X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 29 آبان 1394 در ساعت 01:21 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

When you turn eighteen


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، رژ لب قرمز، روزمرگی ها

 © Anastasia Vasilakis


آرد را پیمانه می کنم و می ریزم در کاسه، تقریبا دو پیمانه کافی است، سرخالی. ترازوی آشپزخانه خراب شده و من به جای وزن کردن مجبورم از روی حس و غریزه عمل کنم. تا الان که بخت با من یار بوده و هر چه درست کردم خوب از آب در آمده. اما این دلیل نمی شود که همیشه بخت باهام یار باشد. بالاخره باید یک ترازوی جدید بخرم. کره را از یخچال در می آورم و به صورت تکه های کوچک خوردشان می کنم و در ظرف آرد می ریزم. در حالی که به tunein radio  گوش می دهم، دستکش دستم می کنم و شروع می کنم به له کردن کره و مخلوط کردن اش با آرد. آیا تصمیم درستی گرفتم؟ دارم چیکار می کنم؟ چیکار می خواهم بکنم؟ آیا من می خواهم از سرزمینم و از آدم های اینجا فرار کنم؟ خوب یک دلیلش می تواند این باشد. هر روز صبح که از خانه بیرون می روم چند مورد رفتار بی شعورانه و خودخواهانه از جانب هموطنانم در صف BRT، تاکسی یا مسیر سه راه ضرابخانه تا محل کارم  و در نهایت در محل کارم می بینم که سعی می کنم با تمرکز روی آهنگی که دارم گوش می دهم یا چرخاندن سرم به سمت دیگر و یا مشغول کردن خودم به کاری مهم، ندید بگیرم و بهشان فکر نکنم. حالا وقت اضافه کردن نمک، پودر قند و وانیله. یک تخم مرغ هم باید اضافه کنم و دوباره ورز بدهم. کلاس زبانم تمام شد. همان دوره ده جلسه ای که بابت IELTS گرفتم. دوره خوبی بود. چیز زیادی بهم اضافه نکرد. در عوض فهمیدم که چقدر ضعف دارم و باید روی خودم کار کنم. حالا یک عالمه کتاب دارم برای خواندن و وقتی که مثل باد می گذرد. حالا وقت اضافه کردن شیر سرده. وقتی شیر سرد به مخلوط اضافه میشه نباید زیاد ورز داده بشه. کمی خمیر را ورز می دهم و بعد در یک کیسه فریزر می پیچم اش و می گذارم تا به مدت یک ساعت در یخچال استراحت کند. بزرگترین ضعف ام دایره لغات محدودم است. باید تا جایی که می توانم لغت حفظ کنم. حوصله دیکشنری خواندن و لغت حفظ کردن ندارم. تنها راه کتاب خواندن است. رایتینگم هم افتضاح است. روی این دو نقطه ضعف باید کار کنم. زیر کتری را روشن می کنم و به اتاقم می روم. حوصله درس خواندن ندارم ولی چاره ای نیست. کتاب understanding and using English grammar را بر می دارم و شروع می کنم به خواندن. این کتاب جریان بامزه ای دارد. معلم زبانم انسان جالبی است. دقیقا از آن دست مردها است که می توانی انسان بنامی شان. یک روز هم من سرما خورده بودم و هم معلمم. وضع و حال او از من خیلی بدتر بود، بهش گفتم کلاس را کنسل کنیم، قبول نکرد. آخرهای کلاس بود که یک کتاب قطور از کتابخانه اش برداشت و صفحه ای را انتخاب کرد با ماژیک مارکر قسمت هایی را علامت زد و کتاب را طرفم گرفت. گفت این دو صفحه را حل کن تا من بیایم. بعد هم مدادش را بهم داد. خوب  من هم شروع کردم به حل کردن، تا اینکه آمد و کتاب را گرفت و گفت با مداد نوشتی تو کتابم؟ گفتم: ببخشید خودتون مداد دادید گفتید بنویس منم فکر کردم باید تو کتاب بنویسم. یعنی سرخ و سفید شدم. خندید و گفت عیبی نداره. بعد هم آخر کلاس گفت این کتاب را بخر خیلی عالیه به دردت می خوره. منم تا آمدم اسم کتاب را یادداشت کنم گفت نه اصلا نمی خواد بخری بیا مال تو. حالا از او اصرار از من انکار. آخرسر قبول کردم. ولی یک چیزی ته دلم می گفت یک جای کار می لنگد. آب کتری جوش آمده. ماگم را بر می دارم و تا نصفه از آب جوش پراش می کنم. یک تی بگ چای هلو از توی کابینت در می آورم و می اندازم در ماگم. بوی خوش هلو فضای آشپزخانه را پر می کند. توی راه خانه کتاب را ورق می زنم، توی چندین صفحه با ماژیک مارکر علامت هایی گذاشته شده و چند جایی هم با مداد. صفحه اول کتاب هم مخفف اسم و فامیل اش را نوشته بود.با خودم فکر کردم این معلمم حالش خراب بود و گرنه کتابش را به من نمی داد. حتما جلسه بعد کتاب اش را طلب خواهد کرد. جلسه بعد رسید و حرفی از کتاب به میان نیامد. وسط کلاس بود که یک هو از روی صندلی اش بلند شد و رفت سراغ کتاب خانه اش. سردرگم میان کتاب ها جستجو می کرد و زیر لب می گفت کجا گذاشتمش، اینجا بود مطمئنم. همان طور که چایی ام را مزه مزه می کنم. سراغ لاک هایم می روم. قرمز را بر می دارم. کلا رنگ قرمز معرکه است. لاک قرمز، رژ لب قرمز. رفیق روزهای سخت و تنهایی های متناوب. با قیافه مستاصل من را نگاه می کند و می گوید ببخشید نمی توانم کتاب گرامرم را پیدا کنم، می خواستم مطلبی را نشانت بدهم. گفتم منظورتان فلان کتاب است؟ گفت آره. گفتم جلسه پیش کتاب تان را به من دادید. با قیافه مبهوت و گیج من را نگاه می کند و می گوید: واقعا کتابم را دادم بهت؟ انگار از کار خودش تعجب کرده باشد. گفتم حالتون خوب نبود فکرش را می کردم، باید کتاب تان را با خودم می آوردم. گفت: fuck , do you think I'm such a terrible person، گفتم نه. گفت من خیلی گیجم بعضی وقت ها از این کارها می کنم. برای جبران برایش شکلات  خریدم آن هم از نوع llindt. وقتش شده که بروم سراغ سیب ها. از یخچال در می آورمشان و پوستشان را می گیرم و خوردشان می کنم. کمی شکر و مقداری دارچین رویشان می پاشم و می روم سروقت خمیر. علاوه بر ده جلسه کلاس یک جلسه اضافه هم برایم در نظر می گیرد. سر جلسه حالم اصلا خوب نبود. تمام هفته سرکار دردسر داشتم. چند تا پروژه سنگین و آن روز هم از صبح سمینار داشتم. با حال خراب و خسته رفتم سرکلاس. پرسید خوبی؟ گفتم نه. ناپدید شد و 5 دقیقه بعد با یک دمنوش گیاهی برگشت. گفت بخور برات خوبه. فر را روشن می کنم و درجه اش را تنظیم می کنم تا گرم شود. خمیر را با وردنه پهن می کنم و درون ظرف می اندازم و درون اش را با مخلوط سیب پر می کنم و اضافه خمیر را به شکل نوار می برم و روی ظرف را با آن ها می پوشانم. ظرف را در فر می گذارم. نیم ساعت دیگر پای سیب حاضر است. وسط کلاس گفت توی اینستاگرام سرچم کن. نمی تونستم پیداش کنم و هر چی ازش می پرسیدم اسم کاربریت چیست جواب نمی داد. آخر سر پیدایش کردم و او هم من را فالو کرد. آخر کلاس یک کتاب دیگر بهم هدیه داد. هر چی گفتم برای چی جوابی نداد. مثل یک دختر بچه دبیرستانی خیالباف، به معلمم علاقه مند شدم. اما علاقه ای که به هیچ کجا نخواهد رسید. مردها همه احمق اند و زن ها احمق تر.

