X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 9 مرداد 1395 در ساعت 00:24 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

با اجازه بزرگترها


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، روزمرگی ها، دیوانه خانه، خواستگار زنون
© Summer Rose Morrison

کاهو پیچ را خیلی دوست دارم. تمیز و مرتب است و جان میدهد برای سالاد سزار درست کردن. کاهو ها را  با دست خورد میکنم. چون مامان در فلان برنامه تلویزیونی شنیده که فلان دکتر گفته کاهو را با چاقو خرد نکنید خوب نیست، خواصش از بین می رود. صدای زنگ تلفن بلند می شود و به دنبال آن چالش یافتن گوشی تلفن شروع می شود. خاله جان است. مامان در حین صحبت کردن به اتاق خواب می رود و در را می بندد. خواهر داشتن نعمت بزرگی است. بعضی وقت ها دلم می خواهد خواهر داشته باشم. یعنی اصلن قرار بود برادر کوچکم دختر شود نمی دانم چرا پسر شد. مادر و پدرم فقط یک بچه می خواستند. روزهایی را به یاد می آورم که سر میز ناهار آنقدر عر میزدم که چرا ما فقط سه نفریم و سر میز ما فقط سه تا بشقاب است که مادرم چند تا بشقاب اضافه تر هم می آورد سر میز می گذاشت که از شدت عر زدن من کم کند. اما درد من بشقاب نبود. یک خواهر می خواستم چون تنها بودم. بعد از کلی التماس و دعا و گریه بالاخره قرار شد خواهر دار شوم. اما آخرش هیچکس توضیح واضحی بهم نداد که چرا خواهرم تبدیل به برادر شد. تا یک ماه بعد از به دنیا آمدن برادرم حاضر نبودم حتی نگاهش کنم چه برسد به اینکه بغلش کنم. بالاخره شوک بزرگی بهم وارد شده بود. یجورایی احساس می کردم بهم خیانت شده است. شاید به همین خاطر بود که تا چهار سالگی  برای برادرم لاک میزدم و موهایش را بلند می کردیم. اگر الان بداند حتما من را می کشد.
تکه های مرغ را درون کاهو میریزم و بعد نان تست را اضافه میکنم. مامان از اتاق بیرون می آید و هنوز مشغول صحبت است از لحن حرف زدنش میفهمم که دیگر با خاله حرف نمیزند بلکه با شوهر خاله است. تلفن را قطع می کند و به آشپزخانه می آید. بی مقدمه می رود سر اصل مطلب. آقای ف (شوهر خاله) گفته که می خواهد یک نفر را به من معرفی کند. یعنی در اصل من را به یک نفر معرفی کرده است. قضیه از این قرار بوده که آقای ف که مدیر فروش یک شرکت بزرگ تولیدی است در جلسه ای که با یک شرکت تبلیغاتی داشته و از قضا این شرکت چند سال است که کارهای تبلیغاتشان را انجام می دهد متوجه می شود که مدیر بازرگانی آن شرکت  سالهاست به دنبال زن رویایی خود می گردد و از آنجا که نمی تواند او را بیابد و با این وصف که دوره و زمانه بد شده و نمی توان به کسی اعتماد کرد، تمامی یافته های مادر و خاله و خانباجی ها را نیز رد می کند و در همان جلسه از آقای ف می پرسد که آیا او مورد خاصی می شناسد که به ایشان معرفی کند؟ شوهر خاله هم من رامعرفی می کند.  نامبرده متولد سال 59 بوده یعنی الان 35 سال سن دارد.مامان که می داند من از این مدل آشنایی ها متنفرم می گوید: فقط به خاطر آقای ف قبول کن که باهاش حرف بزنی، شاید آدم خوبی باشد. مثل منگول ها نگاهش می کنم که what the f**k  و می گویم باشد این هم به خاطر آقای ف. 
