X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 شهریور 1395 در ساعت 22:45 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Final fantasy


برچسب‌ها : در میان مشنگ ها، کمی درنگ، دنیای وارونه، من و BRT، چالش زنان و صندلی های خالی BRT

© Anson Liaw


ساعت 7:40 دقیقه است و من هنوز سوار BRT نشده ام. به لطف وسواس های فکری خانم های عزیز که فقط دوست دارند روی چند تا صندلی خاص بنشینند، صف خانم ها یک قرن طول میکشد تا یک متر حرکت کند. بالاخره سوار می شوم و می نشینم. حدود چهار تا صندلی خالی است، با دست به کسانی که بیرون ایستاده اند اشاره می کنم که صندلی ها خالی است، چرا نمی نشینید؟ همگی سرشان را کمی به سمت راست و با زاویه به سمت آسمان می چرخانند که یعنی وای وای ما گیلاسیم. حالا فرض کنید در این شرایط یک نفر بدون صف سوار شود و روی یکی از همان چهار صندلی خالی بنشیند، موجی از فحش و ناسزا سمتش روانه می شود. در اصل این دوستان دل انگیز نه خودشان مینشینند نه دوست دارند شخص دیگری هم رو صندلی های خالی بنشیند.

نفر بغل دستی ام وقتی تلاش بیهوده مرا دید به همین موضوع اشاره کرد. دختری بود تقریبا هم سن و سال خودم، صورت  دلنشینی داشت و ابتدا از عجیب بودن رفتار برخی از خانم ها گلایه کرد و بعد اشاره کرد که زن ها قابل اعتماد نیستند و اما مردها همیشه پشت همدیگرندو بعد از محل کارش گفت که قبلن یک کارمند خانم داشته که مدام غر میزده و کار نمی کرده و پس از مدتی جای او را با دو پسر کم سن و سال عوض کردند که خیلی نسبت به آن خانم بهتراند و خوب کار می کنند و خوش اخلاقند و حتی کلی بامزه بازی در می آورند و او را می خندانند.

به ماشین های در حال حرکت نگاه می کنم. ماشین هایی که در ترافیک مانده اند و ما با سرعت از کنارشان رد می شویم. بهش می گویم: نمی توانی آدم ها را مرز بندی کنی. در محل کار من مردهایی وجود دارند که کار کردن با آن ها بسیار سخت است، چون دهن بین، زیر آب زن و فوق العاده حراف اند و زمانی که بهشان نیاز داری نه تنها پشت همکار مونث شان بلکه پشت رفقای شفیق مذکرشان را هم خالی می کنند. 

در جوابم گفت: باورت میشه یه بار یه دختر رو با دوست صمیمیت بیرون میبری دیگه اون دوست صمیمی رو نداری، باور میکنی؟ به همین سادگی دورت میزنن. 

اتوبوس تو ایستگاه رسالت توقف می کند و سیل جمعیت وارد می شود. یک خانم عملن کیفش را گذاشته روی سرم و من برای اینکه هم خودم و هم او را راحت کنم کیف را ازش می گیرم و روی پایم می گذارم. زن با نگاه سرد و دهان بسته اش من را نظاره کرده و حتی یک تشکر هم نمی کند، انگار که دارم وظیفه ام را انجام می دهم. 

دختر ادامه می دهد: مثلن من شش ساله با یه پسره دوستم، نمی دونم کی می خواد خودشو جمع کنه و موقعیتش را پیدا کنه که بیاد خواستگاریم. فکر کنم آخرش خودم باید ازش خواستگاری کنم. اما مامانم میگه خاک برسرت اگه اینکار رو بکنی همش میزنه تو سرت که تو خودت خواستی، خودت اومدی جلو.

با خودم فکر می کنم مادرش چه دل خوشی دارد، تا ته قضیه رفته و جواب مثبت را هم از پسره گرفته. بهش گفتم خوب بهتر نیست به یک مشاور مراجعه کنی؟

انگار که حرف من را نشنیده باشد گفت: الان دو هفته است که ندیدمش همش میگه کار دارم و سرم شلوغ است. گفتم خوب یه سر پاشو بیا خونمون پیشم، آخه میدانی خانه هایمان به هم نزدیک است. گفت اینجوری دوست ندارم هول هولی  بیام،  دلم می خواد سه چهار ساعت پیش هم باشیم.

