X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 4 مهر 1394 در ساعت 00:27 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

.The Runway! Please


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها

1) چهارشنبه ها را خیلی دوست دارم، چون آخرین روز کاری هفته است.  چهارشنبه حدود ساعت 3 بود که داشتیم با سارا خوشحالی می کردیم بخاطر رسیدن پنج شنبه و جمعه و راجع به برنامه هایی که داشتیم و کارهای عقب مانده ای که قرار بود انجام بدهیم حرف می زدیم که یکی از بچه های بخش دیگر شرکت که از قضا از دوستان (شما فرض کنید کسی که 12 سال است می شناسم و هرچه بیشتر می گذرد بیشتر متوجه می شوم که در دوست یابی در دوره لیسانس اشتباه کرده ام) می باشد، ناگهان وارد اتاق شده و  طبق معمول بی تعارف خود را وارد بحث می کند و می گوید:  چرا از آمدن چهارشنبه خوشحالید؟ چکار می کنید تو خونه؟ من که عزا می گیرم چهارشنبه میاد، می خوام هر چه زودتر شنبه بشه دوباره برگردم سرکار. این همکار گرامی متاهل بوده و یک پسر چهارساله دارد. بهش گفتم: خوب اول اینکه تمام کارهای عقب مانده در طول هفته را انجام می دهم. زبان می خوانم، کتاب می خوانم، یک غذا و دسر جدید درست می کنم. نقاشی می کشم. با خانواده ام و یا دوستانم بیرون میرم. خرید هام رو انجام میدهم و ....

رو کرد بهم و گفت وا تو چقدر بیکاری. گفتم ببخشید؟ خوب شما که کار دارید بنشینید و به کارهاتون برسید. گفت: مگه آدم چقدر تو خونه کار داره؟ گفتم می تونی از بودن در کنار خانوادت و خصوصا پسرت لذت ببری. بچه ات را بردار ببر پارک. بنشین باهاش بازی کن، باهاش نقاشی بکش. با شوهرت برو بیرون قدم بزن. گفت: وااااا مگه بیکارم. من که آخر سر نفهمیدم بالاخره من بیکارم یا ایشون و اصلا از نظرش بیکار نبودن و سرگرم بودن تنها در کار بیرون از خانه خلاصه می شود؟

خیلی دلم می خواست ازش بپرسم راستی تو که وقت گذاشتن با بچه ات را وقت تلف کردن میدانی چرا بچه دار شدی؟؟؟؟؟  مگر می شود آدم با همسرش نرود بیرون قدم بزند؟ نروند با هم به سینما؟ نتوانند با هم خوش بگذرانند و ادعای عشق افلاطونی هم داشته باشند؟


2) سه شنبه هفته پیش با یکی از دوستان کلاس زبان قبلی ام  قرار گذاشتیم کافه نزدیک محل کارم. مدیر مالی یک شرکت معتبر خصوصی  است و هفت سال بزرگتر از من است و مجرد. تمام آسیا را گشته و دنبال یک پایه می گردد با هم سفر اروپا بروند. گفتم عزیز دلم من که پول و پله ندارم و لی امیدوارم یک همسفر خوب پیدا کنی. یک ساعتی در کافه نشستیم و حرف زدیم. در راه برگشت به خانه از جلوی موسسه زبان رد می شدیم که دوستم گفت: " بیا بریم من یکسری سوال بپرسم آخه می خوام یکسری از کلاس هایی که گذراندیم رو دوباره برم آخه یک جاهایی رو ضعف دارم". آنجا بودیم که گفتم بگذار من هم راجع به کلاس های IELTS شان پرس و جو کنم. از یک پرس و جوی ساده رسیدم به آزمون تعیین سطح که چون وقت نداشتم بیایم برای آزمون کتبی، به صورت شفاهی استاد دوره با هام مصاحبه  کرد و قبولم کرد. گفت فقط بیست جلسه احتیاج دارم که کلا میشود دو ماه و نیم. قرار است هفته ای دو روز کلاس داشته باشم. یکشنبه ها و سه شنبه ها بعد از ساعت اداری یعنی ساعت پنج. امروز مدیرم فهمید کلاس دارم. اذیت و آزارهایش را شروع کرد. به طوری که مجبور شدم کلاس یکشنبه و سه شنبه را کنسل کنم و تا سرحد سکته حرص بخورم و آخر سر هم مثل آدم های بدبخت بنشینم گریه کنم. امیدوارم این دو ماه و نیم به خیر بگذرد و من این دوره را بگذرانم. این روزها تحمل این مدیر روانی واقعا برایم سخت شده است. تا آخر اسفند قرار داد دارم. از هر فرصتی برای اذیت کردن استفاده می کند. امیدوارم به زودی بتوانم یک کار خوب پیدا کنم و تا وقتی که وضع رفتنم مشخص شده از این شرکت فرار کنم.

پ.ن: این روزها تنها دل خوشی ام فکر رفتن و نگاه کردن سریال Big Bang Theory  است.

نظرات (3)
زمان ثبت : سه‌شنبه 28 مهر 1394 ساعت 13:07 [لینک نظر]
نویسنده : 7660
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
تو که رکورد منو توی پست ننوشتن زدی فرانچسکا:))))

از این آدمها با تکیه کلام "مگه بیکارم" یا "خیلی بیکاری" زیاد دیدم. به شدت حرص درار هستند و فکر می کنند کارهای اونها خیلی مهمتر از بقیه مردمه و کارهای مردم الکی و بی فایده ست!!
همیشه غبطه می خورم بهت که زبانت خوبه و من همچنان تنبل در شروع کردن یادگیری زبان!
امیدوارم همیشه همینجوری موفق و پرانرژی باشی:*
پاسخ:
سلااااااااام عزیزم. چقدر دلم براتون تنگ شده. نمیدونی همه زندگیم قاطی شده. فکر نمی کردم آیلتس اینقدر سخت باشه. همه زندگیمو درگیر خودش کرده. منم نمره بالا میخوام مجبورم روزی حداقل سه ساعت بخونم. ذهنم خیلی درگیره دعا کن برام 7660 جان.
زمان ثبت : یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 12:09 [لینک نظر]
نویسنده : framarz
وب/وبلاگ : http://oulakoo.blogsky.com
امتیاز : 0 0
Hi francesca
Wednesday has been my sweetest day since I was 7 cuz of bunch of reasons.More importantly it revs me up with unexpected events
.
and above all these, how could we get bored on these ravishingly beautiful autumn days
?!
hope you get rid of your psycho manager as soon as possible
پاسخ:
Hi dear Framarz! How is it going? Hope you're doing well.
I love fall, it's one of my favorite seasons of course after spring.
I hope so, thanks.
زمان ثبت : یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 10:46 [لینک نظر]
نویسنده : نغمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
وبلاگت رو خیلی دوست دارم، همه مطالبت رو هم می خونم، خیلی روان و جالب مینویسی با یک تم طنزگونه
وبلاگ قبلیت رو هم کامل خوندم، انتخاب عکس ها هم خیلی به جا و دوست داشتنی هست
اون دوست اسبق و همکار فعلی ت هم چقدر رو اعصابه، خدا بچه و زندگی رو به چه کسایی میده والا
اونوقت من همکارایی (دختر) دارم که بسیار زیبا، با روحیه و شاد هستن ولی متاسفانه نتونستن ازدواج کنن
پاسخ:
ممنون عزیزم، لطف داری.
آره خیلی خیلی رو اعصابه. سعی میکنم خیلی کم باهاش ارتباط داشته باشم. اینجوری راحت ترم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.