نظرات (8)
زمان ثبت : جمعه 6 آذر 1394 ساعت 01:35 [لینک نظر]
نویسنده : ساکن (میم‌سین)
وب/وبلاگ : http://dreams98.blog.ir
امتیاز : 0 0
هومم... سیال ذهنِ موضوعیت دار...

خوب می نویسید :)
پاسخ:
ممنون از شما!
زمان ثبت : چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 20:18 [لینک نظر]
نویسنده : نگار
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام دوستم . قلم خیلی خوبی داری تو میتونی یه نویسنده باشی... منم مثل شما ارشد شیمی هستم و پارسال دفاع کردم تو این مدتم خیلی دنبال کار بودم ولی کار خوبی پیدا نکردم و فعلا دارم کلاس زبان میرم منم یه وقتایی به رفتن فکر میکنم ولی از فکر غربت و زندگی فرسنگها دور از خانواده دلم می گیره...
پاسخ:
مرسی عزیزم لطف داری، متاسفانه این غم غربت و حس وابستگیه داره زندگیمون رو تلف میکنه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 آذر 1394 ساعت 23:55 [لینک نظر]
نویسنده : هدا
امتیاز : 0 0
جالب بود مطالب خیلی خوب با هم مچ شده بودن ...
پاسخ:
ممنون.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 آذر 1394 ساعت 14:32 [لینک نظر]
نویسنده : نغمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیزم مثل همیشه عالی بود، چرا دیر به دیر میای، من دو سه روز یکبار به وبلاگت سر میزنم ولی خیلی غیبتت طولانی بود، البته میدونم درگیر کار و درس و زندگی هستی.
خیلی عالی نوشتی، بعضی ها یه جور رفتار میکنن، که میمونی بلاتکلیف، طرف منظور داره یا همینجوری اینکارا رو میکنه!
آخر متن رو خیلی خوب نوشتی، مردها احمقند و زنها احمق تر!! دقیقا همینه!!
منم تا دو سال پیش به شدت دلم میخواست برم، دنبال مقاله و زبان و این چیزا بودم، دیگه حالم از همه چیز این مملکت به هم میخورد مخصوصاً اکثریت نفهم و خودخواهش، که بویی از فرهنگ و تمدن نبردن!
خیلی تحقیق میکردم، از کسایی که رفتن، خصوصاً شرایط مشابه خودم رو داشتن (یه دختر 28 ساله مجرد)
در نهایت به این نتیجه رسیدم که بهتره اول اینجا ازدواج کنم و بعد با همسرم برم.
چون واقعن تحمل تنهایی و سختی هاش رو ندارم!
پاسخ:
سلام عزیزم. متاسفانه سرم خیلی شلوغه، بخصوص زمانیکه کلاس زبان میرفتم که اصلا وقت سرخاراندن نداشتم. کاملا درست میگیدطرف شدن با آدمهایی که تکلیفشون با خودشون یکی نیست خیلی سخته. امیدوارم بتونی به هدفت و.آرزوهای قشنگی که داری برسی عزیزم.
زمان ثبت : یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 23:30 [لینک نظر]
نویسنده : خزنده
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من در مورد خودم می تونم بگم که رفتاری مثل رفتار شما رو اگه ببینم، خب قطعا به دید همون پیش قدم شدن می بینمش. یعنی فکر نمی کنم بیشتر از این نیاز باشه تا طرف متوجه احساس شما بشه. مگر اینکه اصلا با بی توجهی عمدی بخواد جلوی ادامه رو بگیره... نمی دونم. راستش حتی وقتی آدم طرف مقابلش رو چندین سال هم می شناسه، قضاوت کردن سخته در مورد رفتارهاش. چه برسه بدون دیدن آدم بخواد قضاوت کنه. تاااازه حتی اگه تونستیم قضاوت درستی داشته باشیم، آدم تا یک حدی می تونه با استدلال کردن در مورد رفتار طرف به یه نتیجه ای برسه. از یکجا به بعد واقعا باید ریسک قبول کرد و جلو رفت. شاید برای همین مرحله ی ریسک کردن باشه که من ِ شدیدا مخالف ریسک، هیچ وقت توی این جور مواقع جلو نمی رم و بیخیالش می شم! رفتار ایشون هم یه جورایی غیر عادیه با تعریفایی که کردی. یکم دُز ریسکش بالاتره
پاسخ:
خیلی عالی گفتی خزنده جان مثل همیشه. راستش خودمم همین حس رو دارم. من آدم حساسی ام. دلم میخواد از طرف مقابلم توجه ببینم. یعنی رابطه متقابل و سالم داشته‌باشیم. به قول معروف سالی که نکوست از بهارش پیداست. رابطه ای که بخواد یک طرفه و.بزور شروع بشه فایده‌ای نداره. برای همین دیگه بهش فکر نمی کنم. بازم ممنون از راهنمایی های خوبت.
زمان ثبت : یکشنبه 1 آذر 1394 ساعت 15:31 [لینک نظر]
نویسنده : framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
Hey Francesca
!I like the way you talked about what obsessed your mind
In fact, using cooking to unfold hidden layers of yours is cool since as you know better than me to cook we we need to follow a couple of steps separately after another
.more importantly, food tempts our appetite by its smell,color
,.. By the way , that's only the magic of autumn
Take care
پاسخ:
Hey dear Framarz, you always make me happy with your nice comments. You know l love cooking, it helps me to concentrate and forget my problems.
By the way, Wednesday is coming, wish you a wonderful one.
زمان ثبت : شنبه 30 آبان 1394 ساعت 20:40 [لینک نظر]
نویسنده : خزنده
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
و همچنان فکر می کنیم می تونیم کنترلش کنیم و یک روز میاد که می بینیم نمی تونیم کنترلش کنیم... و عشق همچنان قربانی می گیرد :دی

انقدر اتفاقات عجیب و غریب این شیش ماهه در مورد همین مقوله ی عشق دور و برم افتاد که کاملا sense م رو راجع به موضوع از دست داده م. و حتی بعضی وقتا فکر می کنم که نکنه من دارم اشتباه می کنم؟!

به هر حال هر اتفاقی که می افته، چه احساسی درونت بوجود میاد چه نمیاد، چه با تنهایی ادامه می دی چه نمی دی، امیدوارم اهداف اصلی زندگیت هیچ وقت تهدید نشه
پاسخ:
خزنده منم واقعا دارم احساسم رو.به همه چی از دست میدم. واقعا فکر می کنم نکنه مشکل از منه؟ دوستام میگن تو خیلی مغروری نباید اینجوری باشی باید پیش قدم شی. از نظر من خریدن چهارتا بسته شکلات lindth یعنی پیش قدم شدن، تو برای هر کسی شکلات خارجی میخری؟. خوش اخلاق و مهربون بودن و صمیمی شدن یعنی پیش قدم شدن.
نمی فهمم رفتارش رو. با خودم میگم شاید من برداشت غلط دارم. مثلا تو تلگرام پیغام میده، بعد وقتی من جواب میدم دیگه جواب نمیده. نمیدونم چه برداشتی باید بکنم. تو که پسری بگو این رفتار عادیه؟
زمان ثبت : شنبه 30 آبان 1394 ساعت 18:27 [لینک نظر]
نویسنده : عسل
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چه جالب حس رفتنتون، زبان خوندن و مشکلاتش خیلی به من شبیه من هم مدتهاست درگیرشم و یکماه دیگه هم امتحان دارم و با مشکلات ووکب و رایتینگ دست و پنچه نرم میکنم، بهتون پیشنهاد میدم از نرم افزارAnkidroid استفاده کنید واسه کارمندهایی مثل ما خیلی خوب و راحته
پاسخ:
مرسی عزیزززززم بابت معرفی نرم افزار، وای برات آرزوی موفقیت میکنم. امتحان دادی بیا تعریف کن ببینم چجوری بوده.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.