از بچه ها وارد کلاس می شوند. سلام و احوال پرسی می کنیم. می روند سر جایشان که تقریبا ته کلاس است می نشینند و شروع می کنند به صحبت کردن. بچه ها کم کم می آیند. صحبت از رفتن به کافی شاپ نزدیک کلاس است. قبل از عید هم بچه ها یک بار به آن کافی شاپ رفتند. البته من آنجا را بهشان معرفی کردم. چون به قول معروف این منطقه را مثل کف دستم می شناسم. 4 سال اینجا دانشگاه رفتم و محل کارم هم همین جاست. وقتی تو یک محله دانشگاه بروی صد در صد تمامی کافی شاپ ها و رستوران هایش را می شناسی.  چند بار هم گویا با هم جاهای دیگر قرار گذاشته اند و تولد بازی هم کرده اند. بچه ها تقریبا در یک رده سنی قرار دارند یعنی دهه شصتی هستند. البته که من هم در این دهه قرار دارم.  چندین گروه وایبر و واتزآپ و تلگرام هم دارند که من از همه شان بیرون آمدم چون به نظرم صحبت کردن با کسانی که نمی شناسیشان تا ساعت 3 نصفه شب کاری بس احمقانه و نشان دهنده بیکاری مفرط این جماعت است.  دختران با آب و تاب از مسیجی که فلان پسر کلاس برای فلان دختر کلاس گذاشته بود حرف می زنند و اینکه کی با کی تیک می زند و از این حرف ها.

واقعا؟ الان تقریبا همه مان حول و حوش سی سال سن داریم و بعضی از بچه ها هم متاهل هستند. این مدل رفتار و روابط از نظر من مال نوجوان ها و  بچه هایی است که در نیمه اول دهه بیست سالگیشان هستند. نمی دانم شاید من از جماعت آدمیان دور افتاده ام  یا اینکه بهتر بگویم این مدل روابط در معیارهای من نمی گنجند. دیگر نمی توانم مثل سال ها پیش با هر کسی که از راه می رسد سلام و علیک کنم و  وانمود کنم BFF هستیم . در دوست شدن با آدم ها،خیلی سخت تر و محتاط تر شدم .

 اینقدر در محیط کار و زندگی اتفاقات گوناگون افتاده که باعث شده دیگر به این سادگی نتوانم به آدم ها اعتماد کنم و به سادگی در دایره زندگی خصوصیم راهشان بدهم. یکی از دختران کلاس که پارتنر من در کلاس است و کنارم می نشیند مدتی اصرار داشت که برای حل تمرینات به جای قرار گذاشتن در کافی شاپ به خانه همدیگر برویم. نمی دانید چقدر طول کشید که من بسیار محترمانه و صد البته با لبخند بهش فهماندم که نه عزیزم ممنون.

 از اینکه در جمع دوستان قرار بگیرم واهمه ای ندارم و در چند تا از این جمع ها هم حضور دارم. اما همه کسانی هستند که من از دوران دانشگاه می شناسمشان و با این حال بهشان دوست صمیمی نمی گویم و فقط دوست هستند که هر چند وقت یکبار یک دورهمی با هم داشته باشیم و خوش بگذرانیم.  ترجیح می دهم به جای داشتن یک لشکر مثلا دوست، چند تا دوست محدود اما واقعی داشته باشم که روحیاتمان مثل هم باشد و نیاز نباشد هر حرکت و کارم را برایشان تفسیر کنم و خدا را شکر می کنم که چند تا از این دوستان خوب در زندگیم حضور دارند. و از این بابت بسیار خوشحالم.

نظرات (6)
زمان ثبت : جمعه 12 تیر 1394 ساعت 06:27 [لینک نظر]
نویسنده : آناهیتا
وب/وبلاگ : http://farfalla.blog.ir
امتیاز : 0 0
چقد کل این متنو فهمیدم انگار خودم نوشته بودمش :-/

منم با اینکه نیمه ی اول دهه ی بیست زندگیمم اصلا نمی تونم با این کارا ارتباط برقرار کنم... همش به این فک می کنم ک.. خب که چی :|
حالا فلانی و فلانی باهم فلان. بما چه :|

واسه همین خیلی قدرت تحمل دسته ی وسیعی از آدما رو ندارم. بنظرم کسی ک می دونه از زندگی چی میخواد و سرش به کار خودشه اصلا وقت این مسخره بازیا رو نداره. شاید ترجیح بده دو کلمه ی مفید بخونه بجای غیبت کردن :|
پاسخ:
دقیقا همین طوره. متاسفانه مشکل اینجاست که خیلی ها از صحبت کردن در مورد دیگران و کلا نظر دادان راجع به همه چیز لذت میبرن.
زمان ثبت : شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 13:41 [لینک نظر]
نویسنده : برنا
امتیاز : 0 0
سلام
این دومین باریست که به وبلاگ شما میام و اولین باریست که کامنت میگذارم. هرچند به نظرم وبلاگتون آشناست. من هم سه بار وبلاگ کشی کرده ام.
دوست و دوستی از نظر من واژه های مقدسی هستند، طبیعتا نمیشه به هرکسی اطلاق کرد، امیدوارم دوستیهایتان ناب و پایدار باشد
پاسخ:
سلام . وبلاگ کشی هم به اندازه اسباب کشی سخته.
خیلی ممنون مرسی. امیدوارم دوستی های شما هم پایدار باشه.
زمان ثبت : دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 10:25 [لینک نظر]
نویسنده : saahra
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام

خوشحال شدم که مجددا تو یه جای جدید نوشته هاتون رو می خونم تازه با وبلاگتون آشنا شدم از نوشته هاتون انرژی می گیرم امیدوارم که موفق باشید .
یه پیشنهاد دارم اینکه تو وبلاگ قبلی تون آدرس وبلاگ جدیدتون رو بنویسید .

با تشکر
پاسخ:
مرسی ممنونم. راستش به وبلاگ قبلی ام دسترسی ندارم وگرنه همون جا می نوشتم.
زمان ثبت : یکشنبه 24 خرداد 1394 ساعت 18:20 [لینک نظر]
نویسنده : آی دا
وب/وبلاگ : http://inthemoon.blog.ir
امتیاز : 0 0
به خاطر همین موضوع که دوستان زیادی ندارم، خیلی ها فکر میکنن مغرورم. در صورتی که اینطور نیست، فقط میخوام ا کسی باشم که حس بهتر و مثبت تری باهاش دارم..
پاسخ:
وای عزیزم تو به این خوبی، اصلا هم مغرور نیستی. عیبی نداره بزار هر جور دوست دارند فکر کنند.
زمان ثبت : شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 22:25 [لینک نظر]
نویسنده : اقای روانی
وب/وبلاگ : http://00lol00.blog.ir
امتیاز : 0 0
کاش همه مثل شما فکر می کردن ...
پاسخ:
زمان ثبت : جمعه 22 خرداد 1394 ساعت 13:24 [لینک نظر]
نویسنده : 7660
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
منم دقیقا ترجیح میدم چند تا دوست پایه داشته باشم تا اینکه دورم رو الکی شلوغ کنم و منم دقیقا عین شما از آدمهای زود آشنا خوشم نمیاد و نمی تونم به راحتی اعتماد کنم.
پاسخ:
من احساس میکنم آدم هرچی با تجربه تر میشه فرصت آزمون و خطای کمتری به خودش میده چون فهمیده که زندگی ارزشمنده و روزهای رفته دیگه برنمی گرده.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.