از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکنم، به ماشین هایی که بعد از گذشت این همه سال هنوز نفهمیده اند که حتی اگر خود را ریز ریز هم بکنند، مامور راهنمایی و رانندگی درب آهنی را فقط برای عبور اتوبوس باز می کند و نه آن ها. تقریبا 10 دقیقه است که به خاطر یک راننده خودخواه در ترافیک مانده ایم. در برایش باز نمی شود و رانندگان دیگر هم بهش راه نمی دهند تا از مسیر اتوبوس خارج شود.

دختر ادامه می دهد میدونی از مخ های شریفه، دوسال برای کنکور ارشد خواند و پارسال قبول نشد. از اون موقع افسرده شده، میگه زندگی برام بی معنیه. با خودم فکر می کنم که مخ شریف اولن اینجا نمی ماند، دومن دو سال پشت کنکور نمی ماند. ادامه میدهد که البته سنش بالا رفته الان 33 سالشه فکر نکنم دیگر بخواهد دوباره کنکور بدهد. همش بهم میگه مجبورم کار کنم دیگه بالاخره یکی باید نون در بیاره. به اینجا که رسید نیشش باز شد انگار قند تو دلش آب شده باشد ادامه داد: آخه بهش میگم حالا میخوای نون کی رو بدی تو که زن نداری. لبخند رو لبش می ماند و با همان حال به روبرو خیره می شود. خیلی تلاش میکنم هیچی نگویم چون می دانم بی فایده است، او فقط می خواهد درد و دل کند، ولی برخلاف فرمان های مصادره شده از سمت مغزم، دوباره میگویم: بهتره پیش یک مشاور بری. گفت: دوست نداره میگه مشاورا همشون دیوونن. 

بالاخره مجیدیه رو رد کردیم، دیگه دارم میرسم به ایستگاه مقصد یعنی سید خندان. ادامه میدهد: راست میگه مشاورا همشون دیوونن خودم یه بار رفتم پیش یکیشون بهم گفت خانوم ولش کن خودت رو اینقدر اذیت نکن. بهش گفتم چی چی رو ول کنم؟ شش سال زندگیمو؟ من دوستش دارم اونم عاشقمه و گرنه شش سال کنار هم دووم نمی آوردیم. حتما تفاهیم داریم که تونستیم. ولش کنم که یکی از این دخترای دهه هفتادی قاپش رو بدزده؟

دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: مطمئنی این شش سال به خاطر تفاهمتون بوده که کنار هم موندین؟ احیانن تو همش فداکاری نکردی و نازش رو نکشیدی و دنبالش نرفتی؟

تو چشمام نگاه میکنه و میگه چرا همش من دنبالشم. میدونی یک ساله بیرون نرفتیم باهم، وقتی بهش زنگ میزنم و گلایه میکنم فقط سکوت میکنه و بعدش گوشی رو قطع میکنه. میخنده و میگه دختر خواهرم میگه: خاله عاشقته بلد نیست بگه، آخه از این بچه درس خوناست همش کلش تو کتاب بوده و گرنه عاشقته، خوب منم دوستش دارم.

تو دلم میگویم وااای خدای من چرا فکر میکنی بچه خرخونا احمقند؟ چرا فکر میکنی بدون اون زندگیت به آخر میرسه که اینقدر خودت را تحقیر می کنی؟ رسیدم به ایستگاه و باید پیاده بشم. بهش رو میکنم و میگم ببین یک نصیحت بهت میکنم من اگر جای تو بودم اینکار رو میکردم، ازش خواستگاری کن، یکی از دوست های من همین جوری از دوست پسرش که خیلی بچه خرخون بود خواستگاری کرد و الان دو تا بچه دارند. چشماش برق میزنه و میگه واقعا؟ راست میگی؟ مرسی عزیزم.

