X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 15 آذر 1394 در ساعت 19:55 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

!I have always imagined that Paradise will be a kind of library


برچسب‌ها : ذره ای شادی، کرم کتاب، در میان مشنگ ها، روزمرگی ها

Bradley Clark© 


سر می چرخانم و تمام گوشه های اتاق را از نظر می گذرانم. دیگر واقعا جایی باقی نمانده، در بین کتاب ها محاصره شده ام. کتاب های زبان را بر می دارم و می گذارم روی میزم، چند تا کتاب رمان را، که تازه خریده ام، هم می گذارم لبه کتابخانه ام. یک زمانی مامان خیلی غر می زد و می گفت کتاب نخر جا نداریم دیگر. کتابخانه خودت که پر شده، کتابخانه ما و برادرت را هم پر کرده ای. بنده خدا دیگر حوصله غر زدن ندارد وقتی می بیند فایده ندارد و من باز هم کتاب می خرم. دست خودم نیست، یک عده عشق خرید کیف و کفش و لباس هستند، من عشق خرید کتاب و دفترچه (البته اعتراف می کنم که عشق خرید کیف و کفش و لباس هم هستم ولی در حد کنترل شده D:).

 سرم را می چرخانم و میبینم چند تا کتاب دیگر هنوز روی زمین است. ای خدا اینها کجا بودند دیگر؟ امسال تقریبا هفتاد درصد از کتاب هایی را که می خواستم به صورت E book تهیه کردم، اصلا تبلتم را به همین هدف خریدم، اما همچنان اعتقاد دارم خواندن کتاب چاپی لطف دیگری دارد و از نظر من هیچگاه کتاب های الکترونیک جای کتاب های چاپی را نخواهند گرفت، حداقل برای من که اینگونه است. کتاب های اضافه را بر می دارم و پاورچین میروم سمت اتاق برادرم تا جایی برایشان پیدا کنم.

 از وقتی به یاد دارم عاشق کتاب خواندن بوده ام و این امر را مدیون پدرم هستم، درست مثل سلیقه موسیقیایی و علاق ام به هنر. قبل از اینکه به مدرسه بروم خواندن بلد بودم. یادم می آید پدرم یکشنبه ها با کیهان بچه ها و سه شنبه ها با سروش کودکان به خانه می آمد و من بی صبرانه منتظر می نشستم تا از راه برسد. هر ماه هم یک کتاب برایم می خرید. حال اگر دختر خوبی می بودم شاید تعدادشان اضافه می شد. هشت سالم که بود سری کامل کتاب های ژول ورن را خوانده بودم. بعد شروع کردم به خواندن کتاب های ایزاک آسیموف و آرتور سی کلارک. اولین دست بردم به کتابخانه بزرگ تر ها در سن ده سالگی بود و آن هم رمان سووشون. با اینکه خیلی از قسمت هایش را نمی فهمیدم اما خیلی پررو تر از این حرف ها بودم که رهایش کنم. بعد رفتم سراغ دزیره و بعدش انقلاب کبیر فرانسه و بعد تر جنگ و صلح  و ..... همه را هم ظهر که از مدرسه بازمی گشتم و به خیال مادرم سر درس و مشقم بودم، می خواندم. کتاب خواندن بخش بزرگی از زندگی من را تشکیل می دهد، درست مانند موسیقی ، نقاشی و آشپزی. یک لیوان بزرگ چای نعناع و لیمو برای خودم درست می کنم و سرگرم خواندن کتابی از موراکامی می شوم. راستی گفته بودم موراکامی را دوست دارم؟ 

چند وقت پیش با دو تا از دوستان صمیمی ام به کافه رفته بودیم و مشغول گپ زدن بودیم. بچه ها در رابطه با خصوصیات مرد مورد علاقه شان خیالبافی می کردند. دقیقا یادم نمی آید دوستم چه گفت که من ازش پرسیدم مثلا تو حاضری با کسی که تا به حال به تعداد انگشتان یک دست هم کتاب نخوانده دوست شوی؟ من که نمی توانم. با چشمانی از حدقه بیرون آمده به من خیره شد و گفت من تا به حال پنج تا کتاب هم نخوانده ام. با خودم گفتم: فاک، فرانچسکا گند زدی، زود جمعش کن. تنها کاری که کردم این بود که توی صورتش زدم زیر خنده و گفتم: خوب کتاب بخون و گرنه تو رابطمون به بن بست می رسیماااااا.

 تا به حال به این نکته مهم دقت نکرده بودم که از بین تمام دوستانم فقط یکی از آن ها کتاب خوان است، برای همین است که تا بحال من به غیر از پدرم از هیچ شخص دیگری کتاب هدیه نگرفته ام. چه فاجعه ای. با اینکه بارها وقتی ازم پرسیده اند کادوی تولد چی برات بخریم؟ مثل گربه شرک در چشمانشان نگاه کرده ام و گفته ام: کتاب و در عوض با نگاه عاقل اندر سفیهشان روبرو شده ام که: کتاااااااااااب!!! برو بابا دیووونه، کی کتاب کادو می خره؟ اونم برای تولد؟

من! من! من برای هر کسی که دوستش داشته باشم حتما حتی شده یک بار، کتاب می خرم. کتاب برای من یعنی: I Love You


