X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 6 دی 1396 در ساعت 00:01 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

The beautiful destruction


باران دیوانه وار می بارید، قدم هایم را سریع تر کردم و کم کم شروع کردم به دویدن و خودم را در اولین مغازه  سر راه، پرتاب کردم. وارد یک لوازم آرایشی بزرگ شده بودم. با خودم فکر می کنم، خوبه بزرگه، حداقل یه مدتی زمان می بره درون اش بچرخم تا باران کمی ملایم تر شود. اطراف را نگاه می کنم،  چقدر شلوغ، چقدر آدم، چقدر فروشنده که همه با چشمانی پرسشگر و لبخندی اغواکننده من را می نگرند. فروشنده های زیبا.دوست داری به صورتشان دست بکشی و هی بپرسی، از چه کرم پودر و رژی استفاده کرده اند. ناگهان ، احساس می کنم سرم گیج می رود. حس می کنم اودیسیوس هستم که در محاصره سیرن ها قرار گرفتم. زود باش زود باش لبخند بزن و حرکت کن. شروع میکنم مقابل استند ها حرکت کردن و قبل از این که عاشقانه به محتویاتشان خیره شوم، با خود عهد می بندم که خرید نکنم چون بنابر اتفاق آمده بودم نه نیاز. آرام آرام قدم میزنم. عطرهای دل انگیز، رنگ های زیبا. جایی برای خوشحالی لحظه ای. کجا دیگر برایم این حکم را داشت: خوب کتابفروشی که خوشحالی ابدی محسوب میشود نه لحظه ای، پس در این فهرست نمی آید. یک زمانی رفتن به باشگاه و آرایشگاه هم جزو همین خوشحالی های کوچک بود. یادم نمی آید آخرین باری که رفتم آرایشگاه کی بود. فکر کنم یک سال و نیم پیش بود برای کوتاه کردن چتری هایم، قبل از آن هم تقریبا سه سال بود که شاید دو بار در سال آن هم به بهانه کوتاهی مو  می رفتم و دیگر هیچ. کارهای دیگر را خودم انجام می دادم. چرا دیگر دوست نداشتم به آرایشگاه بروم؟ حوصله آدم ها و سوال های بی موردشان را نداشتم. از این که هر بار یه گندی تو ابروهایم می زدند خسته شده بودم؟ نمی دانم شاید همه اش بهانه باشد. بهانه این که بالاخره قبول کنم که عوض شدم. 
نمی دانم برای شما هم اتفاق افتاده که یهو نگاه بیاندازید به گذشته تان و فکر کنید خوب حالا که چی؟ اما تو همین سوال نمانید و جلوتر بروید؟ خوب بعدش چی؟ من می خوام که چی بشود؟ چی کار دارم می کنم با زندگیم؟ صبح می روم و شب می آیم، جون می کنم برای این که سی سال دیگر در آرامش و امنیت بمیرم؟ وات د ف...ک. همه اینجوری ان؟ خوب باشن، من می خوام چجوری باشه؟ آخرش از خودم راضی باشم. وقتی دارم میمیرم بگم اوکی تو تلاشت رو کردی و از آن چه انجام دادی لذت بردی  وقتشه به خودت یه استراحت بدی. 
می دونم خیلی سوال کلیشه ای و قدیمی ایه ولی  آیا تا حالا فکر کردید فلسفه زندگی تون چیه؟ به نحوی که این سوال کلن زندگی تون رو عوض کنه؟ این همه آدم به کره زمین میان و میرن که چی بشه؟ آخرش برن بهشت یا جهنم؟ همین؟ من با کسی که 2000 سال قبل از من بوده چه فرقی دارم؟ واقعا چی کار کردیم ما آدم ها؟ بعد از گذشت هزاران سال فقط تکنولوژی و علممون  پیشرفت کرده و دیگر هیچ. به نظر من وقتی می تونیم بگیم که با انسان های هزار سال پیش فرق داریم و متمدن و به روز هستیم که اولن فراجنسیتی به هم نگاه کنیم (همه ما فارغ از زن و مرد بودن انسان هستیم) و ثانیا مشکلاتمون رو با حرف زدن حل کنیم نه دعوا نه جنگ نه کشتار. که متاسفانه حتی کشورهای پیشرفته هم در این دو مورد کاری از پیش نبردند. ظواهر امرخوبه اما در باطن هنوز هم اون نگاه جنسیتی به زن ها وجود دارد هنوز هم خیلی جاها حقوق زن ها با وجود داشتن کار یکسان از مردها کمتره و البته هنوز اسلحه می سازیم و همدیگر رو می کشیم به بهانه های واهی.
 به یک تغییر بزرگ احتیاج دارم، به یک ویرانی زیبا. هنوز باران می آید. از مغازه میزنم بیرون و نفس می کشم. و این منم زنی تنها در آغاز تغییری بزرگ. هیجان انگیزه. فردای اون روز بارانی اول وقت رفتم به اتاق مدیریت عامل و استعفا دادم. احساس می کردم می توانم پرواز کنم، انگار باری سنگین را که سال ها به اجبار به دوش می کشیدم بر زمین گذاشته بودم. این را به خودم مدیونم، از همان لحظه که پا به کره زمین گذاشتم: باید خودم رو از نو بشناسم و از نو بسازم آن طور که شایسته من است.

پ.ن: کاملن به این معتقدم که برای ایجاد تغییری گسترده ابتدا هر کس باید از خودش شروع کند و بهترین شروع هم کتاب خواندن است، مرزهای ذهنمون رو گسترش بدیم و پذیرای عقاید جدید باشیم.
نظرات (4)
زمان ثبت : چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت 18:37 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
امتیاز : 0 0
خب من خیلی وقته توزندگیم به پوچی رسیدم هیچ هدفی تو زندگیم نمیتونم پیدا کنم :(
پاسخ:
متاسفانه تو ایران همه دیر یا زود به این مرحله میرسن :
زمان ثبت : یکشنبه 10 دی 1396 ساعت 12:09 [لینک نظر]
نویسنده : Framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
Hey very dear Francesca. I'm not bad.you OK
I have been devouring a lot of novels these days despite my huge unknown & known worries surging around.the last one I've just finished is"Socrates The Man Who Dared To Ask: Cora Mason
"in the meantime,I miss youuuuuuuuu so much ,too
tell me about you.tell me what have you been doing these days
پاسخ:
this book seems interesting, I should read it. these days I'm busy with translating, painting, reading, enjoying life, finding myself and etc. it's good to hear from you, have a nice day dear.
زمان ثبت : چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 14:48 [لینک نظر]
نویسنده : Framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
What a coincidence!Francesca Believe it or, I have been thinking of the beautiful destruction these days,too.
you are a damn adorable bad ass
پاسخ:
hiiiii dear Framarz, I was thinking about you today, miss you so much, how are you doing?
زمان ثبت : چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 00:26 [لینک نظر]
نویسنده : Thio
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فرانچسکا فرانچسکا.....
باورم نمیشه....اتفاقی دیدم توی به روز شده ها و کی برگشتی اخه؟
خیلی حالم گرفته شده بود از رفتنت....وقتی پیدات کردم که دیگه اینجا نبودی و نشستم از اول تا اخر نوشته هاتو خوندم...
بنویس همینجا خواهش میکنم :)
چقدر خوشحال شدم.
پاسخ:
ممنونم عزیزم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.