X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
زمان ثبت : دوشنبه 18 تیر 1397 در ساعت 11:12 ~ چاپ مطلب
نویسنده : فرانچسکا
عنوان :

Close Encounters of the Third Kind

@Fatinha Ramos


آشنایی من با وبلاگ و وبلاگ نویسی بر می گردد به بیش از 12 سال پیش که اصلن هم آشنایی خوبی نبود.آن زمان یک دختردایی داشتم که خیلی برایم عزیز بود. مثل خواهر نداشته ام دوستش داشتم و البته همین حس را هم از او می گرفتم. یعنی فکر می کردم که می گیرم. من و آرزو یکسال با هم تفاوت سنی داشتیم . او کوچکتر بود. سعی می کردم همیشه و همه جا در کنارش باشم. هر وقت بهم نیاز داشت حتی با اینکه خودم درگیر بودم بهش نه نمی گفتم و مادرم هم عاشقش بود. 

 از خوب روزگار بعد از یکسری اتفاقاتی که چندسال پیش افتاد رابطه خانوادگی مان قطع شد. و الان که دارم این سطور رو مینویسم باید اعتراف کنم که خوشحالم این اتفاق افتاد شاید من هیچوقت قدرتش رو نداشتم که خودم اینکار رو بکنم.

چند وقتی بود که نگار در حرف هایش هی از بلاگفا صحبت می کرد، از اینکه می نویسد و دوستانی  پیدا کرده که سرشان به تنشان می ارزد. با آنها قرار می گذارد به کافه و پارک می روند و گپ می زنند. خوب مسلمه که هیچوقت اسم وبلاگش رو به زبان نمی آرود و من هم ازش نمی پرسیدم و البته او هم هرگز فکرش را نمی کرد که من بتوانم پیدایش کنم. از هر ده جمله پنج تایش این بود من تو وبلاگم... اون در جواب من تو وبلاگش....

چندین ماه گذشت و یک روز که داشتم راجع به مقاله ای در وب سرچ می کردم و خسته از نتیجه نگرفتن، یکهو به سرم افتاد وبلاگش رو پیدا کنم. میدونستم کار درستی نیست ولی کنجکاو شده بودم و خودم را اینطور توجیه کردم که اگر نمی خواست اینقدر راجع بهش حرف نمی زد.

تو 10 ثانیه پیداش کردم. یک اسم مستعار داشت که تو خونه به اون اسم صداش می زدند. آدرس وبلاگش به همون اسم بود. قلمش خوب بود و قشنگ می نوشت. یک پست، دو پست...

سومین پست، راجع من نوشته بود. به بدترین وجه ممکن. دو پست بعد ترش از مادرم و مادربزرگمون نوشته بود به افتضاح ترین وضع ممکن.

یادم میاد همیشه وقتی من و نگار در کنار هم بودیم همه به اون توجه می کردند. همیشه مادر بزرگم غذای مورد علاقه اون رو درست می کرد چون کوچکتر بود و صدالبته بچه داییم بود. همیشه کادوهای تولدش بهتر بود و همیشه همه براش سنگ تموم میگذاشتند و من نمی فهمیدم که چی داره میگه. اونجا بود که فهمیدم چقدر مریضه و براش متاسف شدم که این همه سال  مجبور بوده دو تا نقش رو به بهترین وجه ممکن بازی کنه، واقعا بازیگر قابلی بود. دلم براش سوخت و برای خودم و برای مادرم که اینقدر دوستش داشت. من حقم بود داشتم چوب فضولیم رو می خوردم. نباید هیچوقت دنبال وبلاگش می گشتم.

تقریبا بیست تا از پست هاش رو خوندم و ولش کردم. بستم و گذاشتمش برای همیشه کنار. رفتارم باهاش تغییری نکرد به مادرم هم هیچی نگفتم. ولی همه چی عوض شده بود حالا منم شده بودم یک بازیگر مثل خودش، شایدم بهتر.

یادم میاد یکی از پست هاش اشاره کرده بود به شیرینی که من برای قبولی در آزمون ارشد بهش دادم. یادم میاد اون موقع تو قلم چی کار میگردم و اون هم که خداروشکر هیچوقت پولمون رو نمی داد و همیشه هشتم گرو نهم بود. گفت بریم  بوف و من مهمونش کردم پیتزا. خوب واقعا پولم نمی رسید بیشتر از پیتزا سبزیجات بخرم و اون هم اوکی بود، ولی مثل اینکه نبوده. نوشته بود که من بردم بهش علف دادم و توهین هایی که دیگران زیر این پست به من کرده بودند برایم جالب بود ....