پ.ن: عنوان از Jose Luis Borges


نظرات (5)
زمان ثبت : دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 15:01 [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
منم کتاب خوندن رو از بابام یاد گرفتم
همین طور ورزش کردن و...
کتاب چاپی لذت خودشو داره ولی وقتی چند بار اسباب کشی میکنی و با این شرایط خونه ها مبینی ای بوک هم لطف خودشو داره
پاسخ:
آره خوب ای بوک هم خوبه ولی با اینحال باز به کتاب چاپی نمیرسه. من که حاضرم از وسایل دیگه کم بزارم ولی کتابخونه رو داشته باشم.
زمان ثبت : جمعه 20 آذر 1394 ساعت 18:10 [لینک نظر]
نویسنده : فرزانه
وب/وبلاگ : http://bidmeshk7.blog.ir
امتیاز : 0 0
سلام
لینک وبلاگاتونو اتفاقی از یه وبلاگ دیگه باز کردم.
منم عاشق کتابم...هیچی به اندازه کتاب خوشحالم نمیکنه ولی منم دوستای کتابخوان کمی دارم...
البته فکر کنم تعداد کتابامم از شما کمتر باشه!چون هنوز کتابخونم با اینکه خیلی بزرگ نیست جا داره
پاسخ:
خوشحالم اینجا میبینمتون، بله درست میگید هیچ چیزی نمیتونه به اندازه کتاب خوندن به من آرامش بده و من رو خوشحال و امیدوار کنه. چشم به هم بزاری تعداد کتاب هات زیاد میشه اونوقت مثل من نمیدونی چیکار کنی باهاشون.
زمان ثبت : جمعه 20 آذر 1394 ساعت 16:58 [لینک نظر]
نویسنده : نگار
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام. وای منم قبلنا بیشتر کتاب میخوندم... حالا میخوام کتاب بگیرم بخونم چه کتابایی رو پیشنهاد میکنی که خودت خوندی و جالب بودند از هر موضوعی که باشه.
پاسخ:
سلااام.نگار جان، پیشنهاد میکنم کتاب های مارگارت آتوود، موراکامی، سالینجر، البادسس پدز رو بخونی. من که همیشه از خواندن کتاب هاشون لذت بردم. نویسنده های دیگه ای هم هستند اما فعلا میتونی با اینها شروع کنی.
زمان ثبت : جمعه 20 آذر 1394 ساعت 12:56 [لینک نظر]
نویسنده : مهدیس
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
شما چقد خوبى!
پاسخ:
مرسی عزیزم لطف داری
زمان ثبت : دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 12:12 [لینک نظر]
نویسنده : framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 1 1
سلام فرانچسکا. لذت خواندن داستان و شعر بویژه در این روزهای برفی تهرانرا مگر می توان با چیز دیگری عوض کرد! من نیز کتاب خوانی از کودکی با داستان های فولکلوریک ایران وبعد با داستان هی بسیار زیبای هانس کریستین اندرسن شروع کردم.ما در شمال پشت بامی داشتیم که در واقع در آنجا می توانستی انواع کتاب و مجله ها را پیدا کنی. پشت بام های شمال برخلاف تهران پوشیده است.برای رفتن به پشت بام حتمن باید از نردبان فکسنی چوبی بالا می رفتی که برای من همیشه توام با ترس افتادن بود.اما با این وجود، این ترس را همیشه به جان می خریدم و برای کشف دنیای شگفت انگیزی که در دل خود جای داده بود، از نردبانش بالا می رفتم.دنیایی که در لابه لای مجلاتی از قبیل کیهان هفته و کتاب های جورواجور از کشورهای گوناگون پنهان شده بود.هر وقت که هر کدام از ما اونجا می رفتیم مادرم آنقدر صدایمان می کرد تا برای خوردن نهار یا شام پایین بیایم.آنقدر مجذوب کتاب می شدیم که زمان را فراموش می کردیم. همین جا بود که با شاهنامه فردوسی،شاملو،فروغ، نیما، والت ویتمن، لامارتین، تاگور، گی دومو پاسان، تورگنیف، گوگول،لرمانتف، استاندال، چخوف ، فالکنر، کنراد، تامس هاردی ، گرین و.... آشنا شدم.هنوز روزی را که برادرم فرهاد کتاب "ناطور دشت" The catcher in the rye سالینجر را بهم داد یادم است چقدر از خواندش لذت بردم!در دوران سربازی بود که دادمش به یکی سربازان که بچه تهران بود.
من باتو در مورد خوانش کتاب چاپی کاملن موافقم هرچند چند سالی است که به خواندن e-books عادت کرده ام: دسترسی آسان و زبان انگلیسی که لذت خوانش چندین برابر می کند.البته ناگته نماند هر از گاهی بی گدار به آب می زنم و کتابی چاپی می خرم و لم می دهم توی کناپه و غرق آن می شوم. Enjoy the fantastic snow day
پاسخ:
سلااام فرامرز جان خوبی؟نگرانت شده بودم، آخه چند وقتیه به روز نکردی و نمی دونم چرا نمی تونم تو صفحت پیغام بگذارم. چهارشنبه ها بدون شعرای شما صفایی نداره ها
خیلی زیبا دوران کودکیت و رابطه ات با کتاب را بیان کردی. کتاب خوندن واقعا لذت بخشه، به نظر من کسانی که با کتاب رابطه خوبی ندارند، یه خلا بزرگ تو زندگیشونه.
thanks dear Framarz, have a nice evening!
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.