X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 13 آذر 1394 در ساعت 01:19 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Memories washed away in time


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، روزمرگی ها

 Rose Blake©

وقتی توی اینستاگرام پیغام داد و ادم کرد اولش خوشحال شدم. یک دوست قدیمی، همکلاسی دوران دبیرستان، "الف". ازدواج کرده بود و در تهران زندگی نمی کرد. تقریبا 14 سال از آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم می گذشت. پیغام گذاشته بود که برای تعطیلات دارد می آید تهران، قرار بگذاریم و همدیگر را ببینیم.  احساس خوشحالی به همان سرعتی که آمده بود محو شد. چه خاطره خوبی از دوران دبیرستان و مدرسه داشتم؟ هر چقدر مغزم را تکاندم هیچ خاطره خوبی به ذهنم نیامد. تنها خاطرات خوبی که از دوران دبیرستان در ذهنم مانده این است که ته کلاس یعنی یک نیمکت مانده به آخر می نشستم فقط برای اینکه از معلم ها دور باشم و بتوانم به کارهایی غیر از درس برسم. یعنی چه کارهایی؟ مثلا کتاب خواندن. من و بغل دستیم "س" که از قضا بهترین دوست دوران دبیرستانم هم بود با هم کلاس زبان می رفتیم. سر کلاس های مدرسه هم به جای گوش کردن به مزخرفاتی که معلم های دوزاریمان پای تخته از روی کتاب کپی می کردند، می نشستیم کتاب می خواندیم. یادم می آید آن موقع بازار هری پاتر داغ بود و خاله دوستم  نسخه انگلیسی سه جلد اول سری هری پاتر را که تا آن موقع چاپ شده بود، برایش فرستاده بود و سر کلاس درس، هری پاتر می خواندیم. دبیرستانم جای بسیار مزخرفی بود، آن زمان تازه قانون ثبت نام در محدوده جغرافیایی نزدیک خانه دانش آموزان را مد کرده بودند و برای اینکه بتوانی در مدرسه بهتری ثبت نام کنی باید یک پارتی جور می کردی. بابا و مامان خیلی دنبال قضیه را گرفتند اما متاسفانه موفق نشدند. آن زمان مدارس غیرانتفاعی هم تازه متولد شده بودند و  پدرم بنده خدا با حقوق کارمندی نمی توانست من را به این مدارس بفرستد. این شد که رفتم به این مدرسه مزخرف. این که می گویم مزخرف واقعا مزخرف بود تا حدی که یادم می آید سال آخر که امتحان نهایی داشتیم معلم جبر و احتمال و هندسه 2 نداشتیم. من و "س" از روی گام به گام و منشور دانش و فیلم های آموزشی می خواندیم و یاد می گرفتیم و بعد می رفتیم سر کلاس به بقیه بچه ها درس می دادیم. یک جلسه دوستم درس می داد و من تمرین حل می کردم و جلسه بعد جایمان را عوض می کردیم. شاید به همین خاطر بود که از کلاس ما تنها قبولی های دانشگاه دولتی  فقط ما دو نفر بودیم. 

یک لحظه احساس کردم دلم نمی خواهد هیچ خاطره ای از آن دوران را به یاد بیاورم، دلم می خواست بلاکش کنم و بگویم ببین من هیچی از اون موقع ها یادم نمیاد، اسم معلم هامون که اصلا یادم نمیاد. اسم  و فامیل بچه ها را هم تک و توک یادم است. آدم ها عوض می شوند و تغییر می کنند، من فرانچسکای 15 سال پیش نیستم. 70 درصد بچه های کلاس دیپلم نگرفته شوهر کردند و الان بچه هایشان کلاس ششم را هم تمام کرده اند. دنیای من با شماها متفاوت است. دست از سرم بردارید.

ساعت 10:28 دقیقه است و من هنوز مجیدیه را هم رد نکرده ام. 10:30 دقیقه با "الف" قرار داشتم، زیر پل سید خندان. قرار گذاشتیم برویم بیرون بگردیم. اما گفت تا ساعت 1 فقط می توانیم با هم باشیم. حدس زدم با همسرش قرار داشته باشد. با خواهرش آمده بود که از خودش بزرگتر بود. گفتم خوب اینجا جای گشتن زیادی نداره یا باید برویم پاساژ اندیشه که گفت نه صد بار اونجا رفتم. گفتم خوب می تونیم  بریم ارسباران. گفت کجاست؟ چیه؟ تا حالا نشنیدم اسمشو. گفتم: یه فرهنگسراست. نزدیک اینجا که یه کافی شاپ دنج هم توش داره، می تونیم بریم اونجا. گفت نه بریم همون اندیشه می خوام راه بریم، نشینیم یه جا.