فردا آقای ف بهم زنگ می زند و مستقیم از خودم کسب اجازه می کند و می گوید فرانچسکا من زیاد نمی شناسمش و فقط در چند جلسه کاری دیدمش به نظرم آدم مناسبی است برای زندگی، شغل خوبی دارد، خانه و ماشین هم دارد. اگر حرف نامناسبی زد یا به هر دلیل او را نپسندیدی به من بگو.آقای ف گفت نمی دانی هر روز به من زنگ می زند که پس چی شد؟  بیا باهاش یه صحبتی بکن. بعد شماره فرد مذکور را به من می دهد تا اگرزنگ زد جواب دهم چون می داند من شماره غریبه ها را جواب نمی دهم. حوصله مزاحم های نافهم را ندارم.
خوب الان  از دیدگاه یک مدیر فروش که شوهر خاله بنده باشد، تمامی ارکان معامله جور است و این یک مورد اوکازیون است. دیگه از خدا چی می خوای فرانچسکا هان؟
نامبرده که آقای میم باشد ساعت 7 بعد از ظهر تماس می گیرد. این است تمام صحبتی که بین من و ایشان در مدت زمان مکالمه مان رد و بدل شد:
-میم: سلام خوب هستید من میم.ر هستم. آقای ف گفت به شما زنگ بزنم.
-فرانچسکا: ؟؟؟؟ (مگه خودش نمی خواسته زنگ بزنه؟) بله منم فرانچسکا هستم از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
-میم: خوب بیایید شروع کنیم یکسری سول و جواب ها رو رد و بدل کنیم تا با هم بیشتر آشنا بشیم.
-فرانچسکا: بفرمایید ( خدا به خیر کند)
-میم: خوب من میم.ر هستم متولد 25 آذر 59. شما؟
-فرانچسکا: منم فرانچسکا هستم متولد 21 دی 62.
-میم: من مهندسی نساجی خوندم دانشگاه کاشان. الان هم تو یه شرکت که مال پسرعموم هست مدیر بازرگانیم. میدونید خیلی شرکت بزرگ و معروفیه کل تبلیغات نمایشگاه بین المللی دست ماست. شما؟
-فرانچسکا: منم ارشد شیمی دارم از خواجه نصیر و تو یه شرکت مدیر فنی ام.
-میم: خوب من اهل مشروب و سیگار نیستم. آدم مذهبی نیستم ولی بی ایمانم نیستم.
-فرانچسکا: خیلی خوبه منم اهل مشروب و سیگار نیستم.
-میم: خوب اعتقادات مذهبی، اعتقادات مذهبی رو نگفتید.
-فرانچسکا: اوه ببخشید جا افتاد. مثل شما. (یادم رفت بپرسم نمره منفی داشت یا نه)
-فرانچسکا: البته به نظر من این ها سوالات کلیشه ای هستند و تا آدم ها همدیگر رو نبینند هیچ شناختی  ولو اندک حاصل نمیشه. به نظرم بهتره یک دیدار حضوری داشته باشیم اونجا هم میشه این سوالات رو پرسید.
-میم: نه دیگه ما الان باید بریم رو این سوال و جواب ها فکر کنیم. ببینیم آیا به درد هم می خوریم یا نه بعد همدیگه رو ببینیم. این مرحله اوله دیگه.
-فرانچسکا: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( این سوال و جواب ها چی بود که آخه بشه از روش فهمید کسی به درد زندگی می خورد یا نه؟ لعنتی حتی یکم از علایق شخصی هم نپرسیدی آخه، انگار داشت  نوشته ای یا دستورالعملی رو اجرا می کرد)
-خداحافظی و اتمام مکالمه.
مامان و بابا و برادرم با بهت و حیرت به حرف های من گوش می دهند. مامان می گوید: واقعا وقتی گفتی همدیگه رو ببینیم گفت نه؟ بابا گفت: خوب مشخص شد که چرا تا الان زن رویاهاش رو پیدا نکرده چون فکر کنم هیچوقت به مرحله دیدار حضوری نرسیده. برادرم با خنده می گوید: خوب میگفت رزومت رو براش ایمیل میکردی اون که کاملتر بود.