این افراد نویسنده های معمولی نبودند. واقعا بین وبلاگ نویسان سرشناس بودند. خیلی راحت می آمدند و فحش را می کشیدند به من و مادرم و مادربزرگم. چرا واقعا؟ شما که ما را نمی شناختید. یادم می آید یکیشان اسم وبلاگش یک میان وعده غذایی بود که الان هم مثل اینکه در اینستا خیلی معروف است. هی دوستان صفحه اش را برایم می فرستند که این را فالو کن ببین عالیه کتاب میخوانند، نقد می کنند. یک صفحه فوق العاده. 

و من نمی توانم بگویم نمی خواهم مرسی. قبلا از ایشان به ما رسیده، من نمی خواهم این آدم خیلی خیلی خوب و مهربان و روشنفکر را فالو کنم. اون موقع که زیر آن پست ها بدون اینکه من و خانواده ام را بشناسد نقدمان می کرد برای من هیچکدام از این ها نبود. 

این مسئله اصلا مهم نیست. واقعا مهم نیست ولی گاهی وقت ها اسم بعضی ها با خاطره هایی بسیار متعفن در ذهنت گره خورده که هیچ رقمه نمی خواهی بیادشان بیاری. مثل یک زخم می مونه که مدت هاست خوب شده ولی دوباره سر باز می کنه.

وقتی به خودم در آینه نگاه می کنم، به صفحات اینستاگرام زل می زنم و وبلاگ می خونم میبینم که همه ما مستحق اسکاریم.