گفتم: آره و به زور خودم رو از لابه لای جمعیت بیرون کشیدم و این دیالوگ معروف تو ذهنم نقش بست که یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایانه. 


پ.ن1: چرا اینقدر از رفتن پیش مشاور واهمه داریم؟ چرا فکر میکنیم دانای کل هستیم و جواب همه معما ها را میدانیم؟

پ.ن 2: جریان خواستگاری دوستم واقعی است. ولی  رابطه او با شوهرش کاملن متفاوت از رابطه این خانم با دوست پسرش (البته اگر بشه اسمش را گذاشت دوست پسر، به نظر من که این عبارت فقط برای این خانم رسمیت داشت و نه طرف مقابلش)  بود، آن ها  واقعا با هم خوب بودند و شوهرش به خاطر درونگرا بودن کمی در این موارد با تعلل جلو میرفت به خاطر همین دوست من در خواستگاری پیشقدم شد و الان دو تا دختر دوقلو دارند.


نظرات (7)
زمان ثبت : چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 10:18 [لینک نظر]
نویسنده : نغمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 1 0
سلام عزیزم،

چقدر داستان خواستگاری و ازدواج دوستت بانمک بود!
ولی این خانوم که تو اتوبوس دیدی مثل اینکه دچار توهم و مشکل اساسی هست، که اسم روانشناسیش فکر کنم Mania باشه، تصور اینکه کسی عاشقته و دوستت داره ولی نمیتونه بهت ابراز عشق کنه و مرتب توهم میزنی که اون خیلی دوستم داره!!!
من دختری رو میشناسم 32 ساله و شرایط خوبی هم داره! به تصور اینکه همکارش دوستش داره و نمیتونه ابراز کنه 5 سال هست که منتظر ه پسره بیاد خواستگاری و همه خواستگاراشو بخاطر همین موضوع رد میکنه، جالبتر اینکه پسره حتی محل هم بهش نمیزاره! هیچ عکس العمل مثبتی نشون نمیده بالعکس همیشه از این فرار میکنه و باش کاملا سرد برخورد میکنه!!! و دختر خانوم مصر هست که منو دوست داره ولی نمیتونه بیان کنه!!!!!!!
چقدر بده ما خانوم ها انقدر اعتماد بنفس پایینی داریم و به نام عشق و عاشقی انقدر خودمون رو تحقیر میکنیم! در صورتیکه در واقعیت عشق نیست فقط توهماته!!! که خودمون و اطرافیان بهش دامن زدن و ما هم باور کردیم!!!
پاسخ:
سلاام نغمه جان، شاید اوایل رابطشون خوب پیش رفته ولی بعد از یه مدت دچار افت شده و در اصل تموم شده ولی اون خانوم نتونسته این مسئله رو بپذیره. ۶ سال زمان کمی نیست. به نظرم به حضور اون آدم عادت کرده و از نبودش میترسه. یعنی نمیتونه نبودش رو تصور کنه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 01:00 [لینک نظر]
نویسنده : متین
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام ،واقعا قصه این دختر عشق بود یا عادت ؟چقدر اذیتم کرد قصه
پاسخ:
سلام متین جان، راستش مشکل میشه گفت عشق بوده یا عادت. تقریبا هیچکدوم ما شاید معنی عشق رو ندونیم یا اینکه حداقل تفاسیر مختلفی از عشق داشته باشیم. به نظر من هیچکدوم نبود. ترس بود، ترس تنها موندن، ترس از دست دادن.
زمان ثبت : چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 20:03 [لینک نظر]
نویسنده : گودول
وب/وبلاگ : http://khesht40.blogfa.com
امتیاز : 0 0
درود
این باور غلط که رفتن پیش مشاور و روانشناسها بیفایده است در عمق وجودمون رخنه کرده
پاسخ:
متاسفانه درسته و به نظر من بیشتر از این اخلاق ادعای همه چیزدانی ما ایرانی ها نشات میگیره که رفتن پیش مشاور را کاری بیهوده میدونیم.
زمان ثبت : یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 13:55 [لینک نظر]
نویسنده : پریا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
راستش من یه زمانی به مشاور اعتقاد خیلی عمیقی داشتم اما وقتی پیش دوتاشون رفتم و دیدم عملا نه خالی میشم و نه اونا کاری میکنن که به راه حل مشکلاتم نزدیک بشم کلا گذاشتمش کنار
یادمه میرفتم پیش یه مشاور برای تغیر رشته و اون خانوم کلا داشت راجبه خودش ومسائلش حرف میزد ومیگفت باورت میشه من اینجور ومن اونجور انگار که جامون با هم عوض شده بود!
حالا ولی شما اگر مشاور خوبی رو میشناسید اگر معرفی کنید کلی ممنون میشم و شاید دیدم هم عوض بشه!
+
توی brtها یک سری خانوم ها هم هستند که چسبیده ان به در وکنارم نمیرن آدمم فکر میکنه خب ایستگاه بعدی پیاده میشن اما نه تنها پیاده نمیشن بلکه وقتی تو میخوای پیاده شی باید بهشون بگی برو کنار تا شاید یکم خودشونو تکون بدن تو مترو هم هست این مسئله(البته که جا هم هست که بیان کنار وایسن ولی علاقه شدید به جلوی راه بودن دارن!)
پاسخ:
متاسفانه مثل همه مشاغل دیگه افراد غیر حرفه ایی تو این شغل هم وجود دارند. من خودم تا حالا پیش مشاور نرفتم، یعنی موردش پیش نیومده ولی دوستانم که از مشاور استفاده می کنند راضی هستند. حتما اسم و شماره یکی از خوب هاشو براتون میگیرم.
زمان ثبت : شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 11:34 [لینک نظر]
نویسنده : یه مریم
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
وای منم دلم خواست صبح ها تو بی آر تی بیهقی ببینمت... منم هر روز صبح اونجام

