X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 4 دی 1394 در ساعت 01:35 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Key to freedom: respect other people's boundaries


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، روزمرگی ها

 Nishant Choksi©


- چای لاته ام را هم می زنم و با دقت به حرف های "الف" گوش می کنم، شاید هم بیشتر به حالت چهره و تن  صدایش توجه می کنم تا حرف هایش. چای لاته معجون دل انگیزی است. با لذت چای ام را می نوشم و به "الف" می گویم: قسمت زیادی از مشکلاتت مربوط به این است که جزئی ترین مسائل زندگیت را با همه در میان می گذاری، می دانم تو شخصیتی داری که باید حتما راجع به کوچکترین اتفاقات هم حرف بزنی تا از زیر بارشان خلاص شوی. چرا نوشتن را امتحان نمی کنی. توی دفتر یا توی لپ تاپ. اصلا می توانی یک وبلاگ داشته باشی، منم دارم!!!!!

"الف" با چشمانی گرد به من خیره می شود و بعد رو به "ز" می کند و می گوید ببین این نامرد وبلاگ داره به ما نگفته. "ز" خیلی خونسرد در حالی که مشغول خواندن مسیج هایش است رو به "الف" می کند و می گوید: دلیلی ندارد بگوید. خیلی وقت ها وبلاگ جایی است که آدم ها دوست دارند بدون هیچ قید و بندی بنویسند، من هم تا چند سال پیش وبلاگ داشتم ولی دیگر نمی نویسم. "الف" راضی می شود و دیگر پی اش را نمی گیرد.


- با "میم" در پژوهشگاه همکلاسی بودیم و در آن مدت زیاد رفت و آمد داشتیم. بعد از فارغ التحصیلی او فکر رفتن در سرش داشت و من فکر ماندن، او رفت آیلتس گرفت و چند تا چند تا مقاله داد. من رفتم سرکار و از این شرکت خصوصی به شرکت دیگر،  بعد او ازدواج کرد و ماند و الان در یک موسسه زبان کار می کند و من فکر رفتن به سرم زده. چند روز پیش دیدم برایم یک مسیج فرستاده با این مضمون که: فرانچسکا تو وبلاگ داری؟ آدرسش رو بده.

خوب من پاسخ مسیج اش را دادم ولی در جواب گفتم: خوبی؟ چه خبرا؟ فکر کنم تقریبا سه سالی می شود از هم خبر نداریم، چه میکنی؟


به روشی کاملا غیرحرفه ای پیچاندمش و جواب سوالش را ندادم. الان هم خانم ناراحت شدند و جواب مسیج هایم را نمی دهند. یادم می آید راهنمایی که بودم، یک معلم ادبیات  بسیار بداخلاق داشتیم که هر وقت انشایی باب میلش نبود فرد مورد نظر را اینقدر مسخره می کرد و سرکوفت می زد که  بچه بیچاره از هر چی زنگ انشا بود متنفر می شد. از همان زمان بود که از انشا نوشتن و کلا نوشتن متنفر شدم و تمام انشاهایم را مادر و پدرم می نوشتند، چون می ترسیدم مورد قبول نباشم. راستش را بخواهید از آن زمان تا موقعی که شروع به نوشتن وبلاگم کردم هیچوقت ننوشته بودم، حتی دفتر خاطرات هم نداشتم، همیشه شروع می کردم به نوشتن ولی بعد از دو روز دور می انداختمش، این ترس از مسخره شدن هنوز با من است و برای همین دلم نمی خواهد مورد نقد هیچ دوست و آشنایی قرار بگیرم. واقعا متوجه نمی شوم، اگر دلم می خواست دوستان و آشنایانم آدرس وبلاگم را داشته باشند و نوشته هایم را بخوانند، اولا اینجا با اسم مستعار نمی نوشتم و ثانیا حتما آدرسش را برای همه شان مسیج می کردم، اصلا یک مهمانی می گرفتم و رسما وبلاگم را به همه معرفی می کردم. نمی دانم چرا احترام به حریم شخصی دیگران اینقدر برایمان سخت است. 

نظرات (9)
زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 دی 1394 ساعت 21:12 [لینک نظر]
نویسنده : manic man
وب/وبلاگ : http://manicman.ir
امتیاز : 0 0
یادش بخیر منم از وبلاگ قبلیم راضی بودم. تا اینکه مورد حجوم دوست و آشنا قرار گرفت و به جایی رسیدم که دیگه لال بودن رو ترجیح دادم.
حتی توی اینجای جدید، با اسم مستعار هم پیدام کردن. اصلا انگار یه کمیته تشکیل دادن برای یافتن رد پای مجازی من
پاسخ:
بعضی ها کلا از فضولی کردن در زندگی بقیه لذت می برند. کاریش نمیشه کرد متاسفانه فقط کلا باید جایی لو ندی که وبلاگ مینویسی تا زمانی که خودت بخواهی بقیه بدونند.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 دی 1394 ساعت 16:02 [لینک نظر]
نویسنده : ساقی
وب/وبلاگ : http://saghism.blogsly.com
امتیاز : 0 0
چند تا از نوشته هاتو خوندم. منم بیگ بنگ و خیلی دوست دارم.
قسمت های 10 11 فصل نه و دیدی؟ :)) خیلی کیوت و سرشار از سورپرایز بود!
پاسخ:
آره دیدم تا قسمت 12، جالب بود ولی من فصل های اولش را بیشتر دوست داشتم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 22 دی 1394 ساعت 12:09 [لینک نظر]
نویسنده : خزنده
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
Happy birthday Francesca!!! hola hola three cheers for her majesty yeyey

Hope you celebrate your birthdays better and better every new year
پاسخ:
ohhhhh my god, it's tooo late but thank you so much my dear fried.
زمان ثبت : یکشنبه 20 دی 1394 ساعت 00:38 [لینک نظر]
نویسنده : 7660
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
اشتباهت در نوع پیچوندنت بوده. خیلی راحت باید میگفتی به جون تو پاکش کردم! به همین راحتی:)
پاسخ:
آره دیگه بی تجربگی کردم.
زمان ثبت : شنبه 19 دی 1394 ساعت 12:37 [لینک نظر]
نویسنده : حاج خانوم
وب/وبلاگ : http://hajkhanom.blog.ir
امتیاز : 0 0
خیلی بد دردیه من سه بار لو رفتم
این اواخر هرکی میه میخوام وبلاگ بزنم با یه تعجبی میگم چطوری؟ مگه میشه؟
که کلا ببچفهمه تو این باغا نیستم
پاسخ:
بهترین کار رو میکنی موافقم باید همین جوری رفتار کرد.
زمان ثبت : یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 00:08 [لینک نظر]
نویسنده : هدا
امتیاز : 0 0
خب حریم خصوصی توی وبلاگ نویسی اصولا کمی متناقض است ... چون نوشته های شما در اینترنت به صورت کلید واژه قابل جستجو است... من اون زمانهایی که با نام مستعار هم می نوشتم خیلی از دوستانم از طریق همین جستجو به وبلاگم رسیده بودند و البته که نمی دانستند که نویسنده ی این مطالب من هستم و خیلی وقتا مطالب را با هیجان در محافل دوستانه مان نقل می کردند تا اینکه مجبور شدم بهشون بگم ...
پاسخ:
درسته، خیلی ها می توانند با جستجو به وبلاگت برسند اما احترام به حریم خصوصی آدم ها مسئله کاملا مشخص و قابل درکی هست. همه آدم ها در هر شرایطی دارای حریم خصوصی هستند که باید بهش احترام گذاشته بشه.
زمان ثبت : دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 01:44 [لینک نظر]
نویسنده : خزنده
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
وبلاگ هم از اون دردسراس. کافیه یکی کله ش بره توی لپ تاپ یا گوشی و توی هستوری، آدرس وبلاگو ببینه. مگه دیگه ول میکنه؟! خیلی هم دردناک هست! نمی دونی مهاجرت کنی! وبلاگو پاک کنی، دیگه با خیال راحت ننویسی!
پاسخ:
برای همین موارد امنیتی من اصلا وبلاگمو با سیستم های سرکار باز نمیکنم. خدا رو شکر لپتاپم اثر انگشت میخواد تا بوت کنه و.گوشیم هم یه پترن گذاشتم براش که یه دور از همه نقطه ها رد میشه و امکان حدس زدنش تقریبا صفره
ولی کلا لو رفتن وبلاگ خیلی حس بدیه.
زمان ثبت : یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 16:06 [لینک نظر]
نویسنده : framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
Hey Francesca.I think you are right. Believe it or not, few of my friends know my blog

.I'd rather dig new areas with new people with new ideas,
furthermore your privacy will be saved.
Have a nice day ,
پاسخ:
Hi dear Framarz, sure I believe you. I can write here whatever I want with no worries about others judgements.
Have a nice day dear
زمان ثبت : یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 14:23 [لینک نظر]
نویسنده : نغمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 1 0
سلام عزیزم، چطوری؟؟
راستش منم خییییلی دلم میخواد خاطرات و درد و دلهام رو بنویسم، مخصوصاً روی کاغذ ولی همش ترس اینو دارم که نکنه کسی ببینه و مسخره ام کنه
یه جورایی میترسم یه سندی باشه که بعداً دست کسی بیفته و علیه من استفاده کنه، (برای مثال همسر آینده ببینه و بفهمه با دوست پسرم چه جوری بودیم، چون معمولا تو ایران نمیتونن درک کنن که گذشته هر کسی مربوط به خودشه!!!)
بنابراین ترجیح میدم چنین مدرکی رو از خودم به جا نذارم که بعداً همش استرس داشته باشم کسی اونو نبینه!!
پاسخ:
سلام نغمه جان ممنونم، امیدوارم روزهای خوبی داشته باشی.
اگر دوست داری بنویسی، لذت نوشتن را با افکار منفی از دست نده. گذشته هر شخصی مربوط به خودشه عزیزم، تو هر جای دنیا که باشی تو هستی که طرز فکر طرف مقابلت نسبت به خودت و حد و حدودش را مشخص میکنی. پس از الان این حق را برای خودت قائل باش.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.