نظرات (8)
زمان ثبت : یکشنبه 14 مرداد 1397 ساعت 17:34 [لینک نظر]
نویسنده : پریا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام اول اینگه خوشحالم بعدازسالها دوباره دیذم مینویسید چندسال دور بودم از جو وبلاگ دوم میشه بپرسم ترجمه رو چطوری اموختید؟من ۳۶ سالمه عللقمندم ولی برای شروع دانشگاه دیر هست و شرایطشو. هم ندارم ولی کلاس زبان میرم واستعدادم بد نیست میشه راهنماییم کنید ممنونم
پاسخ:
سلام ممنونم و خوشحالم که دوباره اینجا هستید. راستش فعل ترجمه کردن برای من آموختنی نبود یعنی دنبال یادگرفتن ترجمه نرفتم. به نظر من برای تبدیل شدن به یک مترجم باید هم زبان مبدا و هم زبان مقصد را بلد باشید و بسیار تمرین کنید. که خوب امکان این تمرین برای من در دانشگاه و محل کار بواسطه ترجمه متون تخصصی در رشته خودم فراهم شد. اولین قدم همان یادگرفتن زبان انگلیسیه یا هر زبانیه که زبان مادری شما نیست و در ترجمه یا زبان مبدا و یا مقصد خواهد بود.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 ساعت 13:18 [لینک نظر]
نویسنده : .
وب/وبلاگ : http://fidgety.blogsky.com
امتیاز : 0 0
برای مردای مثل من چقدر سخته تحلیل و فهم بعضی از رفتارهای شما بانوان گرامی احتمالا مشکل از گیرنده منه ولی خب بعد خوندن پست های دیگه ت و برای گذاشتن کامنت برای پستی که چندتا هم کامنت خورده به جمله "امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد." مواجه میشم و از این باز میمونم در زیر پست "No Need to Argue" بگم عجب اهنگی بود بگم این اهنگ از اون دست و سبک از اهنگهای مورد علاقه من نبود ولی خوندن پستت باعث شنیده شدنش و لذت بردن ازش شد و چقدر خوبه این وبلاگ نویسی که فضای برای بیان موضوعی میده که مخاطبت ورای علاقه با چیزی مواجه میشه که ازش لذت ببره
پاسخ:
نمیدونم منظورتون کدوم پست است اما به نظرم ربطی به زن و مرد بودن نداره، اساسا آدم ها با هم متفاوت اند و حتما براتون پیش آمده که برخی از مردها رو هم درک نکنید.
اصولا هر فضایی که باعث بشه آدم ها بهم نزدیک تر شده و با چیزهای جدید آشنا بشن جذابه. خوشحالم که آهنگ رو دوست داشتید.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 ساعت 13:06 [لینک نظر]
نویسنده : .
وب/وبلاگ : http://fidgety.blogsky.com
امتیاز : 0 0
دوازده سال پیش اشنایی ناخوشایندی با وبلاگ نویسی داشتی ولی برای من حدوده 13 - 14 سال قبل و تو دوره طلایی وبلاگستان فارسی همش خاطره و تجربه و لذتی تکرار نشدنی بود که حالا بعد گذشت این همه سال نه در اینستا و نه فیس بوق نمیتونم پیداش کنم و فقط گاهی توییتر التیام ی میشه برای این احساس
پاسخ:
بالاخره هر اتفاقی یک نقطه شروعی داره و برای بعضی ها خوشایند و بعضی دیگر ناخوشاینده، مهم گذشتن از اون ها و حرکت رو به جلوست.
زمان ثبت : چهارشنبه 27 تیر 1397 ساعت 12:33 [لینک نظر]
نویسنده : فرزانه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
جالبه مشابه این اتفاق بین من و دخترخاله م افتاد کسی که چند سال روز و شب کنار هم بودیم و از همه ی اسرار هم خبر داشتیم. توی خوشی هاو غم ها با هم بودیم و بعد ...
به بدترین شکل ممکن جواب محبت هام را داد و حتی توی مراسم ازدواجمم شرکت نکرد
تمام رازهای من را رفته بود واسه فامیل تعریف کرده بود
و من هنوزم در تعجبم که چرا؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟
پاسخ:
متاسفم به خاطر تجربه ای که داشتی. به نظرم این افراد واقعا مشکلات اساسی دارند. و بزرگترین اشتباه من این بود که خیلی براش زمان گذاشتم و همه چیزم را براش تعریف می کردم که خوب این درس بزرگی شد برام از اون به بعد دیگه این رفتار را کنار گذاشتم.
زمان ثبت : جمعه 22 تیر 1397 ساعت 18:05 [لینک نظر]
نویسنده : B.G
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چه عجب بالاخره نوشتی خانوووم !
راستش این پست یه جورایی حرف دل منم بود که مدتها میخواستم بیانش کنم ...
تماشای این صفحه های اینستاگرام با فالوئرهای چند ده کایی و غیره ... بیشتر بهم حس فیک بودن میده و ادا درآوردن ... بیشتر از کول بودن و احساس واقعی بودن آدمی که اونجاست ...
خلاصه که دم شما گرم و مرسی از پستت ... من این روزا بیشتر ازینکه به هیجان بیام و برام جالب باشن کسایی که زیر نورن و دید میشن، انگار این برام شده یه کد که اینا واقعی نیستن ازشون فرار کن ...
حداقل تو جامعه خودمون
پاسخ:
متاسفانه خیلی کم توشون پیدا میشه که طرف واقعا درست و حسابی باشه. من که خیلی وقت پیش یه خانه تکانی حسابی کردم تو اینستا و فقط صفحاتی رو دنبال می کنم که یا چیزی ازشون یاد بگیرم و برام الهام بخش باشند یا با فاز روحیم یکی باشن.
زمان ثبت : جمعه 22 تیر 1397 ساعت 00:08 [لینک نظر]
نویسنده : کتایون
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام.
خوشحالم بعد از مدت ها نوشتی هر چند پست ناراحت کننده ایی بود و متاسفانه در اطرافمون همچین آدم های دورویی رو می بینیم.زود به زود بنویس
پاسخ:
ممنونم، سعی می کنم زود به زود بنویسم.
زمان ثبت : چهارشنبه 20 تیر 1397 ساعت 11:25 [لینک نظر]
نویسنده : ندا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
قرار بود یه پست در مورد زبان و زبان آموزی تو وبلاگتون بذارید.تو اینستا بهم قولشو داده بودید
پاسخ:
خوب شد یادم انداختی، یادم رفته بود. حتما میزارم.
زمان ثبت : دوشنبه 18 تیر 1397 ساعت 13:16 [لینک نظر]
نویسنده : آی دا
وب/وبلاگ : http://inthemoon.blog.ir
امتیاز : 0 0
حتما خیلی براتون سخت بوده که نوشته های نامربوط در مورد خودتون و خانواده تون خوندین...
اما خب خوب شد که فهمیدین دیگه :)
حالا خوبه ایشونم بیاد این پست شما رو بخونه :))
پاسخ:
اولش یکم سخت بود ولی بعدش نه، خوب نمیشه ازهمه توقع داشت مطابق میل ما رفتار کنند و همیشه هم اصراری نیست چون یک نفر برچسب فامیل روش خورده مجبور بود تا آخر عمر تحملش کرد.
احتمال اینکه این نوشته رو بخونه نزدیک به صفره ولی صفر نیست. اما اگر هم بخونه مهم نیست. تازه شاید مساوی بشیم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.