پ.ن: نامبرده بعد از گذشت یک ماه هنوز دارد فکر می کند. البته ناگفته نماند من هم مراتب نارضایتی خود را به شوهر خاله (جوری که ناراحت نشود) رساندم که بابا این دیوانه کی بود دیگهههههه.
نظرات (6)
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 شهریور 1395 ساعت 15:43 [لینک نظر]
نویسنده : نغمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فرانچسکای دوست داشتنی

عجب تیکه ای بوده هااااا، اصلا معلوم نیست با خودش چند چنده!!!

عزیزم کاش تند به تند بنویسی، من نوشته هات رو خیلی دوست دارم
پاسخ:
سلام نغمه جان، ممنون عزیزم. حتما سعی می کنم زود به زود بنویسم.
بنده خدا خیلی ذهنش مشغول بود.
زمان ثبت : سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت 13:04 [لینک نظر]
نویسنده : یوسف
امتیاز : 0 0
چه جالب
پاسخ:
زمان ثبت : چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 15:26 [لینک نظر]
نویسنده : سلام
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فرانچسکای عزیز،مدتهاست وبلاگت رو میخونم...از وبلاگ آلما توکل به اینجا رسیدم
نوشتنت خیلی دوست داشتنیه
پاسخ:
ممنون عزیزم، لطف دارید.
زمان ثبت : دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 08:13 [لینک نظر]
نویسنده : framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
First of all,I have to confess I am crazy about cabbage lettuce & Caesar salad (normally is made of romaine lettuce but I'd rather with cabbage lettuce).
I can't stand tradition like that at all
Besides, it reminds me of medieval inquisition concealed in 21th century using new technology
And above all these, the guy as you said seemed he was going shopping
Have a wonderful day dear Francesca

.
پاسخ:
you have a good taste dear Framarz, thanks you are right. have a greatttt wednesday
زمان ثبت : یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 13:51 [لینک نظر]
نویسنده : یه مریم
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
یه خاله دارم که همسن و سال شماست و موقعیت شغلی و تحصیلیش هم تقریبا مشابه. به همین دلیل تا حالا با آدمهای متفاوتی چه از طریق آشنای کاری و فامیلی و دوستی قرار ملاقات گذاشته. تازگیا با هم به یه نتیجه رسیدیم اونم اینه که پسرای این دوره زمونه خیال ازدواج ندارن... یعنی انگاری فقط برای سرگرمی و تست کردن دخترا باهاشون چند جلسه ای قرار میذارن و اگه محترم باشن که یه عذرخواهی میکنن و خداحافظ و اگه هم مثل مورد شما بیشعور باشن به روی مبارک خودشون نمیارن و سریعاً میرن سراغ مورد بعدی!
خواستم از این تریبون اعلام کنم برای من و امثال من و شما از این اتفاقا زیاد میفته، نمیدونم بعد یه مدت نتیجه اش چی میشه فقط امیدوارم نتیجه اش به (...) حساب کردن تصمیمات و اقدامات پسرا نباشه، آمین!!!
پاسخ:
من که کلن بوسیدم و گذاشتمشون کنار، الان فقط به خودم و زندگیم فکر میکنم.
زمان ثبت : شنبه 9 مرداد 1395 ساعت 11:25 [لینک نظر]
نویسنده : نگار
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
وااااای متنفرم از این جور آشنایی ها و خواستگاری ها... حالا ایشون خودش زنگ زده بعضیا مادراشون زنگ میزنند یه سری سوالات مزخرف میپرسند... چند سالشه؟ خوشکله؟ رنگ چشمش؟ محل زندگیتون؟ .. متراژ؟!!!....همون بهتر که صد سال از این موارد پیدا نشن.. کاملا درکت میکنم. این که روش غربی ها برای ازدواج که یه مدت با هم دیگه هستند و بعد میبنند به درد هم میخورند یا نه رو نمیدونم تا چه حد موفقه... ولی چیزی که هست از این روش های مرسوم ایرانی هم واقعا خوشم نمیاد
پاسخ:
منم همینطور، این بار هم بخاطر احترام به شوهرخالم قبول کردم. برخوردشون توهین آمیزه دقیقا انگار اومدن خرید کنن.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.