گیر منم یکی از همین بچه درسخون ها اومد، هم احساساتی بود و هم با اعتماد به نفس خاص خود صنعتی شریفیا... منتها اون من و ساده تر میخواست نه با اینهمه پیچیدگی ...چی بگم!

منم مثل تو فکر میکنم پیش مشاوره رفتن هیچ طاعونی نداره و نمیدونم کی قراره اینم مثل بقیه چیزای عادی دیگه تو زندگی ما آدما عادی بشه...

در مورد دختره هم ممنون که خوب نصیحتش کردی، من جای تو بودم اصلا حوصله بحث با همچین آدمایی رو نداشتم، مرسی که انقدر خوبی
پاسخ:
مرسی مریم جان لطف داری عزیزم، آره با این زندگی های شلوغ پلوغ امروزی نیاز به خیلی چیزها احساس میشه که شاید سال ها قبل حتی اسمشون هم فانتزی بوده.
زمان ثبت : چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 09:25 [لینک نظر]
نویسنده : سلام
امتیاز : 0 0
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای فرانچسکا تو هر روز سوار brtرسالت میشی و میری سرکار؟ منم همینطور....میدونی الان چی زد به سرم؟ اینکه وقتی سوار اتوبوس میشم صدات کنم...
- ببخشید خانم شما فرانچسکا هستید؟
چه حس خوبیه دیدن یه دوست وبلاگیالبته اگه دوست وبلاگیم باشی
آره متاسفانه ما دخترها خیلی قدر خودمون رو نمیدونیم...در کل بیشتر از مردها ،گذشت میکنیم و فداکاری داریم
پاسخ:
آررررره brt بیهقی سوار میشم.
متاسفانه همینطوره چون به خودمون ایمان نداریم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 شهریور 1395 ساعت 23:26 [لینک نظر]
نویسنده : نازنین
امتیاز : 0 0
عجبا!
یک لحظه فکر کردم نکنه دختره ازیناست که تخیل قوی دارن و داستان میسازن واسه مردم تعریف میکنن...
آخه همه زندگیشو که تعریف کرد!
پاسخ:
نه داستان نمیساخت، مشخص بود ذهنش کاملن مشغول این قضیه است و تحت فشاره.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.