خوب من عاشق خرید کردن و پاساژ گردیم، اما وقتی کسی را بعد از سال ها می بینم ترجیح می دهم یک گوشه بنشینیم و یه قهوه بخوریم و گپی بزنیم. بعد هم می توانیم تا خانه پیاده برگردیم. پاساژ اندیشه را مغازه به مغازه گشتیم. خسته شدیم و ولو شدیم. گفتم بیرون از پاساژ توی پارک دو تا کافی شاپ هست که یکی شان برای خوردن یک چای یا قهوه سرپایی مناسب است. کیفیت کیک و شیرینی هایش هم عالی است. سکوت.... پایین ترین طبقه پاساژ هم چند تا غرفه اغذیه فروشی هست اگر چیزی بخواهید، سکوت..... مهمون من، سکوت .....فاک، سکوت..... گفتم آدم ها عوض می شوند، سلایقشان، ایده آل هایشان حتی نحوه وقت گذرانی شان.

وقتی از هم جدا شدیم، برای جبران مافات تا خانه پیاده رفتم. یک بلوز بافتنی یقه شل برای خودم خریدم، احساس کردم حالم بهتر شده ولی هنوز کاملا خوب نشدم برای همین رفتم شهروند و وسائل پخت لازانیا و چیز کیک خریدم. فردا آشپزخانه قلمرو من است.

نظرات (3)
زمان ثبت : شنبه 14 آذر 1394 ساعت 00:31 [لینک نظر]
نویسنده : 7660
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
بعضی از آدم های قدیمی وقتی به آدم برمیگردند انگار غریبه شدند برای همین سعی می کنم به آدمهای گذشته برنگردم چون همیشه از دیدنشون پشیمون شدم...
پاسخ:
منم دلم نمیخواد نگاه رو به گذشته داشته باشم، دقیقا این حس پشیمونی رو دو بار تجربه کردم و به این نتیجه رسیدم کسی که از زندگیم میره بیرون که همیشه هم رفتنش دلیل موجهی داشته، حالا از نظر خودش یا من،پس دیگه دلیلی برای برگشتنش وجود نداره.
زمان ثبت : جمعه 13 آذر 1394 ساعت 19:36 [لینک نظر]
نویسنده : آیبک
امتیاز : 0 0
وای فرانچسکا می فهممت می فهممت! اون قدر از دوران دبیرستان و اون مدرسه ی دوزاری ام بیزارم که انگار ناخودآگاهم همه اون روزها و آدم ها و اتفاقات رو حذف کرده. دوران راهنمایی و دبستانم رو بهتر به یاد میارم!
پاساژ اندیشه :)) دو ساله که ازین پاساژ خرید می کنم و تمام قرارهامو تو تهران تو همین پارک می گذارم. هات داگ های طبقه ی زیرین پاساژو هم دوست دارم :)
فقط یک سوالی، اون کافه که نوشیدنی سرپایی داره کجاست؟ چرا من فقط یکی زیر پیتزا شب یادم میاد؟
پاسخ:
واقعا روزهای بدی بود. خدا وکیلی هیچ خاطره خوبی از دبیرستانم ندارم. دوران راهنمایی و ابتدایی ام رو بیشتر یادم میاد به خصوص ابتدایی، چون دوران ابتدایی و بخشی از راهنمایی رو شیراز بودم. اونجا واقعا خوب بود.
منم زیاد میرم اندیشه، تقریبا بیشتر قرارهام با دوستام یا تو ارسبارانه یا پارک اندیشه، چون نزدیک محل کارمه.
آره دیگه منظورم همون کافه هست زیر پیتزا نایت، اسمش کافه پارکه. چیز کیک هاش خیلی خوبه.
زمان ثبت : جمعه 13 آذر 1394 ساعت 16:36 [لینک نظر]
نویسنده : نگار
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام. راستش منم با دیدن دوستان دبیرستانم که بعضا ازدواج کرده و بچه دارند خیلی سرحال نمیشم بر عکس دلم میگیره چون واقعا دنیای اونها با ما متفاوته
پاسخ:
سلام نگار جان، راستش من تقریبا اصلا دوستان دبیرستانم را نمیبینم، از یکی دو نفر که اونهم تو مترو و اتوبوس دیدمشون از بقیه خبر دارم. بعضی از روابط مال یک دوره خاصیه، نمیشه دوباره از سر گرفت یا ادامه شون داد.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.