X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 11 بهمن 1396 در ساعت 14:42 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Do not fear to be eccentric in opinion, for every opinion now accepted was once eccentric

Jane Mjolsness


چشمانم رو بستم و روی کاناپه دراز کشیدم. لیوان قهوه در دستم است و گرمایش بهم آرامش میدهد و بوی قهوه، بوی دل انگیز قهوه... به جنبش دختران سرزمینم فکر میکنم. دختران جسور و قوی سرزمینم. هیچوقت فلسفه حجاب را درک نکردم. هیچوقت فلسفه اجبار را درک نکردم. یک زمانی جوان و پرشور و هیجان بودم. چادر سرم می کردم، چرا؟ واقعا چرا؟ انتخاب خودم بود. ولی چرا؟ محیط من را این طور پرورش داده بود. در محیطی بودم که تمام کسانی که با آن ها ارتباط داشتم از دوست صمیمی بگیر تا معلم همه چادر سر می کردند. وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم شستشوی مغزی چیز غریب و فرازمینی نیست. چرا از این واژه استفاده می کنم؟ چون در محیطی به دور از  فشار نبودم که با فراغ بال و بدون محدودیت انتخاب کنم. انتخابی آزاد و به دور از هرگونه جبر. یادم می آید ساعت ها با خانواده ام و فامیل می جنگیدم و دعوا می کردم و به همه شان وعده جهنم می دادم. چرا؟ چون با عقیده من مخالف بودند. چون بهشت مال من بود و من بهترین بودم.

گذشت و گذشت. یک ظهر کرخت تابستان. خانه مادربزرگ ولو شده بودم روی تخت و خیالبافی می کردم. سال آخر بودم و کنکور داشتم. بلند شدم رفتم سراغ کتابخانه و خیلی اتفاقی کتابی را برداشتم که باعث شدآن روز برای همیشه در ذهنم حک شود. اولین جمله ای که از برتراند راسل خواندم این بود: 

I would never die for my beliefs because I might be wrong

روزها و روزها به این جمله فکر کردم. شاید من اشتباه می کنم. مگر قانون نسبیت اینشتین ثابت نمی کند که همه چیز در این دنیا نسبیه و هیچ چیزی مطلق نیست. همه چیز به این بستگی داره که کجای مکان و زمان ایستادی. من کجا ایستادم؟ من کی ام؟ من چه حقی دارم خودم را برحق بدانم و بقیه را گناهکار؟

 سرک می کشیدم تو کتابا، راسل، هگل ویتنگشتاین، نیچه... نمیگم این ها افرادی کامل بودند و عقادیشون بی نقص. اما آن ها به من یک چیز را یاد دادند:

Question everything

هیچوقت ساده از کنار هیچ چیز نگذر. همه چیز را به چالش می کشیدم و خوب همیشه هم عاقبت خوبی نداشت. یاد گرفتم لازم نیست همه رو متقاعد کنم، در حقیقت اصلن نیاز نیست این کار را انجام بدهم. من در جایگاهی نبودم و نیستم که بخواهم کسی را قضاوت کنم. مگر نه این که انسان موجودی است مختار؟

 ولی  برای هر لحظه زندگیش یک قانون تعریف شده حتی اینکه چجوری لباس بپوشه و حق داره از خونه بره بیرون یا نه؟ انسان موجودی است مختار. آیا این یک شوخیه؟ یا اینکه زن انسان نیست؟ یا معنی اختیار تو دیکشنری من و خدا یکی نیست. یاد گرفتم که زن و مرد نزد خدا برابرند و آن که با تقواتر است عزیزتر است. ولی چراباید سهم الارث مادر من بعد از سال ها زندگی 1/8 باشد؟ مگر  نزد خدا برابر نبودند؟ چرا باید قیم ذکور حق داشته باشد برای من تکلیف تعیین کند؟ چرا؟ مگر مغز مرد کامل تر از مغز زن است؟ چه آزمایش علمی ثابت میکند مرد بیشتر از زن میفهمد؟  مگر نزد خدا برابر نبودند؟  فیزیولوژیمان فرق میکند، احساساتمان فرق میکند ولی مگر نه این که سال های سال در گذشته این زن ها بودند که خانواده ها را اداره می کردند؟ مگر نه اینکه مدیریت مادرانه یکی از سبک های رهبری و اتفاقا یکی از بهترین هاست. چرا وقتی به نفعمان است به زن ها حق رای می دهیم؟ آن موقع صلاحیت تصمیم گیری دارند ولی نوبت به خودشان که میرسد ندارند؟

دخترها هنوزم زنده گور میشوند. هر روز. روحشان، موجودیتشان، احساساتشان. وقتی برای رسیدن به ساده ترین و بدیهی ترین حقوقشان باید جان بکنند هنوز دارند زنده به گور میشوند. 


پ.ن: عنوان از برتراند راسل.

نظرات (4)
زمان ثبت : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت 16:15 [لینک نظر]
نویسنده : حنا
امتیاز : 0 0
روزی برسه که ما آدم ها در مورد همه چیز فکر کنیم.. فکر بما هو فکر..
بیشتر زندگی مون سوار جریانیه که یه نفر دیگه فکرشو کرده..
پاسخ:
امیدوارم اون روز برسه
زمان ثبت : سه‌شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 15:48 [لینک نظر]
نویسنده : .
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
والا من فکر میکنم خود خدام خسته شده از دست این مفسران دین.
پاسخ:
منم همین حس رو دارم.
زمان ثبت : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت 15:31 [لینک نظر]
نویسنده : Framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
مهشید عزیز یه اشتباه کوچولو که بهتره تصحیحش کنی: فراق بال که بچاش فراغ بال باس بشه. جون دوست منی و دوست دارم گفتم.روز قشنگی داشته باشی دوست اندیشمند خوب و عزیز من
پاسخ:
مررررسی فرامرز عزیز.
زمان ثبت : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت 09:13 [لینک نظر]
نویسنده : Framarz
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
Good morning dear Francesca What a nice creature you are yeah I remember as I was 11 I had a teacher who always said to us :" Question everything."
Then few years later I was reading a short story by .” Rudyard Kipling there was a saying by him in preface of the book: "I keep six honest serving-men (They taught me all I knew); Their names are What and Why and When And How and Where and Who.” Rudyard Kipling”
Since that day I have been keeping all those six honest serving men
پاسخ:
Hi dear Framarz, hope you're doing well, you are right we always need to question
ourselves
And your six honest serving men are really useful
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :